بنام او

تصمیم گرفتم خاطرات کودکی خودرا که بسیار ناراحت کننده است بنویسم ، تا اگر کسی فرصت داشت بخواند و بادوران کودکی خودش مقایسه نماید ، وقدرپدرومادر واقوام خودرا اگرمهربان بودند بداند. و متوجه شود که برخی ازافراد چه کودکی سختی داشتند . سعی می کنم کل خاطراتم را از کودکی تا جوانی ومیانسالی درقطعاتی به هم پیوسته بنویسم . به خدا قسم هروقت صدای گریه بچه ای را می شنوم هم اکنون که ۵۰سال دارم بدنم می لرزد وکل خاطرات تلخ من دوباره زنده می شود ، خاطرات من رابخوانید خاطرات کسیکه تنهای تنها بود و درزیرسخت ترین شکنجه های جسمی وروحی ودرعین بدشانسی و بدبختی و تبعیض و کتک کاری وفحاشی ده سال اول عمرش گذشت ، وتا سن یازده سالگی ازمدرسه رفتن محروم بودچون خانواده اش مدرسه را حرام می دانستند ، خلاصه به مدرسه رفت ودرس خواند و شاگرداول شهرستان شد ، وبا وجود تبعیض وتحقیر وتنهایی وشکسته دلی همچون ققنوسی ازمیان خاکستر برخاست وتا کارشناسی ارشد رفت، الآن وضعم خوبه وزن وبچه خوب دارم واززندگیم راضی هستم ، اما خاطرات تلخم من را رها نمی کتد بگونه ای که گاه ساعتها درگوشه ای نشسته وگریه می کنم وهمیشه درذهنم یک کودک هفت ساله بالباس پینه خورده ومندرس و سر کچل که باتیغ تراشیده شده و دستانی متالم از ضربات شیلنگ وروحی مخدوش ازضربات فحشها و توهین ها ونفرین ها وتبعیض ها می بینم ، که ازمن کمک میخواهد ، اشک درچشمانم حلقه زده ودستم را بسوی کودک درونم دراز می کنم ، دستهای کوچک وآسیب دیده ولرزان اورا می گیرم وروح متالم وبی تاب اورا با عشق درآغوش می کشم ، وبه آرامی درگوشش زمزمه می کنم ، آرام باش ، راحت باش دیگه شکنجه ای نیست ، دیگه شیلنگی نیست دیگه فحاشی وتبعیض ونفرین ونگاه تحقیرآمیز باترحم مردم نیست . واورا به سختی درآغوش می فشارم و سعی می کنم با القای آرامش اورا به خواب ببرم تا با راحتی وآسایش بخوابد ودیگر سراغم را نگیرد واز من کمک نخواهد . امیدوارم موفق بشم.

باتشکر _ یحیی آذر ۱۴۰۴