بازار انگشترفروشها
فرد عجیبی بود،با اینکه وکیل پایه یک دادگستری بود وکاملا درشهرمشهور اما پس ازده سال فعالیت دیگر کاروکالت رامتوقف وبه مرکزاستان مقیم شد، کاراوشده بود معامله عتیقه جات حتی یک مغازه دریک پاساژ خرید وشروع کرد به جمع آوری عتیقه جات طولی نکشید که مغازه پرازعتیقه جات شد ومشتریهای خاصی،داشت اما بعدازمدتی علاقه اش به مغازه کم شد و آنرارها ورد ،حدودیکسال درخانه ماند ودرب مغازه بسته ماند، بعدازآن تصمیم به فروش مغازه گرفت ، و خواست انرا با باغ بزرگی معاوضه کند اما کسی پیدانمی شد،سرانجام شخصی مغازه راباوسایل با یک واحدآپارتمانی تک خواب، و دوقطعه زمین و مقداری پول نقد معاوضه نمود ،واحدرابه اجاره داد و کارش شده بود رفتن به یک پارک نزد گروهی انگشترفروش وخرید انگشتر ازچندسال میش تا حالا هروقت مقداری پول داشت انگشتر می خرید و نگه می داشت ، حالا حدود تقریبا یک کیلو نقره جمع کرده بود، یک روز دربدنش احساس ناراحتی کرد واحساس کرد روده اش درد می کند وحدود دوهفته این دردادامه داشت تااینکه یک روز درپارک فردی انگشتری آورده بود که حدود ۱۰میلیون ارزش داشت ،می گفت برای مریضی پسرش می فروشد، وقیمت رامقطوع ۴میلیون اعلام کرد وحتی تا ۳/۵۰۰خریدند اما گفت فقط ۴میلیون ،اوجلورفت وانگشتررا گرفت ودست کرد ناگهان بدنش گرم شد ودرد کاهش یافت ، فهمید که این یک انگشترمعمولی نیست ،آنراخرید وپول نقد تهیه و به طرف داد، انگشتررا دست کرد وگوشه ای نشست، دردش کم وکمترشد، خیلی خوشحال بود، این رایک وسیله می دانست، عده ای،دورش جمع شده وحتی تا ۶ میلیون انگشتررا می خریدند اما اوقصدفروش نداشت ، مدتها گذشت واو آن انگشتر وچند انگشتر باحال دیگرکه تاثیرات خوب همه راتجربه کرده بود، دردستش داشت ، ناگهان ظرف چندروز نقره گران شد و هرگرم تا نیم میلیون تومان رسید ، او همانطور انگشتر البته باقیمت مناسب می خرید درقهوه خانه ای که با صاحباش دوست شده بود توانست چندانگشترخوب باگرمی ۱۵۰ و۱۶۰ هزارتومان که خیلی خوب بودخریداری کند ،ویک انگشترخوب راتا گرمی ۲۵۰ خرید، هررروز به پارک می رفت وبا انگشترفروشها سروکله می زد، اونجا چندتا دوست ورفیق داشت که افرادخوبی بودند یکی اسمش سعیدبود پسری خوب وزحمتکش وعیالواربود خانه پدرزنش زندگی می کرد وخیلی پسر زرنگی بود انگشترهای خوب را می شناخت وبا قیمت بالا می خرید، وبعدش با سود زیاد می فروختد، جوان دیگری بود که به اوسید می گفتند لاغر وبلند بالا ، اهل شوخی بود ودرخصوص سنگ وانگشترخبره بود بگونه ای که انگشترها را برای معاینه وکارشناسی پیشش می آوردند، وپولی می گرفت وکارشناسی می کرد، داخل پارک غذا بصورت پرسی می آوردند وهمیشه سید یک غذا می گرفت ودرگوشه ای روی نیمکت می نشست وغذا را می خورد گاهی قاشق یکبارمصرف نبود او تکه ای ازظرف یکبارمصرف راجدا کرده وازآن بعنوان قاشق استفاده می کرد، یک آقای عجیبی هم بود که بعضی وقتها باپسرخوردسالش بنام شاهرخ می آمد پسرکوچک با همه دوست شده بود وازهمه شکلات می گرفت ، وهمانجا مشغول بازی می شد ، یک پیرمرد حدودا نود ساله بود که به اوعمورجب می گفتند که عاشق تسبیح شاه مقصود وانگشتر بابا قوری بود و همیشه چندتسبیح دردست وگردن وچندانگشتر درانگشتانش بود و معامله می کرد ، چون سوادنداشت ، کارهای برداشت پول و کارت به کارت و خوندن پیامکهای بانکی اورا او انجام می داد، وبا اوخیلی دوست شده بود واززندگی ومشکلات وبیماری خانمش،که همیشه پا درد داشت صحبت می کرد گاهی سید وسعید با او شوخی می کردند ومی گفتند پایت لب گوره چرا اینقدر مال دوستی واو هم جوابشون رامی داد،قبلا یک پسری داخل پارک بود که اسمش محمود بود ، آدم خوبی نبود وکارش مال خری بود هرچه وسایل دزدی و... بود فورا خریداری می کرد وهمیشه یک دسته اسکناس،دستش بود ،اول سبیلهای کلفتی می گذاشت اما بعدا که اورادیدسبیل نداشت وقیافه اش بعلت اعتیاد کمی درهم شکسته شده بود، بااو خوب نبود، ورفتارش خیلی بدبود، با بی احترامی حرف می زد یکبار صداش زد، چنان بد برخوردکرد که دیگه اصلا با اوحرف نزد، مدتی شهرستان رفت ،وبعد برگشتم دیدمحمود نیست ،علت راازسعید پرسید گفت مگه خبرنداری کفت نه ، گفت که اره محمود با چندنفر دوست شده که کارهای زیرخاکی جابجا می کردند وبرای آنها خانه اجاره کرده بود وبا انها رفت وامدداشته ، یکروز اختلاف پیدا می کنند واورا می گیرند ودست وپاشو می بندند وخیلی شکنجه اش می کنند حتی ناخنهاشو کشیدا بودند وبعد باچندضربه چاقو اوراکشته وداخل باغچه چال می کنند ، بعدازچندروز پدرش دنبالش می گرده وبه این افرادمشکوک میشه ومامورین خانه را می گردند وداخل باغچه توده خاک مشکوکی می،بینند ،کمی کنار می زنند ناگهان دست خونین وبدون ناخن محمودرا می بینند وجسد را بیرون اورده وافرادرادستگیر می کنند ، بله محمود اینجوری مرد،ورفت ، داخل راسته سمساریها دریک کوچه قدیمی با شخصی به نام اکبرآقا هم دوست بود وهمیشه مغازه اش می رفت کارش خرید ضایعات بود، پشت مغازه اش یک پاتوق داشت که آنجا تریاک می کشید وچندتا رفیق هم داشت که یکی نامش برات بود وآدم بی ادب وکثیفی،بود، یکروز یک آقایی بایک تلویزیون بیست ویک اینچ وویدیو می یاد وبرات انرا صدهزارتومان مفت می خرد اما چندساعت بعد مامورین درحالیکه دزد را دستبند زده بودند وارد مغازه شده وبرات واکبرویکی دیگه رابازداشت ومغازه راپلمپ می کنند، ویک شب دربازداشت بودند بعلت خرید مال دزدی ، بعدا اکبربرایش تعریف کرد اینقدرخندید ، چون اونها خیلی خودشون رازرنگ می دونستند، و ازبس اکبر کارتون وزباله واشغال داخل مغازه اش جمع کرده بود، همسایه ها شکایت کرده وسرانجام صاحب مغازه اورا بیرون کرد ومغازه اش راداد به یک کابینت ساز واکبر هم چسبید به کار اصلیش که نقاشی ساختمان بود، حالا دیگه تنها سرگرمی او پارک انگشترفرشها بود،ودرکوچه سمساریها دیگه پیش رفیقاش مثل مهدی ورح الله نمی،رفت اونا آدمای عجیبی بودند ، هروروز بعدازصرف نهار ازخانه بیرون آمده وابتدا باخط به مرکز شهر وسپس باخطی دیگر به پارک می رفت، انگشترفروشها وسط پارک جمع می شدند وبعصی هم بساط می کردند ومهره ونگین انگشتر وتسبیح وچاقو وحتی لباس،دست دوم می فروختند، یک سید هم بود که با موتور ویک میز کوچک چوبی وچند فلاکس می امد و چایی لیوانی پنج هزارتومن می فروخت ، او هم به قهوه خانه می رفت وپول انگشترهایی راکه قبلا خریده بود، کم کم پرداخت می کرد و هم دوتا چایی عالی می خورد و بعدس به پارک می آمد وآنجا هم یک لیوان چایی ازسید می،گرفت وبا آب نبات می خورد ، هرروز انگشترگرانتر می شد بعضی می خریدند وبعضی می فروختند.