آدم آرومی بود، بیشتر اوقات خنده برلب داشت، زود احساساتی می شد، خیلی دلسوز بود، همیشه با احترام وتوجه به طرف حرف می زد ، مشکل بزرگ او علاقه به شوخی بود با اطرافیان خیلی شوخی می کرد، سلام چه خبر؟ اوضاع چطوره؟ نظرت چیه کلا؟ اطرافیانش آدمای جالبی نبودند، زود ازاو سیر می شدند، و شروع به بی توجهی می کردند، شایدهم علتش توجه زیاد او به افراد بود، خیلی مواظب بود که کسی راناراحت نکنه ، همیشه ته دل از دعوا می ترسید؟ وناراحتی طرف وفحاشی اورا درذهنش مجسم می کرد، یکی ازهم اتاقیهاش خواب بود وداشت ساعت ۲ می شد، برای اینکه ژتون نهار او نسوزه ،یک قابلمه کوچک را شست وباژتون رفت،غذا ی نهاررا که کوبیده بود با پلو گرفت وروی میز گذاشت ساعت ۳ هم اتاقی بیدارشد اسمش کریم بود، انگار که پدرش راکشته باشند ،بااخم به همه نگاه می کرد،صورتش راشست وبعد قابلمه رابرداشت وشروع به خوردن کرد، ناگهان گفت ،لطفا اکه غذا می گیرید، ناخنک نزنید، تارفت بگه چه ناخنکی ،کریم بافریادگفت حرف نباشه ،ساکت، او خیلی ناراحت شد واین نهایت نامردی وبی ادبی بود به جای تشکر،اورامتهم به خوردن سهم غذایش می کرد،روزهای بعد ساعت از۲ می گذشت اما او کاری به ژتون کریم نداشت، او بعدا که بیدار می شد می دیدژتونش سوخته ، تخم مرغی راداخل ماهیتابه می شکست ومیخورد،حقش بود ادم نفهم ، اولش او ورمضان که به اتاق آمده بودند خیلی آدمهای محترمی بودند اما به تدریج رفتارشون بد شد ، اتاق مجاور چندنفربودند که با او دوست بودند حنیفی وفرزاد وبهنام ، او بیشتروقت اتاق آنها می رفت ودرکنارآنها درس می خواند، یکروز سریک موضوع بحث شد وچون موضوع درحیطه تخصصی او بود نظرخودرااعلام کرد اما آنها بدشان آمد وکم کم شروع به بدرفتاری کردند، بهنام چندباراوراناراحت کرده بود وباهاش حرف نمیزد یک روز گفت مگه خودت اتاق نداری چرا اتاق ما میای ،اون به اتاق خودش رفت و حنیفی وفرزاد ابتدا کار بهنام را بد وزشت اعلام کردند اما خودشان هم کم کم بعلت بحث هایی که قبلا گفتم با اوسردشدند واو به تدریج تنهای تنها شد آنها باهم حرف می زدند ومی خندیدند،اما او درگوشه ای نشسته ودرس می خواند، شبها به اتاق تلویزیون می رفت ووقتش می گذراند، خیلی احساس تنهایی می کرد وگاهی می رفت بازارقدیمی وگاهی هم پارک همیشه تنها بود وکم کم به تنهایی عادت کرد روزآخر آنها بدون خداحافظی با او ودرحالیکه با هم خداحافظی گرمی می کردند رفتند واوتنهای تنها درخوابگاه ماند زیرا فوق لیسانس قبول شده بود ومنتظرنمره درس زبان تخصصی ۲ بود که دوبارافتاده بود واینبار خیلی خوانده بود، ازخوابگاه بیرون رفت و دربازار گشتی زد ، یک نمایشگاه خزندگان بود آنجا رفت ومشغول نگاه کردن به مارها وسوسمارهای گوشتخوارشد ،غروب که برگشت درب خوابگاه بسته بود درب زد مسئول آمد گفت تعطیله گفت وسایلم داخل اتاقه ومن هنوزکارم تمام نشده بعد ازخواهش زیاد مسئولش که به اوآقانادر می گفتند قبول کرد وگفت اما درب اصلی راقفل می کنیم ، وصبح اگه خواستی بری خبربده قفل رابازکنیم او به اتاق رفت ،همه وسایلش را حتی پتو را با دوکیسه ازطریق پست به خانه فرستاده بود، حالا مجبوربود روی کارتون بخوابد اما هواگرم بود، صبح خواست بره دانشگاه دید درب قفله وهیچکس نبود رفت داخل تراس واینقدردادزد تا پیرمرد سرایدار متوجه شد وآمددرب رابازکرد رفت دانشگاه ،استادزبان نمره ها را آورده بود ودربولتن کناری نصب کرد فورا نگاه کرد نمره اش۱۷ شده بود خیلی خوشحال شد و به سرعت به خوابگاه برگشت ووسایلش رابرداشت وبه ترمینال رفت و فردایش به شهر ش رسید، به خانه پدری رفت وبعد پیش نامزدش رفت ، او دردانشگاه به شدت سیگاری شده بود، اما اینجا نمی توانست سیگار بکشه ،حالش خیلی خراب بود ،سرش دردمی کرد ولثه هایش شاخ می کشیدند دلش می خواست باچاقو لثه هایش راپاره کند اربس دردمی کردند سرانجام چندنخ سیگارگرفت ودرخانه نیمساز داخل ساختمان شروع به کشیدن کرد، سرش داغ شد وحالش خوب شد اما ناگهان پسرخواهرش رادید که به اونگاه می کند، وروجک فورا به مادروخواهرش خبرداده ودعوایی حسابی راه افتاد دیگه نمی تونست سیگار بکشه ، حالش خیلی خراب بود اصلا حوصله نداشت حرف بزنه ، و مرگش را میخواست ،یکروز خانه نامزدش دید که پدرزنش ناسواردهان ریخنه وگوشه ای نشسته به نامزدش گفت پدرت دیگه سیگار نمیکشه گفت نه الآن چندساله ازناس استفاده می کنه ، اوبعد ازاینکه ازخانه نامزد خارج شد وجلو دکه ای که یک پیرمرد ناس میفروخت ایستاد و۵۰ تومان ناس داخل یک پلاستیک ریخت ودستش دادخیلی زیاد بود وداخل جیب جا نمی شد،هرجوری بود جاش کرد ورفت خونه ، اهل خانه داخل حیاط بودند وچایی می خوردند، اورفت داخل باغچه وشیلنگ اب راکمی بازکرد و باخود گفت کمی ناس زیرلب می گذارم اگه حالم بدشد همینجا بالامیارم ، خلاصه مقداری ناس زیرلب گذاشت، ناگهان بدنش گرم شد وسرش شروع به چرخیدن کرد، روی زمین نشست فکش درحال لرزبود، یک حالت نشئه گی خاصی به اودست داد ، بدنش گرم وآرام شد واعصابش انگار که صدتا قرص خورده باشه روی روال آمد و بعد زود دهانش را با بی تجربگی شست وازباغچه بیرون آمد حالش خیلی خوب شده بود، دیگه نه سرش درد میکرد ونه لثه هاش می سوخت ، باخنده کنارپدرش نشست وبا انها هم صحبت شد همه از رفتار اوتعجب کردند چون خیلی کم حرف شده بود،حالا قاه قاه می خندید وحرف می زد خلاصه بعد ازشام دوباره مقداری دیگر پشت لب گذاشت وهمان حالت ها دست داد بعد دهانش راشست ومسواک کرد وپیش نامزدش رفت اینقدر رفتارش خوب و شاد وشنگول بود که نامزدش تعجب کرد خلاصه به ناس عادت کرد ، تا اینکه ۳هفته بعد ، نتایج فوق لیسانس آمد واو قبول شده بود، خیلی خوشحال شد وباقیمانده ناسها را پشت بام انداخت وگفت دیگه تمومه ،اما دوساعت بعد حالش بد شد بطوریکه مجبورشد فورا دوباره ناس بخرد وبه محض استفاده دوباره آرام وسرحال شد، قبل ازاینکه بره دانشگاه یک بطری بزرگ عرق چهل گیاه را تمیزشست وخشک کرد ومقدارزیادی ناس خرید وآنرا بصورت فشرده پر پر کرد وباخود به خوابگاه برد وروزی چندبار استفاده می کرد ، واز آن تاریخ تا حالا که بیش از بیست وپنج سال می گذره ازناس استفاده می کنه .