عمویی داشتم که ای کاش نمی داشتم اززمانی،که بچه بودم با من بد بود، یادمه بچه بودم رفتیم خونه شون خواف ،عمو سرکاربود،،من منتظرش بودم ودرعالم بچگی فکر می کردم او یک شکارچی بزرگه، او رفت داخل حیاط،دست وصورتش وپاهاشو می شست من هم رفتم سلام کردم وگفتم عمو کی میرین شکار؟ بااخم نگاهی به من کرد گفت برودنبال کارت ، کی میرین شکار کی میرین شکار، خیلی جا خوردم ،رفتم کنار وبا تعجب به اونگاه می کردم ، ازخودم می پرسیدم نکنه حرف بدی زدم . گذشت تا اینکه بزرگ شدم وکنکور قبول شدم ، اومده بود پیش پدرم ، پدرم کفت میدونی که پسرم کنکوررتبه خیلی خوبی آورده ،من هم خوشحال وباغرور ومطمئن که من راتشویق می کنه باسرعت رفتم وکارنامه ام رااوردم دستش دادم ، با بی میلی نگاهی کرد وگفت اینا همه شانسی هستش ، من جا خوردم ، و حالم گرفته شد ازش بدم آمد گوشه ای نشستم ودیگه حرفی نزدم ، آخرش نگاهی با من کرد وگفت خوب حالا میخوای چی رشته ای بری ، من گفتم باشه معلوم بشه ، خبرمیدم ودیکه هیچی نگفتم ، بعدا که دانشجو بودم چندباردیدمش واحوال پرسی مختصری داشتیم ،قبلا گفتم که من وهمسرم عروسی نگرفتیم وپدرومادرم یک شب چند نفر ازاقوام رادعوت کردند وما رفتیم سرخانه زندگی ،چون این عموم شهردیگری سکونت داشت،عموی دیگرم که نزدیک ما بود دعوت کردیم، اتفاقا همون شب این عتیقه به دیدن پدرم آمد ومتوجه دعوتی شد،من هم موضوع راگفتم ،و بیانکردم که ظاهرا قسمت بوده شما باشید ومادرم هم امد وهمین حرف راگفت اما اوبا پرخاش بلندشد وسروصداکرد وگفت من چکاره هستم ،اصلا چرا بایدمن باشم و در رامحکم بست ورفت وبعدازعروسی ما تا یکسال به خاته ما نیامد، بعدا هروقت هم رامیدیدیم سلام علیکی می کردیم تا اینکه برادرم دخترش راگرفت ،شب عقد با اواحوال پرسی کردم اما او خیلی سرد بامن احوالپرسی کرد وبعدا دیدم اصلا نمی خواهد بامن حرف بزند وبدرفتاری می کرد ، حتی با کسانیکه من با انها خوب نبودم گرم می گرفت وبه من نگاه می کرد، من هم با اینکه علت بدرفتاری اورا نمیدانستم خیلی اهمیتی نمی دادم ،یادم هست خانه برادرم دعوت بودیم وارد شد من جلورفتم وسلام کردم اما خیلی سرد برخوردکرد ،ازهمه بدترروزی بودکه بازن ودخترش خانه پدرم بودند ومن آمدم خواستم برگردم مادرم اصرارکرد که بده بیا احوالپرسی کن من واردخانه شدم برخوردسردی بامن کرد وبعدبه پدرم گفت خوب می گفتید واصلا هیچ تحویلی ازمن نگرفت آخرش بااومحترمانه خداحافظی کردم ، دیگه ازش بدم آمد وتصمیم گرفتم حالش رابگیرم ، اتفاقا با عموهای،دیگرم سرجریان ارث دچارمشکل شد ودردادگاه علیه آنها اقدام کرد ومن برای عموهام یکی ازوکیلهای خوب راکه رفیقم بود گرفتم ،وعموی بدجنس به بدترین شکل محکوم شد وآبروش رفت اما نمیدانست که ضربه راازمن خورده .گذشت تااینکه پدرم مریض شد او به اتاق پدرم وارد شد ومن با او احوالپرسی نکرده وازاتاق بیرون رفتم آمد بیرون وگله کرد چراازاتاق بیرون رفتی من حرفی نزده ورفتم اتاق پدرم ،خیلی ازکارمن جا خورد وسروصداکرد وبه مادرم گفت پسرت پولدارشده ودیگه مارا نمی شناسه ورفته بود پیش دخترش که زن داداشم بود وکلی بدوبیراه گفته بود، خیلی خوشحال بودم که حالش راگرفتم چون واقعا چندبار حالم را بیگتاه وبدون علت گرفته بود، سرانجام مدتی پیش خبرمرگ اورا شنیدم اما هیچ واکنشی نداشته و درمراسم او شرکت نکردم .