دلش گرفته بود اصلا حوصله نداشت ،هوا خیلی سرد بود بادسردی مثل شلاق به صورتش می خورد ، اما همچنان بالای،برج دیدبانی می کرد،ازدور تعدادی عرب با اسب نزدیک می شدند،بلافاصله درشیپورکوچکش دمید تیراندازها حاضر شده وبه محض نزدیک شدن تازیان آنها رابه رگباربستن چندتا شون درحالی که فریادهای بلندی می کشیدند ازاسب به زمین افتاده و درخون خود دست وپا می زدند دوتا شون به قلعه نزدیک شده ، و به عربی فریاد می،زدند،اما او زبان تازیان را نمی دانست ونمیخواست که بداند چه می گویند،پاسخشان تیرهای بلند آبدیده بود که انها را فورا درخونشان غرق نمود بقیه تازیان که ازدور صحنه رادیدند دم شان راروی کول گذشته و درصحرا ناپدیدشدند، او دوباره درشیپوردمید، تعدادی سرباز سبک اسلحه سواراسب شده و واطراف راوارسی کردند، تا دوردست رفته اما خبری نبود، دوباره به پادگان مرزی بازگشتند، کم کم سیاهی شب همه جا رادربرگرفت اما اوهمچنان دربالای برج ایستاده بود، ناگهان صدایی وبلافاصله دردی درشانه چپ خود حس کرد تیری کوتاه رادید که شبیه تیرتازیان بود فورا نشست ودرشیپوردمید ، تیراندازها تیرهای اتشین پرتاب کرده ودشت روشن شد ، صحنه دهشتناکی بود، هزاران تازی پیاده و سواره پادگان رامحاصره کرده بودند،یکی ازآنها درگوشه به عربی آوازبلندی می خواند سپس عده زیادی درچندصف پشت سر یک نفر نیایش می کردند، برای ایرانیان چنین اعمالی تازه گی دلشت ، دوباره برانها تیرآتشین ریختند عده ای افتاده وبقیه به تدریج دورشدند،صورتهای ترسناک وریشهای بلند ولباسهای دراز ومندرس آنها وشمشیر هایی که بطور عجیبی کج بوده وانحنای زیادی داشتند، دوباره تیرباران شدند پیشوایشان ناگهان تیرخورد وبصورت افتاد بقیه فریاد زنان اورا به عقب بردند،ازدور که خارج ازتیررس ایرانیان بود، نورآتشهای متعدد دیده می شد گویا درحال طبخ شام بودند، شوربای شتر چه غذای مزخرفی، بوی زننده ای فضارا پرکرده بود وگاهی بوی خوش دود وآتش برآن فزونی می یافت ،چندنفر درحال همزدن دیگهای بزرگ روی آتش بودند، فرزاد برایخود جایگزینی در برج گذاشت وبرای مداوا پایین آمد فورا تیرازبدنش خارج وبا میله ای باریک که با اتش سرخ شده بود زخمش خونبند شد و مرهمی مخصوص برروی زخم گذاشته وپارچه ای محکم برشانه اوبسته شد،با اینکه خون زیادی ازاورفته بود اما همچنان جویای احوال حال بقیه بود ناگهان شیپور بالادمیده شد ، که خبرازبازگشت غارتگران داشت، اینبار اجازه دادند تاخوب نزدیک شوند وبه ناگاه تیرباران مرگباری را شروع کردند تازیان چون برگ برروی هم می افتادند،بگونه ای سرانجام منصرف وبه سراغ شام خودرفتند، فرزاد گروهی سبک اسلحه سواره باشمشیر وسپر باپشتیبانی پیاده نظام اکثرا تیرانداز رابرای شبیخون آماده کرد ، وقت ازنیمه شب گذشته بود، ازتازیان صدایی شنیده نمی شد فقط چندمشعل بزرگ وکوچک روشن بود وعده ای دیدبان ازدوردیده می شدند، شبیخون بصورت ناگهانی انجام شد و اعراب درمیان خیمه های خود باحمله تکاوران پارسی مواجه شدند هواسردبود وداخل خیمه ها نسبتا گرم بود، آتش خیمه هارادربرگرفت واعراب باشمشیرتیز پارسیان همچون علف درو می شدند ،هرتکاور چند تازی رازپای درآورده بود، گروهی ازتازیان ازترس همه چیزرا رها کرده حتی اسبهای خودرا وبا پای برهنه ودرتاریکی مطلق بسوی نا کجا اباد می دویدند، ، اخرین خیمه تازیان طعمه حریق شد و آخرین تازی دردسترس باشمشیر تکاوران دونیمه شده بود که شیپوربازگشت دمیده شد،تکاوران سواره به آرامی با پیاده نظام بسوی پادگان برگشته وهمراه خود چندگاری آذوقه که بیشترآرد های غارتی تازیان ازروستا های ایرانی بود وروغن و تعدادزیادی احشام چپاول شده اعراب به همراه صدها اسب بعنوان غنیمت به پادگان آورده شدند، حتی دیگهای بزرگ مسی را نیز آوردند یکی ازسربازان تعدادزیادی نیزه وشمشیر وبسته های تیرمتعلق به تازیان را که برروی یک گاری بود به سمت قلعه می برد، کم کم صدا ها خاموش شد وسکوت ترسناکی دشت تاریک رافراگرفت .باطلوع خورشید عمق فاجعه برای تازیان واضح شد،همه چیزنابودشده بود دود های کم جانی از چوب ها وخیمه ای سوخته هنوز بلند می شد اجسادبسیاری درگوشه وکنارافتاده بودن بعضی هنوززنده بوده وناله می کردند، داخل قلعه جشن بود و همگی پس ارصرف یک صبحانه مفصل پیاله های شراب راسرمی کشیدند ،بهروز گفت چندتا گوسفندبرای نهاربریان کنیم ، فرزاد گفت آره ولی بایدسعی کنیم اموال رابه صاحبانشان پس بدیم حتما همه به مناطق دیگرمهاجرت کرده وتنگدست شده اند، فرزین گفت تازیان همچون ملخ همه چیزرانابود می کنند مطمئنم که بیشترمردم مرزنشین بیچاره را کشته یا به برده گی گرفتند، آنها رحم وانصاف ندارند، بهمن جلوامد پشت سرش چند تازی اسیررا می کشید، بیا جلو بیا ، نامت چیه ، اسمت چیه حیوان ، اسمی عبدالرحمن بن عبدالشمس ،همگی خندیدند بخاطرتلفظ خاص اسیر بعد یکی از سربازان که کمی عربی می دانست ازاسیران اطلاعات لازم راگرفت ، آنها یک دسته از لشکر شخصی بنام مثنی ابن حارثه بودند، ووظیفه شان غارت تمامی روستاها وآبادیهای مرزی تابع امپراتوری ساسانی بود، ناگهان سروصدایی بلند شد ازبالا اعلام شد که عده ای درحال نزدیک شدن هستند اما مسلح نیستند چندسربازسواره بیرون رفته ، یک گروه روستایی ایرانی بوده که موفق به فرار ازدست تازیان شده بودند،پیروجوان وزن ومرد وبچه وحتی نوزاد وکودک خردسال، یک کودک بچه درحالی توانش تمام شده بود افتان وخیزان می آمد صورتش خاک آلود و لباسهایش پاره پوره بودن یکی ازسربازان ازاسب پایین آمده وآن کودک وچندتادیگر راروی اسب سوارکرد بقیه هم همین کاررا بازن های حامله وپیرها نمودند آنها رابه داخل پادگان آورده وبعداز پذیرایی آنها رادراتاقی جای دادن، یکی ازبچه ها دادزد گلک گلک ، وبه طرف گاو ماده ای دوید گاوانگاراورا می شناخت وسرش را به بدن اومی مالید معلوم شد که احشام ازروستای این افرادغارت شده بوده وگلک اسم گاو خانواده کودک بوده که تازیان پدروبرادرش راکشته ومادرخواهرانش رابه اسارت برده بودند،او بطوراتفاقی در گوشه ای مخفی،که بعد ازرفتن تازیان توسط روستاییانی که مخفی شده بودند پیدلشده بود ،اسمش وهرام بود ، فرمانده روزبه بعدازتیماراین گروه تعدادی از احشام با مقداری ازآذوقه وچنداسب والاغ به این گروه داد وآنهارا بین ماندن درقلعه و یا رفتن به روستاهای نزدیک شهر بزرگ مخیرگذاشت وانها رفتن را انتخاب وگروهی به راه افتادند، ازمسیری امن که مستقیما به سوی تیسفون می رفت ، فرزاد دوباره بالای برج رفت ازدور بازهم سیاهی تازیان البته این بار انبوه تر دیده می شد ، اویکی از سربازان را که تیرانداز زبردستی بود صدا کرد وگفت فرمانده آنها پیرمردی بنام مثنی پسرحارثه است ،اگربتوانی اورا بزنی ،خیلی خوب میشه ، ماموریت توفقط کشتن این جلاد غارتگره ، فریبرز قبول کرد و چندتیر مخصوص را با صبروحوصله باسنگ مخصوص تیزوتیزتر نمود وروغنی مرگ آور اورده وسرتیرهارا به آن آغشته کرد روغن درصورت نفود به بدن موجب فلج شدن وورم هولناک می شد، القصه ،سپاه تازیان این بار کاملا مجهز ودرحالیکه چندطبل بزرگ برروی چندشترگذاشته وبه شدت می کوبیدند، به سمت پادگان حرکت می کردند، انگار پادگان سدی دربرابرتهاجم آنها به داخل کشور ایران یود ، کم کم نزدیک ونزدیکتر شده وپادگان را همچون نگینی در محاصره خودقراردادند، تمام تیراندازها بالای دیوارهای برج آمده و اماده تیراندازی بودند اما روزبه همه را به آرامش دعوت کرد ، قیافه اعراب وریش های بلند ،لباسهای مندرس وچرک آلود وقیافه های نشسته و پاهای برهنه ترک خورده آنها همواره موردتوجه سربازان بود، فریبرز درمیان تیراندازان به دنبال سرمار بود، تا اینکه یکی ازهمرزمها پرچمی زرد رنگ و چرک آلود را نشان داد که روی آن خطوط کج ومعوجی کشیده شده بود، درزیرپرچم پیرمردی سیاهپوش که شال زردرنگی برسرداشت وبراسب کهری سواربودرا به اونشان داد وگفت همان مثنی است ، فیبرز بهترین ومناسبترین محل را پیداکرده وتیری زهرآگین درکمان گذاشت وبا نهایت توان همچون آرش آنرا کشید وگفت درود براهورامزدا وبه انتقام تمام بیگناهان تاراج شده وکشته شده وبرده شده ، وتیرارها کرد،تیرزوزه ای کشید وچون برق هوا را شکافته وبسوی مقصد می رفت مثنی درحال صحبت بایکی از سربازان بود ، وبه سوی پادگان اشاره وکلمه ثلاثه را تلفظ می کرد که ناگاه پای چپش بی حس شد با سراسیمگی نگاه کرد تیر ایرانیها بود که دررانش جاگرفته بود، ابتدا اهمیتی نداد وفریاد زد ایها المجاهدون... اما کم کم احساس سنگینی کرد ،تیرهای ایرانیان سینه های تازیان را درهم می شکافت، اما هم چون یاجوج وماجوج تمامی نداشتند،ایرانیان ازکشتن خسته شده اما تازیان ازمردن خسته نشده بودند،گروه پشت گروه ونفرپشت نفر می آمد، جنگ تا پاسی ازشب ادامه یافت سرانجام اعراب به خیمه ها که این باردردوردست وتحت تدابیر شدیدامنیتی قرارداشت بازگشتند ، اعراب گروه گروه وطایفه طایفه واردخیمه گاه می شدند اما یک گروه بدنبال خیمه گاه خودمی گشتند ولی نمی یافتندچون اصلا خیمه گاه نداشتند وحتی فقط یکی ازآنها زبان تازی بلد بود،نصف شب ناگاه انبارآذوقه آتش گرفت وگروهی ظاهرا درحال خاموش کردن اما درواقع درحال پاشیدن روغن سیاه بودند،هرساعت جایی آتش می گرفت واعراب گمان می کردند تیرهای آتشین پارسیان است ، اماوقتی پسر مثنی ناگهان باسربریده پیداشد، همهمه وغوغا بلند شد وهمگی سراسیمه شمشیربدست گرفتند آشوب دراردوگاه افتاد سراغ مثنی رفتند اما اوغرق خواب بود، اما درواقع خواب نبود بلکه براثرسم تیر به کما رفته بود، همه چیزمشوش بود که ناگاه لشکر پارسیان برآنها شبیخونی ترسناک زد ،اعراب گیچ شده بودن چون عده ای بالباس عربی هم به آنها حمله ورشده بودن، درنتیجه اعراب به جان هم افتاده وطولی نکشید که لشکر عرب به سوی نابودی رفته وهمدیگررامی کشتند وهرکدام دیگری راایرانی فرض می نمودند، اگرتلاشهای معاون مثنی نمی بود، بزودی اعراب خودرا نابود می کردند‌، ایرانیان ازداخل پادگان ناظر اتفاقات بودند، مشکل بزرگ لشکرعرب کمبود آب بود،درحالیکه داخل پادگان دوچاه نسبتا عمیق اب بود وکمبودی نداشتند، اعراب کم کم بعلت تشنگی سعی کردند پادگان رادورزده و ازپشتش به سمت دجله حرکت کنند، اما پادگان باتمام توان مانع بود و وتیرباران بی امان پارسیان ، مانع عبوراعراب شده بود، ناگهان فردی سواره به سمت پادگان ایران امد وفریاد زد انوشیا انوشباد خووش باشید ، ایرانیان باتعجب به عرب پارسیگو نگریسته و موضوع را بررسی کردند،او بازبان پارسی ، ودرحالی که اعراب فکر می کردند درحال فحاشی است به ایرانیان گفت مقاومت کنید بزودی مثنی پور حارث خواهدمرد واعراب خواهند رفت من مامور بهمن جادویه هستم وگفت به سمتم تیراندازی کنید وبسوی اعراب برگشت وایرانیها بدنبالش چندتیرپرتاپ کردند تا اعراب شک نکنند، مثنی نمرد ،بلکه بدنش ورم کرد وتاولهای هولناکی زد به سختی درد می کشید ودستور عقب نشینی داد وبا افرادقبیله اش به سمت داخل عربستان عقب نشست اعراب نیز با ناراحتی چون هیچ چیزغارت نکرده بودن وبه هیچ زن ودختری تجاوزنکرده بودند وهیچ اسیر وبرده ای نگرفته بدنبالش به راه افتاده وغرولند می کردند، فریاد سپاس ،گردان پارسی دشت رادرهم نوردید ، اعراب باخفت به عقب نگریسته وباحسرت به پادگان ایرانی نگاه می کردند.