ازخاک تا کاخ
بوی دود همه جا راگرفته بود، همه چیزبه هم ریخته بود چندتا سربازکوتاه قد با جشمانی کشیده وصورتی بابینی پهن وبسیارچرکو ازیافتن غنیمت درخانه مایوس وبه سرعت آنجا راترک کردند ازگوشه ای ،کنار دیواراصلی درزی بود وچشمانی نگران ازآنجا همه جا را دید می زد،سرانجام پس از فروکش صداها وتاریک شدن هوا آرام آرام بیرون آمد ، شهرکاملا خلوت شده بود وکوچه پرازجسد بود بعضی هنوززنده بوده وبه ارامی ناله می کردند بچه ای کوچک کنارمادرش نشسته بود و مثل جن زده ها به سایه های اطراف نگاه می کرد ازبس گریه کرده بود دیگرنایی نداشت سینه مادرش رابیرون آورده ودرحال مکیدن بود آخرین قطرات شیررا می مکید ضربه ای هولناک کتف مادرش رادریده واورا کشته بود، او بعدازدیدن بچه به طرفش،رفت وارام اورابرداشت بچه یکساله هیچ مقاومتی نکرد اورا داخل خانه برد وروی پارچه ها خواباند بچه فورا خوابید واودوباره بیرون امد، درگوشه ای جسد یک سرباز بیگانه رادید فکری به سرش زد فورا زره ولباسهای اورا که بوی عرق تندی میداد بیرون اورد وبه سختی پوشید چون مقداری برایش کوچک بود ، کلاه خود اوراپوشید وبا پارچه ای صورتش رااستتارکرد سپس شمشیر خون الودرا برداشت وبه آرامی واحتیاط به راه افتاد ناگهان ازداخل تاریکی صدایی شنید یکی به چندنفر می گفت یک سرباز دیگه بیاین بیاین او باسرعت خودرا به میدان رسانید چندسرباز کنارآتش ایستاده بودند ، او نزدیک شد و بدون اینکه چیزی بگوید ازکنارآنها رد شد خوشبختانه حرفی ردوبدل نشد واوبه رفتن ادامه داد تا به خیمه گاه رسید عده زیادی سرباز روی زمین نشسته وتعدادی درحال پختن غذا بودند چند گوسفندغارتی درحال سرخ شدن روی آتش بودند حتی پوستشان جدانشده بود و موهای سوخته راتراشیده وشکم گوسفندها خالی نشده بود، او بگوشه ای نشست وهمه رابه دقت برانداز کرد شمشیرش را که خون خشک کندش،کرده بود تمیز کرد و بعد به آرامی واحتیاط،داخل خیمه رفت چند زن ودختر لخت لخت گوشه ای نشسته و با چشمانی ازحدقه درآمده به اوخیره شده بودند، درگوشه دیگر تعدادزیادی شمشیر و طلاجات و اموال ارزشمند غارت شده بابینظمی روی هم تلنبار شده بودند، به خیمه دیگررفت چندسرباز درحال بازی بااستخوانهای کوچکی بودند شایدهم عبادت می کردند، همه خیمه هارا دیدزد وکسی مانعش نشد تا به یک خیمه بزرگ رسید چندسرباز درورودی خیمه کشیک می،دادند ، ازداخل خیمه صدای گفتگو وخنده می آمد، ناگهان سربازی رسید وفورا داخل خیمه رفت وبعدا صداهای مهیبی شبیه فریاد بلندشد بعدش سربازبیرون امده وبه سرعت ازمحل دورشد، ازخیمه دورشد ودرگوشه ای درپناه یک خیمه نشست ودرازکشید کم کم خوابش برد ،ناگهان باچندضربه لگد بیدارشد هوا روشن شده بود وچندسرباز بالای سرش ایستاده بودند اولش خیلی ترسید اما دیدآنها باخنده با اوصحبت می کنند، بلند شد و پارچه صورتش را بالاکشید وکلاه خودش را جابجا ومحکم کرد و بدون حرفی بسوی خیمه هارفت سه نفر بلندخندیدند، روی یک میزچوبی تعدادزیادی نان وتکه های خشک گوشت ویک مشک پرازچربی گذاشته بود هرکس می امد ومقداری برمی داشت اوهم رفت و مقدارزیادی برداشت و باسرعت به سمت خانه برگشت درراه اتفاقا بزی ماده که گویا ازدست غارتگران فرارکرده بود وبدنبال بزغاله اش می گشت رایافت وبه زحمت اوراگرفت ،وقتی به خانه رسید صدای گریه بچه یکساله راشنید فورا دیوارچوبی را کنارزد بچه رادید که خودرا خراب کرده وایستاده است فورا اورا تمیزکرد بچه آغوشش رارها نمی کرد ،اورا درحالیکه می لرزید نزدیک بزآورد وسینه بزرابه دهان اونزدیک کرد وکمی فشاردادمقداری شیربه صورتش ریخت ودهانش رابازکرد وسینه راگرفت وشروع به مکیدن کرد،بز هم انگارکه خوشش آمده باشد هیچ تکانی نمی خورد خلاصه بچه هردوسینه رامکید ودرحالیکه تقریبا سیرشده بود بادهان پرشیر روی پای او نشست ، اوبیرون رفت ومقداری علف ودلوی چرمی اب پیداکرد وبرای بزاورد بزمشغول شد، اوهم مقداری نان و قورمه وچربی خورد وجان گرفت بچه را که سیرشده بود ، درگوشه ای نشاند وبزرا هم با علف وپپدلو اب درکنارش جای داد ودیوارچوبی را دوباره مثل اولش کرد وبیرون آمد ، مغول ها کم کم شهررا ترک کرده واوضاع تا اندازه ای بهترشد، اجساد دفن شدند ومردم فراری ازغارها وکوهها و... بازگشتند ، سالها گذشت ، روزی جوانی قدرتمند درکنار پیرمردی درحال کندن خاک در گوشه ای ازصحرابوده و بعد از حفر دوباره جا راعوض می کردند جوان که نا امید شده بود ،نگاهی به پیرمردکرد وگفت مطمئنی ،من که فکرنمی کنم اینجا چیزی پیدا بشه سرانجام درحال کندن بود که کلنگ به پارچه ای خورده وصدای بهم خوردن چندفلز بلندشد ، جوان فریادی زد وگفت آری آری ،این جاست پیرمرد درحالیکه جوان را به سکوت اتدزر می داد بادستش پارچه را کشید اما هنوز سفت بود وبا خالی کردن دورش بقچه رابیرون آورد ، مقدارزیادی زیورآلات طلا ونقره با لنواع سکه های طلای کوچه وبزرگ بود، پیرمرد فورا انها راداخل خورجین التغ گذاشت وبه جوان گفت فورا هیزم جمع کن ،لحطه ای بعد یک پشته هیزم روی الاغ گذاشته وبه سمت شهرحرکت کردند، درخانه طلاجات را شمرده ودرگوشه ای پنهان کردند، پیرمرد به جوان گفت آری شبی بالباس مغولی به خیمه ای ازانها رفته واین طلاجات را درهمان خیمه زیرخاک دفن کردم ، جوان گفت حالا چکار می کنی ،پیرمردگفت این جا شهرکوچکی هستش و بعدازحمله مغول دیگه ازرونق افتاده ، بیا با کاروان بریم سمت دمشق ویا مصر، جوان قبول کرده وبا تعدادی سکه نقره شتر وقاطری ولوازم سفررا مهیا کرده وتمام طلاجات را در پالان های قاطر والاغ وداخل بارهای بی ارزش مخفی وتعدادی سکه نقره برای چرب کردن سبیل مامورها درهمیانی گداشته وبا یک کاروان بزرگی به راه افتاده ونفری ده درهم به مسیول کاروان بابت حفاظت داده و شروع به حرکت کردند، درمسیر شتری بود که بربالایش هودجی قرارداشت،دختری زیبا روی گاه هنگام استراحت کاروان ازهودج بیرون امده و راهی می رفت جوان که جلب دخترشده بود خودرا کم کم به پیرزن محافطش نزدیک کرد ومتوجه شد که دخترعروس یک خان است که تحت الحفظ به خانه خان درحوالی حلب می رود ، افسوسی خورد و درکنارپیرمرد به طی مسیرادامه داد،گاه با اسب به سرعت می رفت وازقافله جلو می زد وسپس برمی گشت ، خلاصه چندماه درحرکت بودند وپیرمرد چندروز بیمارشد اما به تدریج حالش خوب شد،روزی برای جوان جریان پیداکردنش وشیربزرا تعریف کرد ، جوان که خیلی مشتاق فهمیدن گذشته اش بود ازپدرومادرش پرسید اماپیرمردچیزیرنمی دانست وفقط مادرش رادرحالیکه بدست مغولها کشته شده ،دیده بود، جوان همواره مغولها را ناسزا می گفت ، ولعنت می کرد در حومه حلب دخترخانم زیبا با گروه همراهش ازآنهاجدا شده ، وکاروان به مسیرش ادامه داد ناگهان چندسوار جلو کاروان راگرفته ، وکاروان ناگهان متوقف وفورا در یک کاروانسرای مخروبه ساکن شدند، جوان علت را جویا شد، گفتند بین حکومت ممالیک مصر ومغولها جنگی درگرفته وهمگی منتظرنتیجه بودن، درمحل عین الجالوت سپاه مصر وشام درجنگی خونین با هلاکوخان مغول برای اولین بارمغولها را شکست سختی دادند وخبر به سرعت همه جا پخش شد،هیچ کس باور نمی کرد این اولین باربود که مغولها چنین شکست فاحشی خوردند وفرمانده شان نیز به قتل رسیده بود، همه خوشحال بودند وامیدوارشده بودند، اززمان خبرقتل خلیفه وسقوط خلافت عباسی دیگر مردم ازهرگونه موفقیتی درمقابل مغول نا امیدشده بودند ولی اینبار مصریها ، شاهکارکرده بودند، جوان با پیرمرد ووسایل به دمشق رفته وآنجا ساکن شدند، کم کم به آنجا عادت کرده وباغی بزرگ درحومه شهررا پسندیده وانرا باقیمت بالا خریدند، قصری کوچک داخلش بود، وجان میداد برای عیاشی وخوشگذرانی ، پیرمرد با چندنفر ازبزرگان شهر آشنا شده وبا آنها رفت وآمد داشت ومتوجه شد، که یک خانواده که قبلا خیلی ثروتمندبوده اند، اما حالیه گرفتاربد شانسی شده وبزرگ خانواده سنگکوب کرده وفقط یک زن ودختر باقیمانده که درخانه محقر یکی ازبزرگان زندگی می کنند، به سراغ آنها رفت ودراولین نگاه زن راپسندید بسیارزیبا وخوش قدوبالا و چهل سال به بالا با دختری همچون خودش حدودا هفده ساله ،خلاصه جوان هم دختررا پسندید ومادر به عقد پیرمرد ودختر به عقدجوان درآمده وفورا به باغ رهنمون شده ،انها دراسرع وقت ندیمه ها ی مخصوص خودرا که ناچارا بدست بقیه سپرده بودند بازآورده ، وزندگی اشرافی را شروع کردند، طولی نکشید که مادرودختر فرزند اورده که هردو پسر بودند، ظرف چندسال چندین بچه به خانه آنها اضافه شده وازلحاظ،مالی نیز بعلت انحصارشغل شتر فروشی وکلا فروش،احشام ومواشی ثروت خوبی بدست آورده وتقریبا همه احشام شهر راانها درمحلی مخصوص مورد معالمه قرارداده وحق السهم خوبی می گرفتند وهربار که کم می آوردند با مقداری طلا دوباره اوضاع راروبراه می کردند.طولی نکشید که جزو اعیان واشراف دمشق شده ودرمجالس خاص دعوت می شدند، روزی برای بسیج مردم جهت جهاد وایستادگی درمقابل حمله احتمالی مغولها ، پول جمع آوری می کردند انها مبلغ هنگفتی اعطا کرده ومورد توجه وتشویق مردم قرار گرفتند، سالها گذشت وکم خانواده الخراسانی دردمشق معروف شدند پسرها بزرگ شده و بخش اعظم تجارت دمشق دردست خانواده الخراسانی بود، واین روند ادامه داشت تا اینکه دمشق درقلمرو امپراتوری،تازه تاسیس عثمانی قرارگرفت و خانواده خراسانی کمکم به استانبول مهاجرت کرده و خوراسان اوقلو ها دراستانبول هم شهرتی دست وپا کردند .