شروع مدرسه از۱۱ سالگی
همانطورکه گفتم خانواده ام خیلی مذهبی بودن و مدرسه رفتن را امری ناپسند می دانستند ، پدرم می خواست من را به حوزه علمیه بفرستد ، اماحوزه علمیه اعلام کرد باید مدرک پنجم ابتدایی داشته باشم ، درنتیچه ناچارا ازیکی ازمعلمهای باسابقه به نام آقای شبان خواست تا مرا در مدرسه ثبت نام کند ، او من رادرآبان ماه سال۶۵ به مدرسه ابتدایی برد اما مدرسه گفت که باید ازکلاس اول ابتدایی شروع کند ، اما من تقریبا سواداشتم وسنم به یازده سال رسیده بود سرانجام درداخل دفتر مدرسه ابتدایی شیرودی تصمیم بر این شد که من بصورت مستمع آزاد از کلاس چهارم شروع کنم زیرا پایه ریاضی من ضعیف بود و بعد سال آینده بصورت متفرقه ازکلاس پنجم استفاده کرده وبصورت متفرقه درامتحان نهایی شرکت کنم وبعد ازگرفتن مدرک پنجم دانش آموز رسمی می شدم ، شوروشوق عجیبی داشتم ، برای اولین بارپشت میزمدرسه نشستم وکم کم با روال درس ومدرسه آشنا شده وطولی نکشید که درثلث دوم جزو شاگردهای سطح اول شدم ولی درعمل دانش آموز مدرسه نبودم واسمم داخل دفتر مدرسه نبود وخیلی رنج می بردم ، یادم است اون موقع ،جنگ ایران وعراق بود ، وبه هردانش آموز یک قلک به شکل نارنجک می دادند تاپر کند وتحویل دهد ونام دانش آموزها راتک تک می خواندند وبه هریک قلکی می دادند اما اسم من دردفترکل مدرسه نبود وبه من قلک ندادند. همچنین کارنامه تحصیلی نداشتم وخودمعلم برایم کارنامه ای درست می کرد واین مسایل درکل مانع علاقه ام به درس ومدرسه نشد بطوری که سال بعد درکلاس پنجم شاگرد اول شدم و سرانجام امتحان نهایی رابصورت متفرقه در مدرسه دورافتاده ای درکنار افراد بزرگسال گذرانده وبامعدل بسیارخوب مدرک پنجم ابتدایی راگرفتم . شدت علاقه من وتعریف معلمها وبقیه باعث شد که پدرم مانع ادامه تحصیل من نشود و درمدرسه راهنمایی رسالت ثبت نام کردم وبعنوان دانش آموز رسمی وارد مدرسه شدم . با اینکه سیزده ساله شده بودم اما رفتارپدرومادر من بامن بهترنشد واگرچه بعلت بزرگ شدنم دیگر کتک فیزیکی درکارنبود اما ازلحاط روحی وروانی بسیاراذیت می شدم ، یادم هست که امتحان زبان داشتم ودرخانه شدیدا درحال تکرار دروس و گرامر انگلیسی بودم وپدرم داشت نمازظهر رامی خواند ،همینکه نمازش تمام شد باعصبانیت وپرخاش من راخطاب قرارداد که چرا به مسجد نرفتم وبه جای نماز دارم زبان کفر انگلیسی را تکرارمی کنم وحتی ادایم را درمی آورد و ناگهان مادرم وارد خانه شود وعلت سروصدای پدرم راپرسید ،پدرم گفت این کافرنامسلمان به جای نماز ورفتن به مسجد دارد یییییی زبان کافرارامیخواند وشرم نمی کند ومادرم هم باعصبانیت به هم نگاه کرد وگفت به خدا که نمی گذارم یک لقمه غذا بخوری ومن اتاق رابا ناراحتی ترک کرده ودراتاق دیگر که بسیارسرد بود نشستم ومشغول مطالعه شدم وازنهارخبری نبود حدودساعت۳ که پدرومادرم درحال استراحت بودند مخفیانه مقداری نان از سفره برداشتم وباکمی ماست خشکیده خوردم و به مطالعه ادامه دادم وشب نیزهمین کاررا کردم یادم هست که چندروز من فقط نان خالی خوردم ومادرم گفت که چراغذا نمیخوری گفتم غذای شما رانمی خورم وخلاصه بعدازچندروز غذاخوردم ، پدرومادرم هیچ وقت من را تشویق نکردند حتی من رابا بقیه همسن وسالهایم مقایسه می کردند که همیشه به مسجد می رفتند وازمهمانها پذیرایی می کردند و می گفتند خوش به حال پدرومادر آنها و چه فایده ازتو که همیشه کتاب دردست داری،ودرگوشه اتاق نشسته ای ،اصلا درک نمی کردند که من شاگرد اول شهرستانم ، به خداکه من درسخت ترین وضعیت درس می خواندم ،خصوص زمستانها که اجازه نداشتم بخاری اتاق خلوت را روشن کنم وبا پوشیدن چندشلوار و کاپشن وکلاه وجوراب درآن اتاق با لرز وسرما درس می خواندم ،یادمه که مادرم یکبارگفت که فلانی گفته پسرشما خیلی درس خونه ، اماگفت من بهش گفتم که وظیفه شه درس بخونه اون الآن می تونه روزی چندبگیره وکارگری کنه امانشسته گوشه ای ومیخوره ومیخوابه، خوبه درس هم نخونه ، وپدرم همیشه می گفت چه فایده خودت رامحبوس کردی وهمش کتاب می خونی آدم بایداجتماعی باشد ،پسرفلانی درمجلس حاضربود وحرف می زد کیف کردم اما توچی همیشه ساکت گوشه ای نشسته وکتاب ورق می زنی . به هرحال هرجور بود دوران راهنمایی را باکمی افت تحصیلی که علتش پدرومادرم بودند، چون با کوچکترین موضوع به مدیرومعاون مدرسه زنگ می زدند ومی گفتند که آنها را اذیت می کنم ومدیرمن را دردفترمیخواست ومی گفت چرا پدرومادر به این خوبی ومومن رااذیت می کنی وهمین مسلله باعث شده بود تا اندازه ای از مدرسه متنفرشوم وحتی مدتی رفیق بازشدم احساس می کردم درمدرسه هیچ آبرویی ندارم وبعلت بدگویی پدرومادرم من را با اینکه دانش آموز ممتاز بودم بعنوان شخصی شرور زیرنظرداشتند ونصیحتهای بیجای مدیرومعاون مدرسه که هیچ اطلاعی ازنحوه رفتارپدرومادرم نداشتند وهمیشه حق رابه پدرومادرم می دادند بیشتر باعث حالت تهوع فکری من می شد . اما به هرحال دوران سخت راهنمایی تمام شد ودوران دبیرستان رادررشته علوم انسانی بعنوان دانش آموزممتاز وشاگرداول شهرستان به اتمام رسوندم و برای تحصیل دردانشگاه وجدایی ازخانواده آماده شدم.