آتش اجاق درحال جان گرفتن بود ودود سیاهی را روی ظرف غذا می کشید مقداری گوش در دیگی کوچک پرازآب درحال پختن بود زن که کناراجاق نشسته بود نگاهی به شوهرش که درگوشه ای زیرکرسی نشسته بودکرد وگفت ، خدابزرگه الآن وضع همه خرابه بازخداراشکر که کمی آرد وروغن وگوشت خشک داریم ،خیلی ها همین راهم ندارند، پاشو برو بازار تاغذا درست بشه یک دوری بزن حال وهوات عوض میشه ، مردکه انگارمنتظر این حرف بود ،پاشد و پارچه ای،که به دورکمربسته بودرا بازکرد ودوباره محکم بست ،کلاه نمدیش رابرداشت و پوستین کهنه اش راپوشید ،وبه زن گفت چیزی لازم نداری، فعلا نه اما اگرخوراکی پیداکردی بیار ،ازخانه بیرون آمد وداخل حیاط سری به گوسفندها ومرغ ها که صبح جمعشون کرده بودزد، سپس درب چوبی رابازکرد واردکوچه شد ، سوز سردی به صورتش خورد ، دودستش راجلو دهانش گرفت و انها راگرم کرده و به سوی بازارراه افتاد، کوچه ها بعلت سردی هوا خلوت بود، چندنفر باهم درحال صحبت درگوشه ای بودند، او بعدازرسیدن درگوشه ای کنار درب یک مغازه کنارآتشی که یک پیرمرد بالباسهای مندرس روشن کرده بود نشست ، دودستش رابه طرف آتش برد وگرمای مطبوعی راحس کرد، درگوشه ای ازبازار ناگهان همهمه شد وهمه به آنسو رفتند اوهم رفت تا ببیند چه خبراست، مردی بالباسهای فاخر درحالیکه برالاغی گرانقیمت سواربود وچندبرده هم دراطرافش ایستاده بودند، بدنبال یک معمار می گشت ، معمار ؟ دراین هوای سرد؟ مردجلورفت وسلام کرد، ببخشید کارشما چیه؟ تومعماری بله بنا هستم ، میتونی بیای و یک خزینه مسی کوچک را داخل خانه نصب کنی ، بله اما چندتا کارگر هم لازمه، برده ها هستند بیا، مردبدنبالش رفت وبه باغی بزرگ رسیدند که جوی آبی از وسطش می گذشت و درگوشه ای ازباغ عمارتی قدیمی اما قابل استفاده دیده می شد، خوب بیا معمار این خزینه مسی رانگاه کن چندسکه طلا ( دینار) برایم اب خورده ،میخواهم داخل این انبار نصب کنی تا اب گرم حمام داخل خانه راتامین کنه ، مردفورا آماده شد وبا برده ها خزینه راکناری کشید وبا خشت خام دیوارکوتاهی درگوشه انبار ساخت ودیواردیگری هم باقطر کمترکناردیوار اماده کرد سپس همگی مخزن رابلندکرده ولوله مسی بلندش راداخل سوراخ جای داده وآنراروی دیوارکوتاه میزان کردند، سپس با کسب اجازه واردحمام خصوصی شده وجاگذاری لوله را بررسی ودوباره به انبار برگشت ومقداری مخزن را به سمت دیوار هل داد تا مقداربیشتری ازلوله به داخل حمام هدایت شود وآب مخزن مستقیما داخل خزینه حمام بریزد ، بعد که خاطرجمع شد با گل شروع به تثبیت مخزن کرد وواطرافش راکمی کارکرد تا خوب مستحکم شود، سپس با خشت درکنارمخزن چندپله ساخت تا بتوان به راحتی ظرفهای اب را داخل مخزن ریخت ، وبعدداخل حمام رفت ودور لوله رابا گل مسدود وچندتکه کاشی لعابداردورش کارکرد بگونه ای که فقط لوله دیده می شد وخبری ازسوراخ نبود ، بعدش به برده ها گفت تا مخزن رااب کنند که به سرعت آب شد و طولی نکشید که چنددسته هیزم وچوب درزیرمخزن گذاشته شد وآتش شعله ورگردید، درپوش مخزن راگذاشت وهمگی منتظرشدندتا آب داغ شود، ارباب آنها رابه خانه برد و با آبگوشت ازقاسم بنا پذیرایی کرد بعدازخوردن غذا مدتی نشسته ومشغول صحبت شدند ، تا اینکه تصمیم گرفت سری به مخزن بزند آب تقریبا جوش امده بود با ارباب به داخل حمام رفت ودرپوش مسی لوله را که خیلی سفت شده بود با چند ضربه تیشه بیرون آورد که ناگهان آب داغ ازلوله به شدت داخل خزینه ریخت وبخار زیادی حمام را دربرگرفت مقداری با دسته تیشه درپوش مسی را فشارداد تا بهتر وصل وجدابشه وچندبارهم امتحان کرد که باگذاشتن درپوش که مثل لیوان بود لوله مسدود می شد وبابرداشتنش آب راه می افتاد ، سپس به انبار بازگشت بردها ازدود زیاد شکایت داشتند او مسیر دودکش رابررسی و سپس با تیشه چندین خشت از داخل کانال درقسمت بالا وپایین برداشت وکانال راگشادترکرد واز بالا هم با چندخشت مسیر ورود دود به انباررا مسدودکرد حالا دود مستقیما به بالا می،رفت وسری به بام انبارزد و با مقداری خشت وگل که برده ها آوردند دودکش رابلندترکرد تا دود بهترخارج شود و بالای دودکش دوتا اجر به شکل مثلثی روبروی همه گذاشت حالا دیگرباران وبرف هم داخل دودکش نمی شد ودوسراخ بزرگ دودهارا به بیرون هدایت می کردند برای امتحان گفت تادوباره هیزم وچوب آوردند، اما اینبار دودی درانبارجمع نشد ، با پایان کار ارباب سکه ای نقره به قاسم بنا داد وازاو تشکر کرد ، قاسم بنا هم ، بعدازشستن دست وپا وصورت با اب سرد درحالیکه می لرزید ،مقداری خودش راکنار آتش مخزن گرم کرد وسپس ازباغ ارباب بیرون آمده وبه سمت خانه حرکت کرد ، درراه چندبار سکه نقره رانگاه می کرد که تنها سرمایه او بود، حرکتش راتندترکرد تا به میدان بازار رسید ، پیرمردی درگوشه ای ایستاده بود و یک ماهی بزرگی را که نخی دردهانش بود بصورت آویزان دردست داشت ، ناکهان به سمت قاسم بنا آمد وگفت این ماهی راازمن بخر ضرر نمی کنی، قاسم گفت، لازم ندارم پدرجان ،گفت بخر ارزان می دهم فقط یک درهم ، یک درهم کل پول قاسم بود، اوبه رفتن ادامه داداما پیرمرد رهایش نمی کرد وبدنبالش می آمد، انگار یکی به قاسم می گفت ماهی رابخر ،ازسوی دیگر ماهی برای اوگران بود، یک درهم پول یکروزکاراوبود، سرانجام گفت اصلا فکرمیکنم امروز کاری نبوده ، ماهی راازپیرمردگرفت وسکه نقره رابه اوداد وگفت حداقل شام خوبی خواهیم خورد ، بعدش به خانه برگشت وزنش بادیدن ماهی تعجب کرد زیراقاسم تا حالا اینجور ماهی بزرگ گرانقیمتی نخریده بود، وگفت این راازکجا اوردی،قاسم جریان راگفت وزن هم چیزی نگفت و ماهی راگوشه ای گذاشت قاسم کناراجاق رفت و بعد لحاف کرسی رابالازد ورفت زیرش ، تازه ذغال گذاشته بودند وحسابی گرم بود، پاهایش گرم شد و شروع به چرت زدن کرد که ناگهان زنش فریاد زد،قاسم قاسم ،بیا بیا، قاسم که ترسیده بود بانگرانی رفت دیدزنش درآشپزخانه درحال پاک کردن ماهی هستش وچیزی خونین دردستش دیده میشه، گفت چیکارکردی دستت رابریدی ، بزار چیزی ببندم، نه نبریدم ، این چیه، نگاه کن ، قاسم دقت کرد، دید یک چیزگردوسفیدبه اندازه تخم کبوتر است آنراگرفت وبا اب شست،مروارید بود، ناگهان فریادزد به خدا مرواریده مرواریده ،وای چقدربزرگه ببین چقدرصافه ، این داخل شکم ماهی چیکار می کنه ،بایدداخل صدف باشه، وشروع کرد به بوسیدن زنش ،آن شب سفره شان با گوشت ماهی حسابی رنگین شده بود و بچه بااحتیاط ازاستخوانها درحال خوردن گوشت ماهی بودند، قاسم هی مروارید را کنار نور پیه سوز می آورد و لبخند می زد، فرداصبح زن قاسم اورا بیدارکرد ،او زیرکرسی گرم حسابی خوابیده بود اصلا مرواریدرافراموش کرده بود،همینکه زنش یادش آورد فورا لحاف راکنارزد وبعدازخوردن چندتکه نان روغنی شال وکلاه کرد ورفت بازار، اول رفت پیش مشت کاظم جواهری،مرواریدرانشان داد،حاج کاظم نگاهی کرد و انرابیست وپنج درهم قیمت زد، قاسم چیزی نگفت وآنراپیش زرگرها برد وهرکس قیمتی داد تا به ۱۰ دینار رسید،اما قاسم قبول نکرد وبه خانه برگشت وبقچه مسافرت را بست وبا خانواده خداحافظی کرد وبعدازمدتی معطلی با کاروانی به سمت پایتخت رفت وبعد ازیک هفته راه پیمایی به پایتخت رسید اوقبلا هم اینجا امده بود، برای کار، اما نه برای فروش ،خلاصه به بازارزرگرها رفت و خیلی موردتوجه قرارگرفت ، وآخرین مبلغ پیشنهادی ۵۰ دینار بود، قاسم قبول نکرد و به کاروانسرابرگشت ، شب جوانی نزداوآمد واورا به خانه اربابش دعوت کرد قاسم هم با اورفت اما مروارید را درگوشه ای ازکاروانسرامخفی نموده بود، پیرمرد راشناخت یکی اززرگرها بود، اوگفت که مرواریدت بیشترازاینها می ارزد اگه می خواهی پول خوبی کاسب بشی ۲۵ دیناربه من بده تا مشتری خوبی برایت پیداکنم ،قاسم قبولکرد و چندروز بعدجوان دوباره به دنبال قاسم امد ، درب خانه پیرمرد جند سرباز ایستاده بود به آرامی داخل شد چندسربازدیگرهم داخل حیاط بودند، واردخانه شد ودیدپیرمرد دست به سینه ایستاده وچندخانم با لباسهای گرانقیمت روی تخت نشسته اند، فهمید، وتعظیم کرد،پیرمرد گفت بله مرواریدی که عرض کردم متعلق به این شخصه ، بعدگفت مرواریدرابده اوهم دل به دریا زد ومروارید رابادودست تقویم نمود زنی جوان مرواریدرادردست گرفت و به خانم مسنی داد، خانم نگاهی کرد وگفت خوبه ، قیمتش آخرش چند، قاسم خواست حرف بزنه،پیرمرد فورا گفت ، جان نثار عرض کردم پانصد دینارگفته اما من قول دادم که تخفیف خوبی بگیرم ، خوب تخفیف خوبت چقدره؟؟ برای علیا حضرت والده سلطان،اولا پیشکش است وثانیا نصف مبلغ فکرکنم کفایت بکنه ، یعنی دویست وپنجاه دینار اما بازهم زیاده من دویست بیشترنمی دهم ، نرگس همیان رابده دوهمیان فورا به پیرمردداده شد و خانمها حرکت کرده و با تعظیم طولانی قاسم وپیرمرد ، ازخانه بیرون وباسربازها رفتند، پیرمردگفت بیا این هم دویست دینار دیگر چه میخواهی، قاسم تشکری کرد و فورا یکی از کیسه های رابازکرد و۲۵ سکه شمرد وبه پیرمردتقدیم کرد پیرمرد درحالیکه میخندیدگفت ، کاش مبلغ بیشتری می گفتم ،درحال راضیم برو خدا به همرات، قاسم با دوهمیان دیناربیرون امد، تقریبا گیچ شده بود، باورش نمی شد، انگارخواب می دید،هرجوری بود به کاروانسرابرگشت، اما خوابش نمی برد با اینکه سکه ها را قایم کرده بود اما از ترس ،صبح فورا به صرافی رفت و ودوسکه طلا رابه درهم تبدیل وبقیه راهم تحویل داد وبرگ حواله گرفت ، بعدش تصمیم گرفت دوری بزنه حالا دیگه وضعش خیلی خوب شده بود، درگوشه ای ازمیدان یک ساختمان دوطبقه با اشکوبه فوقانی نظرش راجلب کرد اما نیازبه بازسازی داشت وظاهرا دربش بسته بود بعدازپرس وجو معلوم شد مال چندتا وارثه ، خلاصه بعدازپیگیری موفق شد صاحباشو پیداکنه وقباله راببینه ، وبعدازچک وچونه زیادآخرش به قیمت بیست وهشت دینار آنجاراخرید وبیست درهم به دلال داد وسی درهم به قاضی جهت مهر قباله جدید وده درهم هم به داروغه برای مهر، حالا صاحب این عمارت شده ازپشت بام باغ بزرگی رادرپشت ساختمان دید که انگاربلاصاحب بود وبادلال صحبت وکل باغ را به ۵۵دینار ازصاحبشش که پیرمرد تاجری بودخرید وقباله زد از عمارت دری به باغ بازکرد وچندکارگرومعمارگرفت وخودش نیزمشغول شد، و تمام عمارت ودیوارهای باغرا بازسازی کرد و درکنارطویله بزرگ باغ چندآغل بزرگ ساخت، ویک خانه رعیتی کوچک ، پس ازپایان کاربه بازاربرده فروشها رفت ویک خانواده برده رادید که سن وسالی داشتتد، اماکاری بودند مردی بود با دوزن وچندبچه همه را بعد ازچانه زیاد به چهارصد درهم خرید ، خواست بچه هارا به یک پیرمرد که خریداربود بفروشد،اما دوزن برده خیلی الحاح والتماس کردند،او سرانجام منصرف شد وانهارا به باغ برد ودرخاته رعیتی که درگوشه باغ ساخته بود ساکن کرد وبعد شروع کرد به خریدن ظرف وفرش واثاث اببیت وخانه راچید ووآن دوزن کارپخت وپزونظافت رابرعهده داشته وبرده مردبابچه ها هم کارهای دیگررا انجام می دادند، سپس به بازاراحشام رفت و حدود سی بره وبزخرید وبرده اش که گویا خیلی وارد بود برایش انتخاب کرد ودوگاو شیری ابستن به پیشنهاد و انتخاب برده باتعدادزیادی مرغ ومرغابی وبوقلمون وغاز وهمه را به باغ آورد ودرآغل ها جا دادند سپس چون فصل نهال کاری بود برده رافرستاد چندصد نهال خوب چندساله تهیه وانهارا کاشت تا باغ واقعا باغ شود، جوی اب قناتی که ازوسط باغ می گذشت هم چون رودخانه ای زیبا که استخربزرگی راپراب می کرد وازباغ خارج می شد وبه باغ مجاور می رفت موجب انبساط خاطربیننده می شد، حمام خوبی که درکنارعمارت بود اورابه یاد حمامی که دوماه پیش ساخته بود انداخت، خلاصه سرانجام عمارت وباغرا به برده اش سپرد وبسوی شهرکوچک زادگاهش رفت با پوششی جدیدهمچون بازرگانان ومتمولین ،بگونه ای که زن وبچه هایش اول اوراباصورت پوشیده نشناختند، خلاصه فورا اثاثیه را باقیمت نازلی،فروخت وخانه اجاره ای رابه موجر بازگرداند وودیعه راپس گرفت ودربازاربعدازیک حمام خوب برای همه افرادخانواده چنددست بهترین لباس گرفت وباکاروان بعدی بسوی شهربزرگ یعنی پایتخت به راه افتاد، خانواده اول باورشان نمی شد ،عمارتی همچون قصر وباغی چون بهشت وبرده وخدمه وغذاهای رنگارنگ،خلاصه کم کم باورکرده وزندگی پرتجملی راشروع کردند.، زنش حالا خانم ارباب نامیده می شد ودست به سیاه وسفیدنمیزد ودردستان اودختر کوچکش دستبندهای طلای گرانقیمتی برق می زدند و پسرانش هرروز بااسبی که پدرشان خریده بود درباغ اسب سواری می کردند، خود قاسم نیز بایک صرافی شریک شده بود، ودرآمدش روز بروز بهتر وبیشتر می شد.