سال چهارم دبیرستان ،من کم کم ازدرس خواندن خسته شده، ازاین همه فشارکه درطول تابستان روی خودم آورده بودم، وواقعا دیگه رمق درس خوندن نداشتم وباخودم میگفتم همین مقدارکافیه اگه بیست نگیرم حداقل هفده خواهم گرفت ، اما یکی ازهمکلاس هایم که اسمش حمید بود ژست درسخوانی گرفته وخودش را طوری نشان می داد که انگارشاگرداول کلاسه،سعی می کرد ازمن خسته جلو بزنه، اوتازه نفس بود اما من درتابستان سال گذشته همه کتابهای اول دبیرستان تا سوم و همچنین بیشترکتابهای کلاسهای چهارم راخوانده بودم ، خیلی روی اعصابم بود خصوصا اینکه برای اولین بار دریک امتحان که خیلی مهم نبود، نمره بالاترازمن گرفت وباعث تعجب همکلاسیها شد، نوع رفتاراو وتوجه بچه ها ومعلمها به او که درمیزاول می نشست واقعا برای من زجر آور بود، اعلام آمادگی های او و طرزصحبت او واعتماد به نفس کذایی او ،که همیشه سعی می کرد خودرا مثل من شاگرد درس خوان ورتبه اولی نشون بده،ورفتاربچه ها با او که انگارواقعا شاگرداول شده بود،درحالیکه سال قبل خیلی،دانش آموز معمولی بود، اصلا ازش خوشم نمی آمد، با اینکه درآزمون علمی من دوباره شاگرداول شهرستان شدم اما او همواره روی اعصابم بود، تا اینکه تعطیلات نوروزشروع شد ومن دیگه کلاس نرفتم و درخانه فقط دروس مهم را دوره می کردم ،یکبارحمیداقا با چندتا همکلاسی هام اومدند درب خونه وگفتن چرا کلاس نمی یای؟ من گفتم کاردارم وحوصله کلاس رادیگه ندارم وحتی معلمها ازاین کارمن تمجید نموده بودند، ومی گفتند اودرحال آماده شدن برای کنکوره اما شما برای چی میاین ؟ روز آزمون کنکور بعد ازپایان آزمون ،درحالیکه گردنم خشک شده بود به سمت درب سالن آمدم وناگهان با حمید روبرو شدم ،اودرحالیکه خیلی سرحال بود ومی خندید به من گفت چطوربود؟ من گفتم بد نبود، اما اوگفت که این چی حرفیه !! خیلی آسون بود،من اگه یک یا دو اشتباه زده باشم بقیه رامطمئنم درست زدم، من باتعجب به اونگاه کرده ودردلم گفتم ،خوش به حالت ، برای من که آسان نبود، خلاصه حدوددوهفته گذشت ، ویکروز که باران شدیدی می بارید ، درب خانه ما زنگ خورد، حمیدبود با دوچرخه آمده بود وازسروصورتش آب باران می چکید، درحالیوه نزدیک بود گریه کنه ،گفت کلید سوالهای کنکور اومده ،من گرفتم ، خیلی خراب کردم ، همه رااشتباه زدم ،بیا بگیرتو هم نکاه کن، گرفتم وگفتم نا امید نشو وبرو برای مرحله دوم خودت را اماده کن، بعدش برگه ها راگدشه ای گذاشته وحتی نگاه نکردم ، نتایج که آمد، حمیدآقا که اولش می گفت خیلی آسون بوده وتقریبا همه رادرست زده ،رتبه اش هفده هزار شد، و من زیرپونصد ، خلاصه روزهای قیافه گرفتن حمیداقا تموم شد،و بعدش نتایج نهایی آمد ومن دانشگاه سراسری قبول شدم ، یکروز حمید آمد وگفت ، تو می خوای بری دانشگاه شهردور، این همه راهرا می خوای بری ؟ البته معلوم بود که خیلی داشت می سوخت من گفتم بله ، اوگفت من دانشگاه آزاد همین جا می خونم ،گفتم موفق باشی ، چندسال بعد درخیابان راه می رفتم نظرم به یک مغازه تعمیر وسایل برقی جلب شد زیرا اسم حمیدآقا پایینش بود، نزدیکترکه شدم دیدم داره با مشتری صحبت می کنه ویک کم موهاش سفید شده ، یاد اون روزهایی افتادم که او ازخستگی من سوء استفاده کرده وژست شاگرد اول می گرفت وچقدر من را ناراحت کرد وچقدردلم راسوزاند، این بود خاطره ای که ازحمیداقا داشتم .