اودریک خانواده حدودا بیست نفره زندگی می کرد، وقتی که نوزاد بوده ظاهرا اورا درراه بین روستا وشهرپیداکرده وبه خانه آورده بودند، باپسمانده غذای دیگربچه ها بزرگ شده بود، هرچیزی را که بچه ها بیرون می انداختند ونمی خواستند به اومی دادند،لباسهای کهنه بچه های بزرگتر همیشه تن او بود، قبل ازهمه بایدازخواب بیدار می شد وچراغ های پیه سوزرا راپاک وروشن می کرد ، وبعدانها راسرجایش نصب می کرد وجندتا را روشن روی رف کناردرمی گذاشت تا برای،رفتن پیش گاوها باخود ببرند زیرا صبح هنوز نیامده وهنوزهوا تاریک بود، بعدش فورا سطلهای مخصوص شیر را می اورد وکناردرمی گذاشت بقیه بچه ها درخواب ناز بودند اما او مثل بزرگها باید کار می کرد ،وبعد با بقیه پیش گاوها می رفت وچندتا گاو راهم می دوشید سپس باسطلهای پرازشیربه خانه امده وآنرا داخل ظرف در داربزرگی ریخته وچندنفری داخل گاری می گذاشتند او وظیفه داشت که درهمان تاریکی به تنهایی با گاری به شهر برود ، و تاروشن شدن هوا او به شهر می رسید وظرف شیررا تحویل وظرف خالی را تحویل ودوباره به روستابرمی گشت ودربرگه ای که به دست دلشت یک مهرجدیدبه معنی تحویل یک طرف شیر جدید دریک جدول نقش بسته بود که هنوز نصف جدولها خالی بود، به محض رسیدن برای اسب علوفه تهیه وپیشش می گذاشت وبعد به خانه می رفت وباقیمانده صبحانه بقیه را میخورد ویک پیاله سفالی شیرداغ هم باشکر می نوشید سپس کنار شومینه رفت تا کمی خودش راگرم کند، ناگهان شخصی صدازد ، تگار گفت بله ،گفت صبحانه توخوردی فورا برو مزرعه کمک، او هم فورا یک سطل آب پیش اسب گذاشته و بعد ازخوردن اب با اسب وگاری متصل به ان به سوی مزرعه حرکت کرد ، راه ازوسط کوهسار می گذشت دره ای بود که درکف آن راه صافی درست کرده بودند، همینطور که با گاری می رفت ناگهان صدای زوزه ای شنید ابتدا توجهی نکرد وبعدازچندبارشنیدن گاری رانگهداشت وبه سمت صدای زوزه رفت ، ازدور حیوان بزرگی رادید که افتاده بود نزدیکتررفت دید یک شیرماده است که مرده ویک توله شیرکوچک درکنار او بی تابی می کند، ظاهرا شیررا مارنیش زده بود چون سریع بادکرده بود، توله شیررا بغل کرد وبالارفت غاری انجا بدد که قبلا داخلش رفته بود توله شیر را داخل غار دریک شکاف بزرگ قرارداد ویک سنگ بزرگ جلوش گذاشت تابیرون نرود ،فورا به مزرعه برگشت ویک بز شیرده راسوارگاری کرد،خوشبختانه کسی ندید وبزرا به غاربرد و توله شیررا آورد اول بز وحشت کرد اما با نوازش تگار ارام شد و توله شیر به سختی یادگرفت که ازسینه بزشیربخورد،وبعد که سیر شد، هردورا داخل شکاف گذاشت وسنگی جلووش قرارداد وبعد یک ظرف آب ومقدارزیادی علوفه آورد دبرای بزداخل شکاف قراردلد وسنگ راگذاشت وبه مزرعه رفت چون تعدادبزها زیاد بود وعملا خودش مسئول سرشماری بود کسی متوجه غیبت یک بز نشد و اومخفیانه مواظب توله شیربود تا خوب بزرگ شد کم کم تکه های نرم گوشت را می جوید ومیخورد و او بزرا برگرداند وبرای او به سختی گوشت تهیه می کرد، یک روز یک مرغ مرده ویکروز یک خرگوش شکارشده ویکروز مقداری گوشت از داخل اشپزخانه ،طولی نکشید که توله شیر به شیربالغ بزرگی تبدیل شد اما درمقابل تگار همچون حیوانی دست آموز بود وبا اوبازی می کرد ،او به بلندای کوه رفته وکم کم شکاررا یادگرفت وبعضی روزها تگارهم برای اوگوشت می آورد، یکروز او درمزرعه درحال کاربود که یکی ازافرادخانواده بهانه ای پیداکرده وشروع به دعوا با اوکرد، تگارجوابش راداد و متاسفانه ناگهان همه به اوحمله ورشده وشروع به وکتک زدنش وردند اول خیلی جدی نگرفت وسعی کرد بایک چوپ دستی ازخود دفاع کند اما آنها موضوع راازحدخارج کرده ویکی باداس به بازوی اوزدند که خون جاری شدتگاربازویش راگرفت وبه سمت بلندی دویددرحالیکه بلندگریه می کرد بقیه هم انگار هنوزدلشان خنک نشده بود با بیل وداس وچوب وچهارشاخ دنبالش کردند، اوبالاترامد اما خونریزی دستش اوراشل کرده بود وناگهان به زمین افتاد ودیگرچیزی نفهمید ،ساعتی بعدچشم بازکرد، شیرنردرحال لیسیدن صورتش بود، وقتیکه نشست ناگهان منظره عجیبی رادید همه افراد ی که دنبالش کرده بودند، تکه پاره شده دراطراف افتاده بودن، خیلی تعجب کرد و دچاروحشت شد، وای حالا چکارکنم ، چرا اینکاررا کردی،شیربه صورتش نگاه می کرد، ظاهرا وقتی اوافتاده بوده وافراد باوجودبیهوشی اودرحال کتک زدن اوبودند که شیررسیده وهمه را قلع وقمع نموده ،منظره وحشتناکی بود فورا شیرا به بالای کوه فرستاد وبا دست زخمی به پایین پیش مردم رفت وگفت بیایید گرگها به ما حمله گردند ومردم وقتی آمدند وبدن خونین او اجساد کشته شدگان را که مشخص بود کارحیوان وحشی است دیدند باورکردند، وجنازه ها را پایین آورده وعزاداری شروع شد ،دست تگار بعدازمدتی خوب شد وباعده ای به دنبال گرگها گشتند اما چیزی نیافتند وخوشبختانه شیر خوب حرف گوش کرده بود ومخفی شده بود، بعدازبازگشت مردم، اویک بزپیررا سربرید وبرای شیرآورد و این غذای ده روز شیربود،بطوریکه تمام بز واعماء واحشای انرا بطورکامل میخورد وفقط استخوانش باقی ماند وبعد چندروز می خوابید وچندروزهم سیر بود گاهی تا دو یاحتی سه هفته گرسنگی را به راحتی تحمل می کرد و تگارهمواره برای او دنبال غذا می گشت خصوصا اگر گوسفندبیمار و یالاغ دست شکسته ویا اسب معلولی می دید، وضعیت برهمین قراربود تا اینکه یک روز صبح یک گروه اشرار باشمشیربه روستا حمله کرده وهمه رادستگیروشروع به غارت اموال واحشام مردم کردند، که ناگهان صدای غرش نره شیری بلندشد و درکوتاه ترین فاصله زمانی چندنفرکشته وبقیه فرارنمودند تگار که خودش رامخفی نموده بود باصدای غرش شیربیرون آمده وفریادزد زوبین کارشان رابساز مردم که خیلی تعجب کرده بودندباناباوری منظره رانگاه می کردند، تگارفورا گوسفندی را که می لنگید باضربه ای به سرش بیهوش نمود وجلو زوبین گذاشت واو هم که دوهفته بود چیزی نخورده بود با اشتها شروع به خوردن کرد مردم به هم کمک کرده وهرکس گوسفندهایش رابه آغل شخصیش برگرداند واموالی را که اشرار جمع کرده بودند به صاحباتشان برگردانده شد، مردم به هم نگاه می کردند ومی گفتند این شیرازکجا پیداشده وبعدمحمود جریان راتعریف وگفت این شیر گرگها وکفتارهای قاتل را ازکوه فراری داده وبا او دوست شده ، ومردم نباید ازاو بترسند بلکه هرکس باید به میزان توان خود به فکر سیرکردن شکم شیرباشد هرماه او دوگوسفند میخورد ، ولی ازما دفاع می کند، ودیگر کسی نمی تواند اموال مارا غارت کند، زیرا ما یک محافظ قدرتمند به نام ذوبین داریم، مردم نگاهی به هم کرده وکم کم همگی به زوبین عادت کرده وزوبین داخل روستا به راحتی راه می رفت ودرگوشه ای میخوابید و هردوهفته نوبت یک خانواده بود تا شکم زوبین راسیرکنند، چندباراشرار تا نزدیک روستا آمده بودند اما بادیدن زوبین فراررا برقرارترجیح دادند، کم کم تگار،درروستاموقعیت بالایی پیداکرد زیرا زوبین فقط ازاو حرف شنوی داشت ، او دختر کدخدای روستا رابه زنی گرفت ویک اتاق مخصوص برای زوبین درست کرد، همه چیز آرام بود تااینکه یکروز صدای نعره شیری ازکوه امد و زوبین پیش محمود رفت انگار اجازه رفتن می خواست ومحمود هم اجازه داد، چندروزبعدمردم وحشت زده تگاررا صدا زدند، زوبین بادوتا شیرماده داخل روستا آمده بود ،زوبین پیش تگارآمد وسرش رابه کمرش وپاهایش می مالید ، اما شیرهای ماده خیلی نزدیک نشدند وسپس تگار بازوبین ودوهمسرش به خانه رفت وانها داخل خانه مخصوص رفتند دوگوسفند درجلوانها گداشته شد که فورا خورده شدند وبعد خواب چندروزه انها شروع شد، دیگر یک شیردرروستا راه نمیرفت سه شیر بودند وبعدازمدتی چهارتوله شیر بامزه هم به انها اضافه شده و مردم کم کم شروع به سروصدا کردند می گفتند ما نمی توانیم شکم اینهارا سیرکنیم .کم کم سروصدها زیاد شد تگار همه راجمع کرد وگفت اسم این روستا شیرخانه است وخانه شیران هستش هرکه شیرها رامی خواهد خوب وهرکه نمی خواد می تونه بره کسی جلوگیرش نیست ، عده زیادی با اسباب ووسایل وگوسفندهای خود رفتند، ومحمود وعده ای باقی ماندند وتغدیه شیرها رابین خود تقسیم کردند ویک قراری گذاشتند و همه گوسفندها راشمردند تقسیم برسه نمودند یکی مال خودشان یکی مال خانواده ،ویکی مال شیرها ،تقریبا سیصدگوسفندسهم شیرها شد سعی کردند هرچه نر وپیر ونازا هستش داخل گروه شیرها قراربدند واگرگوسفندی پایش می شکست فورا با یک گوسفند متعلق به شیرها که سالم بود عوض می کردند ودراسرع نوبت گوسفندمعلول را طعمه شیران می کردند، گاهی گاوی را با چندگوسفندعوض می کردند وگاهی چندالاغ دست وپاشکسته ازاطراف گیرمی آوردند وباچندگوسفند دسته شیرها عوض می کردند سه نفرازروستا شغلشان این بود که درروستاها و شهرهای اطراف دنبال الاغ واسب وگاو معلول می گشتند ومی آوردند وبه جایش گوسفند می گرفتند یکروز گاوی را که نابینا بود اوردند وبا ۵گوسفندسالم عوض کردند وگله شیرها که الآن ده قلاده شده بودند با هشتا توله شیرخوار حدود ۲هفته دوروزکم گرسنگی کشیده بودند و گاو ماده کوررا باخشونت درهم دریده وتمامش راخوردند حتی روده هایش را وتقریبا برای ۱۰ روز دیگرغذایی لازم نداشتند وچندالاغ لنگ منتظر هفته های بعد بودند ، یکی ازافرادچندروز غایب بود و یکباره با چهاراسب لنگ بزرگ ظاهرشد ظاهرا چهاراسب به گاری بسته بودند که گاری وارونه واسبها معیوب شده بودند وبه قیمت ناچیزی خریداری شدند، درطویله دسته شیرها بابهترین علوفه وجو زیاد پذیرایی می شدند تا هرچه زودتر چاق شوند وچون لنگ بودند کارآیی ندلشتند ،اما خوب میخوردند وچاق وچاقتر می شدند یکی ازالاغهای نر لنگ این قدرچاق شده بود که همه ازدیدنش تعجب می کردند، یک چکش مخصوص داشتند که ناکهان برسرحیوان بیچاره زده واو بیهوش وضربه مغزی می شد،بعد با گاری آنرابرای شیرها می بردند، تقریبا هرده روز یکبار به شیرها غذادمی دادند وهمه به این وضعیت عادت کرده بودن بچه های ده روی شیرها ی بزرگ می نشستند وبچه شیرهارا برداشته وبا آنها بازی می کردند وگاهی اینقدرفضولی می کردن که نره شیر ها باغرش انهارادور می کرد دختربچه ها دورشیرها می نشستند وآنها را نوازش می کردند،شیرها شبها دورتادور روستا کشیک می دادند و هیچ گرگی به منطقه نزدیک نمی شد وشیرها عادت به زنده خواری نداشته بگونه ای که دراوج گرسنکی گاوها والاغها ازکنارآنها عبور می کردند وحتی کنارآنها می خوابیدند، فقط بیکانگان درامان نبودند وازشیرها می ترسیدند یکروز چندنفر دزد بی خبربا اسب به روستا نزدیک شده وگویا بایک شیردرگیرشده بددند وگمان می کردند فقط همان یک شیرهستش اما ناگهان موردحمله شیران قرارکرفته واکراسبهایشان سریع فرارنمی کردند مرگشان حتمی بود، دسته گله متعلق به شیرها زیاد شده بودند وتعدادزیادی اسب والاغ هم ذخیره بودند سالن بزرگی برای زمستان شیرها ساخته شده بود که داخلش می خوابیدند، گاهی شبها بچه ها بچه شیری را باخودبه خانه برده وکنارخود می خواباندند وبعدا شیرمادر یواشکی می آمد وبزرگترها متوجه شده وتوله شیرا به اومی دادند که به دهان می گرفت ومی برد، یکروزصبح صدای نعره شیرها بطوربی سابقه ای بلندشد،همه رفتند ببینند چه خبراست دوشیر نر به گله شیرحمله کرده بودند وسه شیرنرگله آن دورا بسیار جویدند وفراری دادند ومردم نیز با تیروکمان وسنگ وچوب انها را ازمحل دورکردند بگونه ای که دیگر هوس اینجا رادرسرنپرورانند، کم کم روستای خانه شیر معروف شد، وهمه درمورد این روستا صحبت می کردندروستایی که بین کوه ودشت قرارداشت وکنام شیران شده بود. گاهی عده ای با یک گاو یاالاغ پیشکشی به تماشای گله شیرها آمده وغذاخوردن آنها رااگر درروزمقرر می،رسیدند تماشا می کردند ویانه بایدصبرمی کردند تاروزمقرر برسد و به همین منظورخانه ای رادروستا اجاره می کردند ودرغذاخوری روستا غذا سفارش می دادند که با افزایش این مسافران وضع روستا ازلحاظ اقتصادی بسیارخوب شد،وحتی تعدادی ازخانواده هایی که قبلا روستارا ترک کرده بودند آمدند وبه تقسیم وقانون روستا تن دادند.