قلعه نشینان
سکوت عجیبی درهمه جا حاکم بود، حدود ده خانوار دریک منطقه مرتفع کوهستانی ساکن شده بودند، یکی فریاد زد بیایید دیواری درحدفاصل ورودی بسازیم تا ازحمله حرامی ها درامان باشیم ، عده ای قبول کرده وعده ای اورا به تمسخرگرفتند سرانجام به دوگروه تقسیم شدند، گروه اول شروع به ساخت دیوارکرده وگروه دوم ازآنها جدا شده ودردامته تپه ای چادرزدند، ابتدا درحدتوان بادست وقاطر والاغ سنگهای قابل حمل را اورده وسپس درگوشه ای گودالی درست کرده و آب چشمه را به داخلش هدایت وطولی نکشید که گل ها آماده وحدودیکماه با تلاش مداوم حتی پاسی ازشبها دیداری چههارپنج متری به کلفتی یک متر برپا ورده وسپس باگل سوراخها رانیزمسدودکرده وبا چوب درخت دربی بزرگ ساخته وشبها پشت درب راسنک چین می کردند پشت دیوار تعدادزیادی خانه ساخته وپشت بام ان درواقع محل مناسبی برای دفاع درمقابل مهاجمان بود زیرا بادیوارهمطرازبود سپس گندمهای دیم را در پایین تپه ها کاشته بوده برداشت کرده وهمینطورجوها وکاهها راوهمه راانبارکرده وگوسفندهارا درآعل بزرگ مشترک نگهداری می کردند،غذای این شش خانواده مشترک بود وباهن غذا نیخوردند وسالن بزرگی مسقف باچوب پشت دیوارساخته بودند که شبها درآنجا غذا خورده وصحبت می کردند وسپس برای خواب هرخاتواده به اتاق اختصاصی خود می رفت وهیزم خانه راهم به تدریج پرازهیزم وچوب کردند، اما چهارخانواده دیگرکه تعدادشان بیشتربود چندخانه گلی ساخته بودند وگسفندهای خودرا در یک اغل چوبی نگه میداشتند ومحصولات راهم درانباری که باگل ساختهبودند نگه میداشتند وآنها هم باهم بودند، قلعه نشینان که دوطرف آنها کوه بلند ویک طرف دره عمیقی بود که با دیواری دومتری ازسقوط احشام وبچه ها جلوگیری می شد وطرف چهارم که تنها مسیرورودی بود بادیواری ششصد متری حفاظت میشد ، همیشه بصورت نوبت یکی ازبالعین بالای دیولر شبانه وحتی روز دریک برج که دومتربلند تر ازدیواربود کشیک می داد ویک طبل کوچک هم کنارش بود برای اعلام خطر وه به محص شنیدن صدای طبل همه بایدسریع به قلعه امده ودرب را ببندند، بالعین باساخت تیروکمان شروع به تمرین کرده وطولی نکشید که بیست نفرتیراندلز ماهر اماده دفاع ازقلعه شدند حتی بچه ها وزنها هم تیراندازی یادگرفته وهرروز ساعتها تمرین می کردند، یک شب ناگهان صدای طبل بلند شد ، فورا مردم که داخل قلعه بودند سنگچین پشت درب راکنترل وبه پشت دیوارامدند حدود پنجاه سواره که عده ای مشعل بدست بودند به دیوارنگاه می کردند ، قلعه نشینان فورا راه آب چشمه را که افراد پایین دست نیزازآن استفاده می کردند بسته وابرا ازطریق نهری دیگر به سمت دره سرازیرکردند، صدای گریه مردم پایین دست که حاصر به مشارکت درساخت قلعه نشده بودند می امد و شعله های آتش ازدوردیده می شد، صبح که شد معلوم شد حرامی ها بیشترافراد پایین دست راکشته وبچه ها وزنهاوعده ای وه تواتسته بودند به کوه فرارکنند نجات یافته وبقیه یا کشته شده ویا به بردگی گرفته شدند وهمه احشام و آدوقه انها وحتی الاغها ومرغها غارت شده بود وچیزی جز خاکستر واجسادقربانیان باقی نمانده بود، مردم قلعه کم کم به فکرکمک افتاده وسرانجام فقط چندبچه وزن وپیرمرد که به کوه رفته بودند پیداشده وبه قلعه آورده شدند، شب هنکام دونفردیگر هم که فرارکرده بودند رسیدند ، خیلی اظهارپشیمانی می کردند، اما چه فایده دیگرنابود شده بودند، این افراد بعنوان کارگر درقلعه به کارگرفته شده وچهارزن که شوهر هایشان راازدست داده بودند به عقدمردهای قلعه درآمدند، هوا داشت سرد می شد و افراد تا جایی که توانستند، هیزم وچوب جمع کردند، یک روز عصرصدای طبل بلندشد اما معلوم شد که عده ای درحال عبوربودند اما یک روز اول صبح مردم باصدای طبل به پشت بام آمده وحدود صد یا صدوبیست حرامی سواره رادرپایین دیوار دیدند، فورامسیرآب عوض شد تا انها به آب دسترسی نداشته باشند، ازمیان آنها مردی بلندگفت ما مهمان شما هستیم به ما جا وغذا بدهید تاکاری باشما نداشته باشیم، اما ناگهان تیری برگلویش نشست وازاسب پایین افتاد ،درطرف چنددقیقه حدود بیست نفرازحرامی ها کشته شدند وفوراعقب نشینی کردند، وتبادل تیرشروع شد، مردم قلعه که خوب ورزیده شدند حتی ازدورهم آنها راهدف قرارداده ومجروح می کردند، سرانجام آنها آب خواستند وقول دادند به محض دریافت آب برگردند، اما آبی به آنها داده نشد، وناچارا بعلت تشنگی وزیادشدن تلفات مجبور به برگشت شدند، با فرارآنها فریاد شادی درقلعه بلند شد وهمه خوشحال بودند،زیرا ازموجودیت هودفاع نموده بودند، زمستان رادرکنارهم به خوبی وشادی می گذرانیدند، شبها دیگ بزرگ ابگوشت درسالن بزرگ میجوشید و همه جمع شده ودرکاسه های بزرگ بانان ترید وتکه های بزرگ گوشت ازخودپذیرایی می،کردند، همه چیزروبراه بود وازقبل خودرا برای زمستان آماده کرده بودند.