دامادفضول
دوم دبیرستان بودم که برای خواهرم خواستگارآمد ،یک فردمذهبی بیسواد ومتعصب و محبوب خانواده ما طولی نکشید که داماد محبوب ما شد ، احترام فوق العاده وتوجه اغراق آمیزمادرم واقعا غیرقابل تحمل بود و داماد ما درواقع وسیله اظهارنظر وخبرگذاری خانواده ما شد ، هرروز یک خبر بد برعلیه من می آورد ، مردم پشت سر پسرشما حرف می زنند ، چراخودش راخیلی می گیره ؟ چرا به مسجد نمی یاد؟ چرا قیافه مذهبی نداره ؟ ومادرم هم این خبرها را با نقل قول ازجناب داماد به فرق سرم می کوبید وپدرم رابرعلیه من تحریک می کرد ، یادم هست یک شب سفره پهن شد وبشقاب غذای من جلو من گذاشته شد ومشغول خوردن شدم ، ناگهان خواهرم که حالا ازمادرم بدترشده بود به مادرم چیزی گفت ومادرم فورا آمد وبشقاب راجلومن برداشت وجلو داماد گذاشت وبشقاب اورا جلومن گذاشت و گفت اشتباه شده ، معلوم شد که آن بشقاب گوشت بیشتری داشته ،یا یک شب خواهرم را دیدم که مشغول پخت کباب بود و شوهرش که آمد بشقاب پرازکباب جلواو گذاشت وبعد که انها رفتند ، من رفتم که شام بخورم ودیدم که چیزی نیست ومادرم با خنده گفت که به اندازه شوهرش درست کرده ، اکه گرسنه ای؟؟؟؟ نون وماست هست!!! روزبروزنفوذ خواهرودامادم درخانه ما بیشتر می شد و عرصه برمن تنگ تر می شد . خواهرم تحت تاثیرشوهرش خانواده ام را برعلیه من تحریک می کرد ، چراسبیلهایش را تراشیده ؟؟ چرا ریش ندارد ؟؟ چرا به مسجد نمیرود ؟ من احترام داماد راداشتم ، ومثل یک گاگول به آنها احترام می گذاشتم ، حتی وقتی پدرو مادرم خانه دومشون را رایگان دراختیار داماد وخواهرم گذاشتن مادرم من را مجبورکرد که خانه رابرای خواهرم رنگ آمیزی کنم ، یادم هست تابستون بود وخواهرم وشوهرش درحیاط خوابیده بودند اما من درحال رنگ آمیزی خانه آنها تاصبح بودم واصلا نخوابیدم و تبعیض ها با متولدشدن بچه خواهرم بیشتر شد . یادم هست که دایی دامادم مرده بود وهنوز مسجد فوتش رااعلام نکرده بود اما مادرم میخواست بعنوان تعزیه به خانه دایی دامادم برود ، من مانع شدم گفتم نرو الآن زودهست ، اما مادرم با تعجب گفت به تومربوط نیست وحالا که توگفتی نرو من حتما میرم !! خلاصه رفته بود به خانه دایی مرده دامادم وآنها هنوز خودرا برای پذیرایی آماده نکرده بودند وهنوز مرده راکفن نکرده بودند وفقط زن وبچه مرده دورش بودند ومادرم خیلی خحالت کشیده بود وظاهرا اصلا تحویلش نگرفته بودند. خلاصه این وضع ادامه داشت وهرهفته داماد وخواهرم دعوت میشدند وبهترین پذیرایی ازآنها انجام می شد وبهترین وبیشترین گوشت جلو داماد وخواهرم وپدرم گذاشته می شد ، تا اینکه دانشگاه قبول شدم وبرای ثبت نام بادامادم به دانشگاه رفتم . درمسافرخانه دامادم جدی جدی برام تعیین تکلیف می کرد چرا صورتت رابا تیغ اصلاح کردی چرا سروقت نماز نمی خونی ؟؟ ومن برای اولین بار وخیلی محترمانه گفتم آقا دامادعزیز چه اشکالی دارد که من صورتم رااصلاح کردم ، مگه ممنوع وحرامه ؟ مگه ما سیک هستیم که نباید هیچ مویی ازبدن ما جدابشه ؟؟ این راکه گفتم با پرخاش بلند شد وگفت درست صحبت کن مگه پدرم سیکه مگه من سیکم چرا توهین می کنی وشروع کرد به گفتن حرفهای زشت وتوهین . من اول چیزی نگفتن بعددیدم داره زیاده روی می کنه و جلوش واستادم و شروع کردم به توهین وفحاشی وهرچه دردلم باقیمانده بود خالی کردم وحسابی فحش وناسزا گفتم دیدم که دامادم ترسیده و خودش راجمع وجور کرده و کوتاه آمده ، اما من دیگه با اوحرف نزدم ، بعداز برگشت ، مادرم خواست مارا آشتی بدهد اما قبول نکردم ،ومادرم درنهایت وقاحت من را نفرین کرد وگفت الهی بری که برنگردی خدا لعنتت کنه دامادم را ناراحت کردی نمی خوام ببینمت ، ومن راتحریم کرد و من با ناراحتی خانه راترک کردم و به دانشگاه وخوابگاه رفتم ودیگه نمی خواستم هیچکدامشون راببینم . خیلی احساس تنهایی می کردم ، بچه ها داخل خوابگاه از مادراشون صحبت می کردند و اینکه دلشون تنگ شده و... اما من هیچ حسی به مادرم نداشتم