بعدازگرفتن مدرک ازدانشگاه به شهرخودم برگشتم وبعنوان معلم حق التدریس مشغول بکارشدم ، دخترخالم هم معلم بود اما مادرم وخواهرم دوستش نداشتن وبا خانواده اش خوب نبودن ، چون خیلی مذهبی نبودن ، ولی من هرجور که بود انتخابش کردم وباهاش ازدواج کردم . واقعا خانواده نرمال وغیرمذهبی بودن خیلی درخانه آنها احساس راحتی میکردم ، خلاصه قرارشد زندگی مشترک را درزیرزمین خانه مادرم شروع کنیم وواقعا زندگی خوبی راشروع کردیم ، اما دخالت مادروخواهرانم خیلی،زیاد بود ، وهمیشه من را زیر ذره بین داشتن چرامسجد نمیره ؟ چراقیافه اش مذهبی نیست ؟ چراخانواده خانمت مذهبی نیستند؟ درامدما پایین بود وامکان اجاره منزل مستقل رانداشتم ، وخدا یک پسر کاکل زری به ماداد ، تا اینکه یکروز شخصی درب منزل ما امد وگفت دردادگاه پرونده دارم میشه یک لایحه برام بنویسی من اول قبول نکردم ، اما بااصرارشخص مذکورقبول کردم ولایحه ای نوشتم و چندروزبعد طرف امد ومبلفی بهم داد که معادل نصف حقوق ماهیانه ام وشایدبیشتر بود .!! این موضوع باعث شد که تشویق بشم وشروع کنم به عریضه نویسی و کم کم کامپیوتر وچاپگر خریدم و سرم شلوغ شد ، خواهربزرگم که به اوناخواهری می گویم شروع کرد به هم اندازی وهمیشه به پدرومادرم می گفت که چرا از من اجاره نمی گیرند درحالیکه خودش چندسال رایگان درمنزل مستقل پدرم ساکن بود، به هرحال مبلغی جمع کردم وهمسایه ما خانه اش رابفروش گذاشته بود به مادرم گفتم من مقداری پول دارما اگر کمی به من قرض بدین می تونم خونه همسایه را بخرم ، مادرم اول قبول کرد ومن بعد ازصحبت باهمسایه ،پیش مادرم رفتم تا مبلغی راکه قول داده بود قرض بدهد ازاو بگیرم اما او درنهایت تعجب منکر همه چیز شد وگفت پولم کجاست ومعلوم شد نا خواهریم پشیمونش کرده بود ، مدتی گذشت ودرب فلزی داخل خانه چندبار پای پسرم را زخم کرد تصمیم گرفتم با پول خودم یک درب چوبی بگذارم ، اما ناخواهری مخالفت کرد ومادرم راتحریک کردکه اجازه ندهد می گفتند از این طریق می خواهد صاحب زیرزمین شود وبعدا بگوید اینجا خرج کردم ونهایتا مادرم اجازه نداد . خلاصه مدتی بعد خواهرچهارمم ازدواج کرد واتفاقا من یک خانه نیمه کاره مسقف پیداکردم وفقط سه میلیون کم داشتم ، وخواهر چهارمم گفت ما وام ازدواجمون رالازم نداریم وباشوهرخواهرم صحبت کردم تا اون سه میلیون وام ازدواج را من بگیرم وخودم ضامن پیداکنم تا بتونم اون خونه نیمه کاره را که واقعا شکاربود خریداری کنم ، مادرم گفت خوبه اما اول خواهرت وشوهرخواهر واقوامش رادعوت کن ، و یک احترامی ازانها بگیر بعد ازوام ازدواج انها استفاده کن ، من هم قبول کردم وزیربارمخارج سنگین دعوتی حدود۵۰ نفر رفتم ، شب دعوتی شوهرخواهرم گفت مدارک رادادم دست مادرت فردا می تونی اقدام کنی ومن هم تشکر کردم ، فرداصبح رفتم که ازمادرم مدارک رابگیرم دیدم درحال قرآن خواندن هستش ،سلام کردم وگفتم مدارک کجاست ، گفت کدوم مدارک گفتم سندازدواج و... گفت نمیشه ، چرا میخوای ابروی مارا ببری واز وام اونا استفاده کنی ؟؟!! گفتم چه اشکالی داره اونا که نمیخوان ، گذشته ازاون راه دیگه ندارم شما حاضری به من پول بدی وحداقل یکی از النگوهات رابفروشی ، فریاد زد به من چه به ماچه مگه ما آمن ضامن توهستیم ، میخوای چیزی بگیری ازخودت مایه بزار به بقیه چکارداری ، به بقیه چکارداری ودست ازسرما و خانواده خواهرت بردار وایتقدرمنفعت طلب نباش ،داری بگیر ، نداری ول کن به من وبقیه چکارداری؟؟!! من انگار سرم گیچ رفت و خودم راکنترل کردم گفتم چرا دیروز اینجوری نگفتی ،؟!! معلوم شد که با ناخواهریم نقشه کشیده بودند تا دعوتی را برگزارکنند وبعد به ریشم بخندند ، خیلی ناراحت شدم وهرچه به دهنم اومد گفتم ومادرم هم دوبرابرش رابارم کرد ، انگار اون زیرزمینی محقر کاخ الیزه بوده که به ماداده ،خلاصه ناراحت بیرون امدم ودیدم زنم داره لباسهای شسته را پهن میکنه صداش زدم کفتم بالباسها بیا وموضوع راگفتم خیلی ناراحت شد گفت اکه می تونی یک خانه اجاره کن بریم ازاینجا حتی خیمه هم باشه ازاینجا بهتره ومن بدنبال خانه رفتم ویک خانه بزرگ مثل باغ بادرختان بزرگ پیداکردم اما یک کم قدیمی وداغون بود ، خانمم رااوردم پسندکرد وشبانه وانت گرفتم ووسایلم را به خانه اجاره ای آوردم ، انگارکه ازیک دخمه نمور وتاریک وارد بهشت شده باشیم ، واقعا فضای عالی داشت اینقدراتاق داشت که بعضی هارا همینجوری رها کردیم و رفتم چند جوجه مرغ و جوجه مرغابی گرفتم وحوض کوچک را اب کردم واقعا انگاربهشت بود خانه ها دلباز وروشن وحیاط سرسبز ویک اتاق هم دم درب ورودی جهت عریضه نویسی گذاشتم ، مراجعین من چندبرابر شدند ودرآمدم خیلی بهترشد . وازشر مادر دغل کار وناخواهری حسود رهایی یافتم ،البته برای مدتی .