گربه بی گناه
یادم هست هفت یا هشت ساله بودم ، یکی برای ما ماهی پخته آورده بود ، ویک تیکه ازماهی باقی مونده بود مادرم داخل آشپزخانه پشت پرده پایین پنجره که حالت طاق داشت داخل بشقابی گذاشته بود ومن آنرادیدم و ناخنکی زدم دیدم خیلی خوشمزه وترد وبرشته بود ، همش راخوردم واستخوان ها راگذاشتم ودنبال کارم رفتم شب که شد سروصدای مادرم بلند شد که گوشت ماهی نیست کی آنرا خورده ومن که بشدت ازاو می ترسیدم جرات نکردم راستش رابگم وگفتم من نمیدونم ، ومادرم به طرف گربه خانگی ما نگاه کرد وگفت حتما این لامذهب خورده و شیلنگ را برداشت وبه جان گربه بیچاره افتاد چندضربه زد وگربه جیغ می کشید وبه آن طرف وآنطرف می دوید وازآخر ازگوشه درب فرارکرد وداخل حیاط رفت ومن مات ومبهوت ایستاده بودم ،فورا بدنبال گربه رفتم دیدم به گوشه ای ازحیاط رفته آنرابغل کردم وشروع کردم به گریه ومی گفتم من راببخش توبی گناه کتک خوردی وتقصیرمن بود و خیلی دلم برای گربه بیچاره سوخت واین شدت برخورد وخشونت مادرم بود که حتی به حیوان زبان بسته هم رحم نداشت و فقط شیلنگ رامی شناخت ، یادم هست خواهرم طفلک بدون اجازه به خانه خاله ام رفته بود تا بادخترهایش بازی کند وسرظهر خاله ام خواهرم رااورد دم درب خانه تا بگوید که کاری باهاش نداشته باشند اما مادرم همینکه درب راباز کرد چنان باشیلنگ به خواهرم حمله کرد و با چندین ضربه اورا اش ولاش کرد وبیچاره غش کرد ازگریه ، خاله ام که شوک شده بود باتعجب منظره رانگاه می کرد وبدون خداحافظی رفت ومارا با مادر شیلنگ بدست ما تنها گذاشت ، گویا فقط باشیلنگ به مقصود می رسید و تنها راه ارتباطی او با ما وزبان گفتاری او شیلنگ سبزرنگی بود که ترکهای کبودی داشت وهمیشه درگوشه طاق خانه ما آماده خدمت بود .