گل شکفته ازدل سنگ
راستش ، شکنجه ها و کتکها وتحقیرهایی که دیده بودم ازمن شخصی سختگیر وخشن ساخته بود بگونه ای که برادران کوچیکم را کتک می زدم و تحقیرمی کردم وخیلی با آنها خشن وبدررفتاربودم ، اما بعدازاینکه دانشگاه قبول شدم و به تدریج سعی کردم رفتارم رادرست کنم ، و ازخشونتم کاستم وسعی کردم آدم متطقی باشم و ازگذشته ام عبرت گرفتم وازبرادرانم حلالیت گرفتم وخیلی اظهارندامت وشرمندگی نمودم وهنوزم هروقت رفتارهای خشنم یادم میاد ازخودم بدم میاد واظهارندامت می کنم وسعی کردم هرطوری که شده جبران مافات کنم ، وبعدازشروع زندگی مشترک رفتاری محترمانه باهمسروفرزندان داشتم وهیچ گاه به خشونت متوصل نشدم بگونه ای که بعضی اوقات خانمم میگه توبا اون مادرخشن وکودکی سخت خیلی رفتار مهربانانه ای بابچه هات داری وهیچ وقت ازتو خشونت وکتک کاری ندیدم ومن هم خوشحالم که گذشته تلخم بر حال وآینده من تاثیر منفی نگذاشته و خوشبختانه زندگی خوب وشغل خوب ودرآمد خوبی دارم زیادنیست اما من شخص قانعی هستم ، همینکه مستقل هستم وبه کسی نیازندارم برام عالیه ،الآنم که تقریبا بازنشسته ام وبیشتر وقت خودم را باهم سن وسالام درپارک نزدیک خونه با خریدوفروش انگشتر نقره که واقعا سرگرمی خوبیه می گذرانم و از زندگیم راضیم . همسرخوبم درواقع بخوبی من راتیمار نموده و مواظبم هست و گاهی اوقات که حالم بدمیشه ویاد بچگی هام میفتم من را دلداری میده ، وفرزندانم هم خیلی به من احترام می گذارند وازهم راضی هستیم وهوای هم راداریم ، هیچ وقت چیزی رابه خانواده ام تحمیل نکردم وهیچ گاه زورنگفتم وهمیشه آرام و با احترام بودم پسربزرگم شغل وهمسر مورد علاقه اش راخودش انتخاب کرد و هیچ دخالتی نکردم بلکه به اودرحدتوانم کمک کردم وهیچ اجباری به درس خواندن آنها نداشتم وآنها را آزادگذاشتم تا مطابق علاقه خودشان زندگی کنند ، وهروقت چیزی می خواستند اگربالاتر ازحدتوانم بود بصورت منطقی آنهارا متقاعد می کردم واگر درحدتوانم بود ،سعی می کردم به بهترین نحو عملی کنم ، مثل خریدن کامپیوتر پیشرفته برای پسرم ، خرید لبتاپ و عوض کردن ماشین پسرم ازپراید به ماشین بهتر و دادن ماهیانه متناسب به فرزندانم وبطورکلی سعی کردم اگر پدرومادرخوبی نداشتم حداقل خودم درحدتوانم پدرخوبی باشم وهیچ گاه فرزندان وهمسرم راتحقیر ویا ناراحت نکردم وهمیشه با آنها مثل دوست ورفیق بودم وهستم وخواهم بود وسعی کردم با پدرومادرم رفتارخوبی داشته باشم وآنها رابخشیدم اما کارهایشان رافراموش نکردم ،پدرم دیابت گرفت ودوسال پیش فوت کرد ومادرم درقیدحیات است اما بیماریهای مختلف دارد و درحدتوانم مواظبش هستم و با او ارتباط خوبی دارم . وچون میدانم که مادرم هم پدرخوبی نداشته وکودکی سخت ووحشتناکی داشته دلم برایش می سوزد ، ودلم نمیشه که اوراناراحت کنم واحترامش رادارم وهروقت اورا می بینم دستش را می بوسم .