خواب آرام
یادم هست حدودا هفت یاهشت ساله بودم ، ودراتاق خلوت زمستانی که تابستانها خالی بود با اسباب بازی هایم بازی می کردم ، نمیدانم که چکارکرده بودم ویا چه اتفاقی افتاد اما ناگهان مادرم با شیلنگ بالای سرم آمد ، واولین ضربه درناک را که زد شیلنگ به بدنم چسبید ودرد شدیدی بالرز همه بدنم راگرفت سریع دودستان کوچک خودرا سپرکردم که دیگرشیلنگ به بدنم برخوردنکند اما ضربات شیلنگ این قدرشدید بود که هربار به دستانم می خورد ناخودآکاه جیغ می کشیدم وتمام بدنم می لرزید ومی گفتم غلط کردم .... خوردم دیگه نمیکنم اما درد دستانم چنان شدیدبود که عملا طاقت نمی آوردم وهربارکه می زد ناخود آگاه به بالا می پردیم و انگشتانم تقریبا مثل اینکه آب جوش رو شون ریخته باشند داغ ودردناک شده بودند حتی فرصت نمی کردم به انگشتانم نگاه کنم زیرا ضربات سریع وپشت سرهم بود ، اینقدر باشیلنگ من رازد تا خسته شد ، وپدر نامردم درخانه مجاور دراز کشیده بود وصدای جیغ وناله ودادوبیداد من را که مثل مار بخود می پیچیدم می شنید ، فقط یک کلام او اگر میگفت بسه کافی بود اما نمی گفت وشاید ازصدای دادوبیدادمن لذت می برد، بعداز ضربات شدید شیلنگ ، درگوشه ای ازاتاق رها شدم و دستانم همچنان بالا بود ، می ترسیدم شایدپشیمان شود ودوباره حمله کند ، دستانم وخصوصا انگشتانم چنان داغ شده بودند وگزگز دردناکی می کردند که عملا غیرقابل تحمل بودند ، بگونه ای که انگشتانم را زیرپایم می گذاشتم وفشار میدادم تا گز گزش کمترشود واینقدر احساس داغ بودن می کردم که اتگشتانم را به شیشه ی پنجره می چسباندم چون کمی خنک بودند وشدت درد انگشتانم کمتر می شد ،سرانجام روی دودستم نشستم ودستانم رافشاردادم ، کمی قابل تحمل شد ، پیراهنم تقریبا خیس شده بود از اشکها وآب بینی وعرق ترسی که همه وجودم راگرفته بود ، ودیگر چیزی نفهمیدم ،بعدا معلوم شد که بخواب رفته بودم همانطورنشسته وشایدبیهوش شده بودم ، نمیدانم اما درد دستانم خصوصا سرانگشتانم کم شده بود و پیرهنم خشک شده بود ، همانطور نشسته به طرف اسباب بازیهایم خزیدم وتفنگ شکسته پلاستیکی رابرداشتم و به سمت نامشخصی نشانه رفتم اما انگشتم روی ماشه نمی رفت نگاه کردم دیدم انگشتانم کمی چاق شدند و یکی ازناخونهایم سیاه شده بود و باتماس با وسیله ای درد می گرفت اینقدربچه بودم که نمی دانستم سرانگشتام براثر ضربه شیلنگ کلفت وضخیم ورم کرده سعی کردم انگشتم رابه داخل قسمت ماشه تفنگ فشاربدم اما ناگهان چنان دردی گرفت که منصرف شدم وبه سراغ خطکش مقوایی کنارتفنگ رفتم واورابرداشتم وچندتا ضربه آرام به جعبه اسباب بازیهایم زدم و به گوشه ای ازاتاق خیره شده و دراعماق تخیل فرورفتم یادم نیست که درذهن کوچک من چه می گذشت شاید می پرسیدم چرا کتک خوردم شاید بخاطر اینکه سروصداکردم ومانع خواب بعدازظهر پدرومادرم شدم نمیدانم شاید مادرم ازچیزی ناراحت بوده ودق دلی خودش را سرمن خالی کرده ، به خدا که همیشه باخودم میگفتم مگر پدرم صدای ناله وفریاد دردناک من را نمی شنید که هیچ واکنشی نشان نمی داد ، شاید علت کر شدن تدریجی اوهمین بود ، ازبس که به صدای شکنجه های من بی تفاوت بود خدا گوشهایش راکر کرد بطوری که بعدا مجبورشد ازسمعک استفاده کند . ومادرم وضرباتش و دردهولناک سرانگشتانم هم پیامد عجیبی داشت ، وآن اینکه چندسال بعد ناگهان سرانگشتان مادرم درد شدیدی گرفت و وورم کرد وچرکی شد ، و هرچندروز سرانگشتانش پوست می انداخت ، واو ازپمادی که دکترداده بود سرانگشتانش راچرب می کرد وتیکه ای نایلون پلاستیکی می پیچید ، وخیلی دردداشت میگفت نمی توانم چیزی رالمس کنم ، نمیدانم چراانگشتانم اینجوری شده باید پیش دکتر بهتری بروم ،خیلی درددارد وصبروحوصله ام تموم شده فکرمیکنم آبجوش روی انگشتام ریختند و ول ول وگزگز می کند . شبیه به من شده بود اما با این تفاوت که من بی گناه کتک می خوردم وشکنجه می شدم اما اویک بزهکار وگناهکاری بود که مجازات می شد ، من بعدازشکنجه شدن شدیدم به خواب آرامی می رفتم . اما اوحالا ازدردانگشتانش خواب ندارد و ناله می کند وپدرم هم ناله های اورا نمی شنود چون سمعک هایش را برداشته ودرحال چرت زدن تسبیح می گرداند .