تبعیض دردناک
یکی ازمواردی که همیشه آزارم میده بی تفاوتی وبی مهری مادرم به منه که واقعا خیلی عجیب بود مثلا یک روز من دلدرد داشتم ومادرم مقداری جوش شیرین داخل لیوان ریخته بود تا من بخورم اما من نمی توانستم طعم بد جوش شیرین راتحمل کنم لذا ازخوردن امتناع نمودم ومادرم شیلنگ رابرداشت وگفت یا میخوری یا کتکت می زنم من حاضربه خوردن نشدم واتفاقا نا خواسته پایم به لیوان خورد ولیوان چپ شد واوهم ازخداخواسته باشیلنگ به جانم افتاد حالا نزن کی بزن ،بعدازاینکه رهایم کرد ،گریان پیش پدرم رفتم واوباخونسردی کفت نوش جانت لیوان جوش شیرین بهتر بود یا شیلنگ ومادرم انگار هیچ حسی به من نداشت یکبار شب غذای مونده بهم داده بود وفردایش شدیدا مسموم شدم وهمش بالا می آوردم وبه گوشه ای ازحیاط پناه برده بودم ومگسها دورم رااحاطه کرده بودند اما خبری از بردن من به بیمارستان وبهداری نبود وتمام روز بالا آوردم تا اینکه شب حالم بهترشد وخودم خوب شدم ، یکباردیگر ماکارونی پخته بود ومن خیلی خوردم وبعد همه رابالا آوردم ، هیچ واکنشی ودلسوزی نداشت وکفت چون حق بقیه راخوردی ، حالا نوش جانت که استفراغ کردی ، یکبار دبیرستانی بودم و زمین خورده بودم ودستم ورم کرده بود بگونه ای خیلی دردداشتم ونمی توانستم دستم راتکان بدهم ، مادرن بی خبروناگهانی دستم راکشید که چنان فریادی کشیدم که نزدیک بود ازدرد بیهوش بشم ومادرم خیلی ریلکس وخونسرد نگاه می کرد ،انگار که من بچه مردم بودم ، وزمانیکه زیر ده سال بودم وهر روز باید پیش پدربزرگم درس عوض می کردم ، او من راخیلی کتک می زد وبدرفتاری می کرد ، ومن گفتم که دیگه پیشش نمیرم اما مادرم مخالفت کرد ومن رامجبور به رفتن می کرد ، ویا تعطیلی تابستانها من را اجبارا به مغازه آپاراتی شوهر خاله ام می فرستاد ، ومن خیلی گریه می کردم که نمیروم ، اما اومجبورم می کرد که بروم ومیگفت می خوای همیشه آیینه دغم باشی هرچه کمتر خونه باشی بهتره واگر کسی ازمن پیشش شکایت می کرد ، اصلا ازمن دفاع نمی کرد وهمیشه طرف آنها را می گرفت ومن رامقصر قلمداد می کرد ، خواهرم که عروس شده بود همیشه خودش را برای مادرم لوس می کرد وگاهی سرش داد می کشید ، اما من هیچوقت طرف توجه اونبودم یکبار خواستم مثل خواهرم خودم رالوس کنم اما با واکنش بسیارجدی وتند مادرم مواجه شدم وازکار خود پشیمان شدم ، واقعا برای هیچ انسانی قابل تحمل نیست که مادرش اورا نخواهد و بین او بقیه فرزندانش تفاوت قایل شود ، تبعیض در ویرانگری است که خداوند هیچ انسانی راگرفتار آن نکند . یادم هست یک روز که من دبیرستانی بودم با شوهر خواهرم به بهداری رفتیم تا دندانهای خراب خودرا بکشیم ، دکتر دندان من راکشید ، اما دندان دامادم رانکشید و به خانه برگشتیم دیدم مادروخواهرم درحال تهیه سوپ هستند ، اما همینکه فهمیدند شوهرخواهرم دندانش رانکشیده وفقط من کشیده ام ، فورا قابلمه راکنارگذاشته واز تهیه سوپ صرفنظر کرده و غذای مفصلی برای،داماد عزیز تهیه کردند ومن هیچ با همان فک دردناک ولثه خونین مجبوربودم غذای سفت وسخت بخورم گویا سوپ برای من حرام بوده ویا ارزش تهیه سوپ رانداشتم . دوران نامزد بددن خواهرم من واقعا اذیت شدم وخیلی احساس اضافی یودن می کردم ، مادرم همیشه مثل یک فضول وبیگانه به من نگاه می کرد ، وهمش می پرسید فلانی کجاست باز داره چکار میکنه ، یک وقت به اتاق پشتی نره ، یادمه به خواهرم می گفت اما من ناخواسته شنیدم که وقتی با نامزدت خلوت می کنی بلند حرف نزن فلانی حرفهای شمارا گوش می کنه ، خوب نیست ، گاهی ازاوقات مادروخواهرم چیزی ازبازار می خریدند ، بعد پشیمان می شدند ومن بیچاره را مجبور می کردند که آنرا پس ببرم که با بدرفتاری فروشنده وغرولند وحتی فحاشی آنها مواجه می شدم .