یک روز بعد ازظهر از قوطی زیر گازرومیزی که مادرم پول خورد هایش را می گذاشت ، چندتا سکه برداشتم و به مغازه رفتم ومقداری فندق خریدم ، چون همیشه فندق ها را داخل ظرفی روی میز مغازه میدیدم و دلم می کشید ، نمیدانستم چیه فکر می کردم مثل شکلاته همش را میشه خورد ، خلاصه پولم فقط هفت یا هشت تا فندق شدد اول یکی را داخل دهانم انداختم دیدم که پوستش سفته و قابل خوردن نیست وفقط دهنم شور شد.خیلی تعجب کردم چون فکر می کردم ، همینکه داخل دهانم بزارم ذوب میشه ، درواقع آنرا با شکلات گلوله ای کاکائویی اشتباه گرفتم ، و گیچ شده بودم نمی دانستم چطوری آنرا بخورم ، آنها رابه دیوار سیمانی خاته همسایه می کشیدم که رنگ قرمز خوشرنگی می داد ، تا اینکه متوجه ترک یکی ازفندقها شدم وبا کمک ناخونم آنرا شکافتم ویک مغز گرد وسفید بیرون آمد ، فورا آنرا به دهانم انداختم وجویدم مزه اش خوب بود اما خیلی جالب نبود وخوشم نیامد بقیه راهم پوست کندم وداخل مشتم بود وبا یکی ازمغزها روی دیوار خط می کشیدم و درهوای سرد زمستانی درامتداد کوچه راه می،رفتم که ناگهان بامادرم مواجه شدم که ازخاته خواهرش می آمد ، باتعجب وعصبانیت کفت چی تو مشتته ،من هم که خیلی ترسیده بودم ، گفتم هیچی ، این ها را عموی مغازه دار به من داده چون جلو مغازه اش را با آفتابه مسجد آب پاشی کردم ، باورنکرد وبه خانه آمدیم واو وپدرم درحال خوردن چایی عصری شروع به بازجویی من نموده و من را سین جیم می کردن ، ازکجا پول آوردی آجیل خریدی ؟ راستش رابگو پول دزدیدی ؟ ازکجا دزدیدی ؟ چطوری دزدیدی؟؟؟؟ من که خیلی گیچ شده بودم با ترس ولرز همون گفته قبلی راتکرار می کردم که جلو مغازه عموی مغازه دار کنارمسجد را آپ پاشی کردم واو یک سکه داد وآنرا آجیل گرفتم ، نگاهم به استکان چایی داغی بود که پدرم با یک حبه قند درحال سرکشیدنش بود و بخار چایی به دماعش می خورد من هفت ساله تحمل این همه بازجویی رانداشتم ، شاید اگر مادرم آجیل ها رابرای مهمانها قایم نمی گرد من فندق را شناخته بودم ونیازی به این کارها نبود ، خلاصه کنارپدرم مثل یک متهم درحال محاکمه چهارزانو نشسته بودم و به قوری وکتری چایی خیره شده بودم وسکوتی ترسناک برخانه حاکم بود ،سرم پایین بود وبه پوست تخمه که نصفش اززیر فرش ییرون بود خیره شده بودم ، که ناگهان ضربه دردناکی ازپشت به گردن وکمرم خورد وبه تمام بدنم پخش شد ، تا به خودآمدم چندین ضربه شیلنگ نثارم شده بود و جیغ ودادهای من بلند شد آخ !!! بگو ازکجا آوردی ؟؟ غلط کردم ، دیگه نمی کنم . ازکجا آوردی زودبگو ؟؟؟ هیچ جا عمو بهم داد به خدا !!! هوای سرد مگه کسی جلومغازه اش را آب پاشی می کنه !!؟؟ . با هرسوال وجواب چندضربه شیلنگ هم به بدنم می خورد ، وپدرم درحال نوشیدن آخرین قطرات چای داخل استکانش بود ، گویا تمام توجهش به این بود که چیزی داخل استکان باقی نماند ، ومادرم شیلنگ بدست بالای سرم ایستاده بود وهنوز دلش خنک نشده بود ، خواهران که کتک خوردن من برایشان عادی شده بود درگوشه ای ازاتاق بی توجه به ما درحال بازی بودند ، مادرم بعد از کوییدن چندضربه محکم دیگر به بدنم ، شیلنگ را بادقت داخل طاق بالای سر پدرم گذاشت ، پدرم که حسابی چایی خورده بود خودش را روی بالشت انداخت وپاهایش رادراز کرد که به من خورد و به سمت بخاری افتادم نشسته وچهاردست وپا ودرحالی که آب بینی واشکم قاطی شده بود و آستینم هم براثر پا ک کردن اشک وآب بینی خیس شده یود به سمت کنار پنجره خزیدم ، حواسم به مادرم بود ، که درحال جمع کردن بساط چایی بود ، تقریبا با کتک خوردن من موضوع مختومه شده بود ومادرم با پدرم درباره موضوع دیگری شروع به صحبت کردند، دستانم شدیدا درد می کردند ، و کمرم بابت اولین ضربه شیلنگ ضخ ضخ می کرد ، کف دستان درد میکردن و هنوز بوی مغز فندق می دادند ، پاهایم رادرازکردم و ازسوراخ درب جلو بخاری به شعله زرد داخلش خیره شدم ، تخیلم شروع شد ، داخل باغی می دویدم که پرازدرخت بود و شاخه هایش به جای میوه فندق داشتند ، فندقهای بزرگ که پوستشانهم خوردنی بود وداخل دهنم آب می شد ، دراعماق تخیل بودم که لگدی به پایم خورد !! پاشو پاشو ، برونون بگیر هیچی نون نداریم ، واین یعنی شروع یک پروسه آزارجدید ، چون نان گرفتن درزمستان آن سالها کارسختی بود ، صفهای طولانی که بیشتر آنها افاغنه مهاجر بودند ، اغلب اوقات بیشتر ازدوساعت ایستاده بودم ، پاهایم یخ می کرد و انگشتان پایم گزگز می کردند ، هوا کاملا تاریک شده بود که نوبت من شد وده تا نان گرفتم و با سرعت به خانه آمدم ، نان هارا تحویل دادم و فوراکنار بخاری درازکشیدم وپاهایم را نزدیک بخاری گرفتم تا گرم شوند ، تقریبا بی حس شده بودند وبعد ازچنددقیقه که انگشتانم گرم می شدند ، دردشون شروع می شد و مجبوربودم انهارا فشاربدم تا دردشون کمتربشه ، خلاصه بعد ازنیمساعت وررفتن ، حالت عادی می گرفتن ، وبه دیوارکنار بخاری تکیه زده وتخیلم را شروع کردم ، این داستان چندساعت زندگی کودکی من هفت ساله بود ،که خلاصه کردم .