یادمه ده ساله یا بیشتربودم ، مادرم بیست تومان دادتا نون بگیرم اسکناس آبی که عکس تراکتور روش بود همیشه برام جالب بود واون جاده ای که داشتن درست می کردند و... همیشه به تصویر روی اسکناسها بادقت نگاه می گردم ، خلاصه درکوچه مشغول بازی شدم ومعمولا به بهانه گرفتن نون وشلوغ بودن نونوایی می تونستم چندلحظه ای با همسن وسالام بازی کنم ، وبازی اون موقع فکرکنم تیله بازی بود ، و من چندبار بازی کردم ویادم نیست که بردم یا باختم البته بیشتراوقات می باختم چون بقیه بچه ها خیلی ماهربوددند وهمیشه مشغول بازی بودند اما من فقط بعضی،وقتها که فرصت می کردم دورازچشم مادرم دزدکی چند دقیقه ای بازی می کردم ،القصه حدود نیمساعت یابیشتر بازی نکرده بودم که یادم افتاد نونوایی ممکنه تعطیل کنه وآخروقتش بود درنتیجه بازی رارها کردم وبه طرف نانوایی راه افتادم ، دستم رادرجیبم کردم تا اسکناس رابیرون بیاورم، اما متوجه شدم که جیبم خالیست واسکناس نیست ، فوراجیب دیگررا نگاه کردم خبری نبود و اسکناس گم شده بود ، فوری دویدم وشروع به نگاه کردن دقیق زمین محل بازی کردم و به سرعت به این طرف و آن طرف دویدم وبا سراسیمه گی ازهمه می پرسیدم یک بیست تومانی ندیدید؟ هیچکس ندیده بود وبدیهی بود که اگرهم دیده بودند ، تصاحب می کردند و هیچوقت برنمی گرداندند ، چند تایی ازبچه هم شروع کردن به مسخره کردن من و می،گفتند بیا اینجا زیرپای ماست . یایکی ازجیبش پنجاه تومانی در آورد ومی گفت این نیست ؟دیدم فایده ای ندارد شتابان به خانه آمدم و به درب کوبیدم مادرم پشت درب بود تا من رادید گفت کو نونهایت چرادست خالی اومدی ، رفتی مشغول بازی شدی تا نون وایی نونش تموم شد؟ من درحالی که عرق کرده بودم وقلبم به شدت می زد . بریده بریده گفتم ، گ گ گم شد ، گم شده ، گفت چی گم شده ؟ پول راگم گردی؟ چرادروغ میگی؟ چی گرفتی؟ راستش رابگو ؟ مگه بچه خردسالی شدی،که چیزی راگم کنی !!؟ مطمئنم که راست نمی گی ومن گفتم بخدا گم شده ، وفتی که می رفتم بود، اما نزدیک نونوایی نگاه کردم نبود ، حتما داخل کوچه افتاده ، مادرم باعصبانیت گفت میری گم می شی وپول راپیدا می کنی بدون پول خانه راهت نمی دم ، بدو برو گمشو ، مرده شور قیافت راببره که همیشه نکبت ازت می باره ودرب راکوبید ومن متحیر و سرافکنده پشت در موندم نگاهی به کوچه کردم درانتهایش چندتا بچه باهم بازی می کردند اما سرکوچه هیچکس نبود ازکوچه خارج شدم و به طرف نونوایی به راه افتادم وبادقت تمام سطح کوچه رابرانداز می کردم شایدمعجزه ای می شد وپول پیدا می شد . اما هیچ خبری نبود تا اینکه به نانوایی رسیدم درش بسته بود و توپ های رنگ و وارنگ داخل مغازه کناری توجهم رابخودش جلب کرده بود وبه آنها نگاه می کردم ، ناگهان یکی من را تنه زد اینقدرمحکم که نزدیک بود بیفتم ، یک پیرمرد بود ، حواست کجاست بچه ، جلوت رانگاه کن چرا مثل آینه قد وسط کوچه ایستادی بروکنار ، هیچ چی نگفتم ومسیر رفته ام را با ملاحظات مجدد زمین برگشتم ، اما هیچ خبری نبود ، جلو درب منزل ایستادم وبه درب خیره شدم، خدایا چیکارکنم؟ همینطور باخودم حرف می زدم که درب بازشد ویک مهمان ازخانه ما بیرون آمد ومن هم فورا وارد خانه شدم ، باورکنید بقیه موضوع دقیقا یادم نیست ، ایا مادرم من رابخشید یا کتکم زد؟ یادم نمونده وفقط همینقدر یادم مونده که نوشتم .