هفت ساله بودم ، یک روز روی یک شاخه جداشده ازدرخت یک کرم سبز چاق وتپل دیدم که دوتا شاخک داشت وخیلی بامزه بود اونرا مخفیانه به خانه آوردم ودرگوشه حیاط داخل یک جعبه مقوایی گوشه طاق قدیمی زیرچندجعبه قایم کردم وهرروز چندتا برگ تازه ازدرختان داخل کوچه ویا باغ مخروبه انتهای کوچه می چیدم وبرای سبزک می آوردم و این کرم که اسمش راسبزک گذاشته بودم با ولع برگها رامیخورد و چاقتر می شد اینقدر بامزه روی زمین وشاخه خشکیده که برایش داخل جعبه گذاشته بودم میخزید وبه جای پا برآمده گی های مرتبی زیرشکمش دردوطرف بود که با کمک آنها حرکت می کرد ، نمی دونستم چه حشره ای هستش ومی خواد تبدیل به چی بشه فقط با فکرکودکانه ام اونرا دوست خودم فرض می کردم وبا او حرف می زدم و روی دستم می گذاشتم وتصور می کردم که با من حرف می زند ، گاهی فکر می کردم او یک فرشته است خودش را به این شکل درآورده تا وارد خانه ما بشه ومی خواد کمکم کنه خلاصه چند روز دل مشغولیم همین سبزک شده بود ، همیشه بهش سرمی زدم وبراش برگ تازه می آوردم وبرگهای پوسیده وزرد را بر می داشتم وجایش راتمیز می کردم ، یک روز غفلتا خواهرم سبزک رادید وفورا به مادرم گفت ومادرم باعصبانیت وسروصدا آمد تا سبزک رادید ، فریاد زد این چیه ؟ این چه کثافت کاریه ؟ کی بهت اجازه داده این کاررا بکنی؟ من باگریه می گفتم ببخشید کارش نداشته باشید الآن می برمش بیرون می اندازم داخل باغ اما مادرم هیچ توجهی به گریه هام نکرد جعبه را وارونه کرد وسبزک با برگهایی که غذای اون روزش بودن روی زمین افتاد و بعد با کفش دمپایی که پاش بود سبزک را زیرپاش له کرد ، ناگهان سبزک بیچاره ترکید اما به جای خون آب سبز رنگی به اطراف پاشیده شد ، بعدمادرم پاش رابرداشت دیدم سبزک بیچاره داره جون میده انگار به من نگاه می کرد ،بعد ازچنددقیقه بی حرکت شد ومرد ومن باگریه این صحنه غمناک وتراژدی را نگاه می کردم ، بعدش مادرم با جارو وخاک انداز آمد وبرگها ولاشه سبزک بیچاره را جاروکرد وداخل سطل آشغال ریخت و با آفتابه آبهای سبزرا که درتصوراتم خونهای سبزک بی چاره بود با آب شست اما آثارآن چندین روز روی موزاییکهای کف حیاط باقی بود وهرروز آنجا را با دقت نگاه می کردم وگریه می کردم ، واین صحنه ترسناک خیلی روم تاثیر گذاشت وچندروز حالم بدبود .