خیلی دلم گرفته و حوصله هیچی راندارم ، وضعیت عجیبی هست ، خاطراتم رهایم نمی کنند ، همیشه یک بچه کوچک پنج یا شش ساله بالباس مندرس،و سرتراشیده شده را درجلویم تصور می کنم ، که با حالت بغض کرده ای به من نگاه می کند ، به چشمانش خیره می شوم که براثر گریه زیاد قرمز پررنگ شده و آب بینیش به پایین آمده که با آستینش پاک می کند و دوباره به من خیره می شود روی صورتش یک خط کبود کشیده شده که حتی پلک چشم چپش راهم درگیرکرده و گویا جسم سختی به شدت بصورتش برخورد کرده ، دستانش را که گویا درحال لرزیدن هستش به پشت سر قایم می کند ،اما مشخص است که دستانش مضروب و متالم بوده و بعلت شدت درد می خواهد آنها را به سطح سردی قراردهد تا ازشدت دردکاسته شود ، نوع پوشش او بیانگر عدم توجه به بچه و عدم رعایت بهداشت بوده و پیوندهای بدفرم روی زانوهایش کهنه وفرسوده بودن لباسهای آجری رنگ رانشان می دهد ، گویا بچه گدایی است که قصد گدایی ندارد ، اما درچهره اش وقار خاصی است که با پوشش نا مناسب اوهم خوانی ندارد ، ناگهان کودک به سرعت به طرف من آمده و دراعماق ناخودآگاهم ناپدید می شود وصداهای گنگ ومبهمی که موید فریاد وجیغ یک کودک خردسال هستش درپس زمینه ذهنم مرا به سمت ناخودآگاهم سوق می دهد ، صدایی مثل نه !!! توراخدا نه!!!نزن !!! غلط کردم .. دم ..دم . سایه هایی به هم تنیده از یک مسیر پرپیچ وخم در پیشاپیش ذهنم بصورت سحرآمیزی مرا به دالانهای تنگ وتاریک خاطرات کودکی ام می لغزاند ، صدای برخورد چیزی شبیه کابل و یاشیلنگ به بدن نحیف ولاغر کودک قصه ما رشته تخیلاتم را پاره می کند ، ناگهان درد شدیدی دردستانم حس می کنم گویا ضربات مکرر کابل دستانم را مانند اینکه درمایعی داغ قرارگرفته باشند ، با بیرحمی می سوزاند ، فریادهای دردناک کودک درپستوی تاریک خانه ، بدون پنجره ، ودور ازگوش هرشنونده ای درفضا محو می شود ، اما اوهمچنان فریاد می زند ، بااینکه می داند کسی کمکش نمی کند ، ولی شدت درد به حدی است که او ناگزیر فریاد می زند ، گویا پدرش درخانه مجاور استغاثه او را می شنود اما چه فایده که برایش اهمیتی ندلرد ، زیرا آنکه کتک می زند مادراوست ، شاید باورنکنی ، بله مادر اوست ، گویا این بچه را حتی خدا نیز فراموش کرده ، وقتی که مادر با شیلنگ کتک می زند وپدر گوش می دهد وخدا تماشا می کند ، دیگر چه باید گفت ، طفلک بچه ی تنها وبی پناه و بی کس و بی ...