رویای سفردرزمان
دوستداشتم ، وسیله ای می بود که من را به سال ۱۳۶۰ می برد ، و سریع درگوشه ای ازشهر و درکوچه ای،با دیوارهای گلی ونیمه مخروبه به منزلی با درب آبی رنگ می بردوفورا واردش شده وبه اتاق زمستانی کوچکی که پسری شش ساله درگوشه ای ازآن باتفنگ شکسته پلاستیکی خود دراعماق تخیل فرورفته بود واردشده وبا مهربانی دستان زجر کشیده وبدن دردکشیده وروح نامهربانی کشیده اورا درآغوش محبت خود می گرفتم وآنقدر خودم را به اونزدیک می کردم که صدای ضربان قلب کوچکش را که تندتند می زد می شنیدم ، با سرعت با او به سال ۱۴۰۴ پرواز می کردم واول اورا به مغازه لباس فروشی برده ومطابق میلش لباس مناسبی برایش گرفته سپس اورا به قنادی برده وهرشیرینی وبستنی که می خواست برایش می گرفتم بعد اورا به بهترین پارک محل وکنار بهترین شهربازی شهر می بردم تا یک دل سیربازی کرده وکیف ولذت دنیاراببرد وازهمه مهمتر ادرا درآغوش می گرفتم و دستان کوچک لرزانش را که با ضربات شیلنگ وکابل نامادری اصطلاحا مادرش زخمی و کبود شده بود وصورت سبزه سیاه سوخته اورا خصوصا قسمتی که ضربه شیلنگ اثرکبودرنگی گذاشته وحتی چشمش رانیز درگیرکرده بود غرق بوسه می کردم وبه او می گفتم ، اگر کسی تورا دوست ندارد اگر مادرنامهربانی داری،اگر همه به تو بی توجهی می کنند اما روزی برای خودت کسی خواهی شد ، چناچه همه آن افراد حسرت زندگی تورا خواهند خورد و تورا باانگشت به هم نشان خواهند داد ، روزی آنقدر پول و مکنت خواهی داشت که به هنه اینها به دید پایینی تگاه کنی ، وبعد اورا با صدها اسباب بازی ودوچرخه ای نو ویک تلویزیون بزرگ با ویدیو وسی ودی هزاران کارتون به خانه اش برمی گرداندم ،ودوباره اورا غرق بوسه می کردم تا احساس تنهایی وبی کسی نکند وبرای او پدرومادر واطرافیان مهربانی پیدا می کردم تا احساس تنهایی نکرده وخوشبختی را ازهمان سنین کوچکی تجربه کند، حیف که این یک تخیل است و گذرزمان فاصله ای چهل وچندساله بین این مرد به جا رسیده با آن کودک تنها وبی کس به جا گذاشته است . صدحیف وهزاران حیف که کسی نیست که آن کودک شش ساله راگرم درآغوش پرمهرخود بگیرد و واورا از زندگی پر ازشکنجه ودرد وبی مهری نجات بخشد اوباید سالها این وضع راتحمل کند، بله سالها