پیف پاف
یادمه هفت یا هشت ساله بودم یک روز مادرم وخواهرانم خانه نبودند وپدرم هم مهمان داشت من احساس گرسنگی کردم ، مقداری روغن توی ظرف رویی ریختم گذاشتم روی گاز ویک تخم مرغ شکستم بلد نبودم که شعله گازرا کم کنم ، تخم مرغ پخته شد اما قسمتی ازآن ته گرفت باکمی نان تخم مرغ راسریع خوردم ودیدم پدرم غرق صحبت بامهمانشه ، رفتم سراغ قلیون که داخل حال گذاشته بودند آنرابردم اتاق تابستونی و کبریت زدم وقلیون راچاق کردم و چندبار باسرفه کشیدم بعد قلیون راسرجاش گذاشتم ، ورفتم آشپزخانه تا ظرف رویی را تمیز کنم تا مادرم متوجه نشه اقا هرچه مایع می ریختم واسکاچ می کشیدم باقیمانده تخم مرغ اصلا ازکف ظرف جدا نمی شد انگار که قویترین چسپ هارا زده باشند ، ناگهان یادم ازقلیون وبوی آن آمد که ممکن بود پدر یا مادرم ازبوی قلیون متوجه بشن که من قلیون کشیده ام ،خیلی فکر کردم وآزآخر تصمیم گرفتم مقداری پیف پاف که داخل طاق خانه بود بزنم تا بوی پیف پاف مانع فهمیدن بوی قلیون بشه ، وچندبار پیف پاف را فشاردادم ، و بعدرفتم داخل حیاط و شروع به بازی با مورچه ها کردم ، تا اینکه مهمان رفت و مادرم هم بابچه هاش اومد ، ازحیاط،وارد حال شدم دیدم پدرم سروصدا می کنه که کی پیف پاف زده ،حالم داره به هم می خوره ، ومن مظلومانه داخل طاق زیرپنجره نشستم فهمیدم که حتما کتک خواهم خورد، مادرم به آشپزخانه رفت وبرگشت ، گفت که کی اینقدرمایع ریخته داخل ظرفشویی چرا این ظرف اینجوریه ، چرا تو اینقدرفضولی، نمیشه تورا چنددقیقه تنها گذاشت ؟؟!! چرا پیف پاف راخالی کردی ؟؟؟ و به سرعت به طرف شیلنگ همیشه گی که پشت رادیوی برقی بزرگ پدرم داخل طاق بالای سمت کوچه گذاشته بود رفت ، وبه من حمله کرد ، مثل همیشه به شدت کتک خوردم ، بازدستان کوچک من آسیب دید ، درحال زدن می گفت دیگه به مایع ظرفشویی دست می زنی؟؟ نه نه غلطکردم دیگه نمیکنم دیگه پیف پاف رابرمی داری ؟؟ نه نه ..... خوردم . وباهرسوال چندضربه محکم می زد که معمولا دستانم درجلو شیلنگ هولناک قرار می گرفت و دردشدیدی از انگشتان دستم به دستهایم سرایت کرده وکل بدنم رادربر می گرفت هی مثل مرغ سرکنده به بالا وپایین می پریدم وچرخ می زدم واوهم دورم می چرخید و با هرقدم یک ضربه فرود می آورد ،به هرجا ازبدنم می خورد مهم نبود ، فقط باید او آرام می شد ، چشمانش ازحدقه درآمده وصورتش سیاه می شد ، انگار که دهنش پرازکف بود ، معمولا اینقدر به زدن ادامه می داد تا خسته می شد ، ونفس نفس می زد و هرسوال را چندبا باصدای خیلی بلند تکرار می کرد تا بتواند ضربات شیلنگ را تکرارکند ، من گویا قدرت تکان خوردن نداشتم وفقط دورخودم می چرخیدم شاید بخاطر درد شیلنگ بود ، روسری سفیدش را که مثل شال دور سرش پیچیده بود بایکدست مرتب می کرد وبا دست دیگر شیلنگ را به شدت چرخانده و به سمت من فرود می آورد ، اینقدرازاین شیلنگ استفاده کرده بود که ترک برداشته بود و سرشیلنگ به اندازه یک انگشت پاره شده بود ، دیگررمقی برایم نمانده بود وحتی نای جیغ زدن نداشتم، ضربات آخر درسکوت به انتها رسید هردو خسته شده بودیم ، شیلنگ رابه پدرم داد تا سرجایش بگذارد وپدرم که انگار کاربزرگی کرده شیلنگ راسرجایش گذاشت . مادرم پیروزمندانه به آشپزخانه رفت ، انگارقلیان داخل حال از مشاهده این صحنه ها ناراحت شده بود چون سرش به طرف دیوارکج شده ونزدیک بود بیفتد ، بوی پیف پاف هنوز به مشام می رسید ، آب بینی ام را با سرآستین چروکیده ام پاک کرده و چاردست وپا به سمت خانه زمستانی رفتم . صدای رادیوی پدرم سکوت خانه را شکست و ازداخل حیاط صدای اذان ظهربلند شد ، باید وضوگرفته وبه مسجد می رفتم ، شاید آب سرد شیرآب داخل حیاط ازشدت درد دست وانگشتانم می کاست ، شاید.