کودک آزار
تنها فردی که واقعا مهربان بود وبه بچه تنها وبدسرپرست داستان ما مهربانی می کرد مادربزرگ مادری،بنام بی بی زهرا بود خیلی مهربون ودوست داشتنی بود اونهم متاسفانه بعلت سرطان فوت کرد وبچه رادرشش،سالگی تنها گذاشت ، روزهای بیماری بی بی وسرفه ها ودردکشیدنهای او و بردنش به بیمارستان مشهد و.. همه درذهن بچه باقی بود وقت مرگ بی بی او درگوشه خانه ای تاریک خزید وگریه کرد اما فضای بازروزهای عزاداری فرصت مناسبی برای بازی بود انگارکه آزادشده بود وگاهی بابچه های دیگر کنارقبربی بی می رفت وبعدبازی می کرد اما بعد ازیکهفته همه چی بحالت قبل حتی بدتر ازقبل تبدیل شد دوباره سخت گیری ها وکتک ها ، یکروز که لباسهای جوانی بی بی مرحوم را درآورده بودند و همه گریه می کردند ،بچه مشغول بازی بادیگر بچه درداخل خانه بود اما ناگهان مادرش که درحال گریه بود به بهانه سروصدای زیاد بچه به اوحمله کرد و ما مشت ولگد به جان اوافتاد و بادستان بزرگ خود به شدت برسرطاس بچه که تازه کچل کرده بود می کوبید وناسزا می گفت ،بچه درمقابل بقیه ودرحال کتک خوردن مات ومبهوت به بقیه مینگریست که با حال تاسف آوری به اونگاه می کردند. بچه عادت داشت اما نه به کتک کاری درمقابل بقیه ،چندروز بعد چندمهمان بخانه بچه آمدند. واو برای انها چایی برد اما ناگهان صدای اذان ظهر بلند شد وبچه مثل ربات وبدون درک موقعیت فورا وضو گرفت وخانه ومهمانها را ترک کرد وبه مسجد رفت وبرگشت وبه درب خانه کوبید او درفکرکودکانه خودبود اما ناگهان دستان پدربردورکردن کوچکش حلقه خورد و فشار دردناکی به گردن اووارد شد وانچنان جاخورد که حتی نتوانست فریادبکشد پدرش بعد ازفشارشدید گلوی اوباچندمشت ولگد اورا به داخل سالن پرت کرد ، اونمیدانست که چرا کتک خورده ،نمیدانست که نباید مهمانها را رها میکرده وباید سینی چایی را جمع می کرده ، درهمین حال پدرش که به یک مجلس دعوت شده بود به همراه چندنفر رفتند واو ایستاده بود وعلت این اقدام پدررا درذهن کوچک خود ارزیابی می کرد که ناگهان دستی بازویش را محکم گرفت واوراکشان کشان به گوشه خلوت حیاط برد ، مادرش بود شیلنگ بدست آنچنان بی رحمانه بربدن اومی کوبید وفریادمی زد که چرا پدرت رابامهمانها رهاکردی وبه کوچه رفتی ،بچه میخواست بگوید که به مسجدرفته همانطور که آنها دستورداده بودند ، اما دردشیلنگ اینقدرشدید بود که بچه فقط فریاد می کشید ومی گفت غلطکردم ببخشید دوباره نمی کنم القصه مادرش بعدازکتک مفصل خسته شد وبه نفس نفس افتاد ، اما موضوع به اینجا هم ختم نشد چون ساعتی بعد به خانه پدربزرگ مفلوج رفتند ومادرش فورا اعلام کرد که بله بچه مهمانها را درخانه رها کرده و رفته دنبال بازی وپدرش پایش به سینی چایی خورده وخجالت کشیده و... وپدربزرگ مفلوج با قیافه وحشتناکش به بچه حمله کرد وبچه کلاهش را ازسرکچلش برمیداشت ودوباره به سر می گذاشت و کاملا گیچ شده بود ، او تنهای تنها بود وبدشانس بدشانس نه پدرومادرخوبی نه لباس مناسبی نه مدرسه ای نه تلویزیونی ونه رفیقی حتی بچه های کوچه اورا تحقیر می کردند وبا اوبازی نمی کردند او مجبوربود با بچه های کوچکتر بازی کند و بعد بخاطر بازی مفصل ازمادرش کتک بخورد ، دریک روز تابستانی او یک قمقمه پلاستیکی پیداکرد وآنرا آب کرد وبا چند تا ازبچه های کوچکترازخودش برای پیداکردن اسباب بازی پلاستیکی که داخل کوچه ها رها شده بودند ، بصورت گروهی براه افتادند وتا مزارمولانا که نزدیک بود رفتند ودرهنگام برگشت با بچه ها خادم مزار آنها را دیده بود . وهنگام بازگشت دید که خادم مزار که دایی مادرش بود سرکوچه وایستاده ومی گوید یاکریم های مزاررا دزدیده اند واین پرندگان مال مزاربودند ومیدانم که کاربچه هابوده وهمه بچه ازجمله بچه رامتهم کرد وبچه همینطورنگاه می کرد که اذان مغرب شد وبه مسجد رفت و بعدختم قرآن ونمازعشاء به خانه برگشت ، دیدمادرش سرش را بین دودستش گرفته ومی گوید دیگرآبرویی برای ما نمانده وای که بیچاره شدیم دیگه دزدی کم بود وگفت حالیت میکنم که دیگه ازاین کارا نکنی بچه با نا امیدی به اونگاه میکرد وانگار که لال شده بود می گفت شایدمن راببخشد ، مادرش گفت بزاربچه کوچک بخوابه بعدحالیت می کنم. بچه بیچاره کناربچه کوچک نشست گویا منتظربود تا بچه بخوابد و شکنجه اوشروع شود ، ازبالای درب کنار لامپ داخل کوچه یک مارمولک روی دیوار راه می رفت نگاه بچه به مارمولک بود و همه توجهش معطوف به آن شده بود تا اینکه بچه کوچک خوابید ومادرش دست یحیی راگرفت واورا به خانه زمستانی برد که پنجره به کوچه نداشت وصدای جیغ ودادش راکسی نمی شنید وبا شیلنگ اینقدراورا کتک زد که خسته شد ویحیی که دیگر رمقی نداشت با دستان وبدن دردناک به زیرتخت انباری خزید وتا توانست گریه کرد و دایی مادرش ومادرش رانفرین کرد ومادرش درواقع به جای شام مفصل کتک مفصلی به اواهدا کرد وشدت این کتک کاری به حدی بود که مادرسنگدلش فردا درجمع خواهرانش اعتراف کرد که دیشب خیلی کتکش زده وهمه بادیدتحقیر و دلسوزی به بچه نگاه می کردند . او تنهای تنها بود ودرسن هفت تا هشت سال شدیدترین شکنجه های جسمی وروحی را تحمل می کرد و بهتربگویم مجبوربود که تحمل نماید.