قربونت برم!!
هفت یا هشت ساله بودم روزی با مادرم بیرون بودیم من برگشتم تا مادرم را صدا بزنم وگفتم نه نه !!ناگهان خانمی که ازکنار ما می گذشت برگشت وگفت جان نه نه !! قربونت برم!!چی می خوای ؟ بعد دید که من بچه اش نیستم گفت ببخشید فکرکردم پسرمی ورفت ، اما من خشکم زده بود اولین باربود که چنین صدای مهربان والفاظ پرمهر ومحبتی می شنیدم ، زیرا هیچگاه مادرم با لفظ جان وعزیزم من راخطاب نکرده بود ، وهمیشه با الفاظی خشن مثل آهای یا کجایی و.. من را صدا می زد ، فقط قبلا مادربزرگ مرحومم خیلی مهربان بود که اورا درشش،سالگی ازدست دادم . برخورد محبت آمیز آن خانم چنان من را تحت تاثیر قرارداد که با خودم گفتم کاش این خانم مادرم بود ، چقدرمهربان بود ، مگه میشه یک مادر به بچه اش بگه ، جان و یا قربونت برم ، وای که چقدرلذت بخش است ، مادرمهربان یک نعمت است ، بعد با خودم شروع به تخیل کردم ، که آن خانم آمده درب خانه ما ومیگه مادرواقعی منه !! ومن رادرآغوشش گرفته وبا خودش به خانه اش برده و هی به من میگه قربونت برم و من رانوازش میکنه ، درهمین فکروخیال بودم که ناگهان صدای بم و خشن مادرم رشته تخیلاتم را پاره کرد ، آهای حواست کدوم قبره؟؟؟ با تو هستم ، خانه فلانی رفتیم فضولی نکنی ،بخدا اگه فضولی کنی بعدا با شیلنگ به خدمتت می رسم ، همینکه اسم شیلنگ را برد کل بدنم لرزید و آرام آرام به رفتنم ادامه دادم ، ودوباره شروع به تخیل کردم ، مادر من اون خانمه ، اگه نیست ، چرا اینقدر بامن مهربون بود؟؟!! از دایره تخیل خارج و به عرصه آرزو وارد شدم ، کاش آن خانم مهربون مادرم بود !! وهروقت صدایش می کردم ، می گفت جان !! قربونت برم !!چی میخوای!! واصلا کتکم نمیزد و خیلی بامن مهربون بود ، اصلا شیلنگ نداشت و... همینطوری درحال آرزو بودم که به خانه ،خویشاوند مادر رسیدیم ودرب زد اما کسی جواب نداد ، دوباره درزد ، جواب نیامد ،معلوم شد که نیستند ، مادرم با حالتی شکست خورده برگشت وماهم بدنبالش به راه افتادیم ، همینطور که به سمت خانه می رفتم ، آرزو کردم که یکبار دیگه آن خانم مهربان را ببینم ، و به من بگه جان !!قربونت برم !!چی میخوای؟ وای که چقدرصدای مهربانی داشت . و چقدر لذت بخش بود .