شاید یکی ازدردناکترین خاطراتم ، یادآوری فحاشی های پدرم بود ، بدون ملاحظه بدترین فحش وناسزارا نثارم می کرد ، بابت کوچکترین موضوعات مثل سروصدا و یا دعوا با خواهرانم ، الفاظی مثل جهود و سگ سیاه و... قابل تحمل بود ، اما نسبت دادن افعال رذیله جنسی مثل لواط و... خیلی غیرقابل تحمل بود ، مثلا یکروز بعد ازظهرکه او بعدازخوردن حدود یک تن غذا درگوشه ای ازاتاق لم داده ودرحال چرت زدن بود ،و من حدود چهارده یا پانزده ساله بودم ، با یکی ازخواهرانم که کتابم را جا بجا کرده بوددعوا کردم و به اوتذکردادم که کارش بدبوده و او هم جواب من راداد وبگومگو بلند شد ، ناگهان پدرم ازگوشه اتاق بلند شد و با ناراحتی وعصبانیت بسویم آمد وبدون اینکه بپرسد موضوع چیه ؟؟ و چراسروصداشده؟؟ بافریاد گفت که من می دانم فلانی با تو لواط کرده و اسم هرشخصی را می آورد حتی اسم کارگرای ساختمانی که قبلا برای ما کار می کردند ، مثلا می گفت میدانم فلان کارگر و.... این الفاظ و رفتار او آنچنان برایم غیرقابل تحمل بود که درگوشه ای می نشستم و بادستانم گوشهایم را می گرفتم ، واو دوباره وسه باره تکرار می کرد ، و فقط من مخاطب این فحاشی های او بودم به هیچکدام ازبرادران وخواهرانم چنین رفتار وگفتاری نداشت وفقط وققط یکبارشنیدم که به مادرم هم الفاظ نابجایی به کاربرد که قابل گفتن نیست ، یادم است که یک معلم دینی وقرآن داشتم بنام آقای رحیمی که ازمشهد بود ، او یکروز پدرم رادیده بود وازمن تعریف کرده بود ، چون من شاگرد اول شهرستان بودم ، ویکروز بعدازظهر این آقای رحیمی ازدفترمدرسه به خانه ما زنگ زد وگفت کتاب دینی را برای اوببرم ومن کتاب رابردم دیدم او ورییس ومعاون مدرسه در دفترهستند و می خواهند سوالهای درس دینی را با دستکاه تایپ کنند وکتاب دینی نداشتند ، وازمن خواسته بودند ، بعد من برگشتم ، اما چندروز بعد پدرم درجریان یک عصبانیت گفت که معلمت آقای رحیمی با تورابطه دارد و فکر می کنی من خبرندارم وازهمه کارهایت باخبرم ، این حرف این قدر برای من کلاس سوم دبیرستان سنگین ودرد آوربود که دلم می خواست با مشت به دهن اوبکوبم اما تحمل می کردم ، وسعی می کردم با او هم کلام و دهن به دهن نشم . چیزی که برای او مهم نبود شخصیت من بود ، حتی درمقابل افراد غریبه من را مخا طب زشت ترین فحش ها قرار می داد ، وباعث خجالت وسرافکندگی من می شد ، همیشه سعی می کرد من را تحقیرکند و برای فحاشی های اوحد ومرزی وجود نداشت ، با اینکه خودش سخنران مذهبی بود ودرمساجد سخنرانی می کرد ، حتی زمانیکه دانشجو بودم از شر او درامان نبودم ، یک شب دریک مهمانی آقایی ازمن پرسید ،دکترسروش چجور شخصیه و طرزتفکرش چیه؟ من خواستم جواب بدم که پدرم به من حمله کرد و ضمن فحاشی من ، دکتر سروش بیچاره را نیزمورد فحاشی قرارداد وبعدا من فهمیدم علت این رفتار او این بوده که ازمن سوال شده وبه من بعنوان یک فرد باسواد رجوع شده واو باحسادت موضوع راخراب کرده است. همیشه سعی می کرد چیزی اززیرزبان من بیرون بکشد و بعدا با آن من راتکفیرکند ، حتی اگر من حرف درستی می زدم من را تکذیب می کرد ، یکبار دریک مجلس من گفتم واقعا ژاپن بهترین کالاها را تولید می کند ، اما پدرم درنهایت وقاحت گفت ژاپنی ها کافرند و انسانهای درستی نیستند ومن اصلا آنها راقبول ندارم ، من هم بلافاصله گفتم که خوب اگه اینطور هست ازرادیو ژاپنی استفاده نکنید وبه جای آن ازرادیوی ایرانی استفاده کنید ، پدرم که دید داره قافیه را می بازه باز زد تو فاز تکفیر وبی ایمانی من واینکه نماز نمی خوانم و... حتی دربزرگسالی من ،او رفتار خوبی با من نداشت ، یکروز افرادخانواده نشسته بودند ومن با برادرم صحبت می کردم ، اونوقت هنوز ماشین نداشتم وموضوع بحث ما یک آقایی بود که تازه ماشین پراید گرفته بود وخیلی قیافه می گرفت!! من به برادرم گفتم که پراید وهرجورماشینی قیافه نداره انسان باید بلند نظر باشه چون دست بالای دست بسیاره ، ناگهان پدرم میان حرف ما دوید وگفت اون اگر پراید داره ، عرضه داشته که پراید بگیره ، توچون عرضه اش رانداشتی اینجوری داری حرف می زنی ، من هم گفتم موضوع عرضه نیست ،موضوع درست کاریه ومن حاضرنیستم مثل کارهای او انجام بدم ، مگه خودشما سخنرانی نمی کنی و نمی گویی که نزول خواری حرامه و..‌ ،ضمنا اگه اینجور باشه فلانی که همکارشماست الآن ماشین دوکابین داره ودست بچه هاش داده ، شما چرا ماشین دوکابین نداری ، پدرم که واقعا کم آورده بود ، سردشدن چایی رابهانه کرده وموضوع راعوض کرد . واقعا خیلی دردناکه که پدر یک شخص اینقدر با او خصومت وحسادت داشته باشه ، شاید بعضی ازخوانندگان باورشون نشه اما مطالب فوق عین واقعیته وباورکنید بعضی مطالب را نگفتم چون اصلا قابل باورنیست و تکرار آنها نیز اخلاقا درست نیست.