هفت ساله بودم ، مادرم پول خوردهای یک تومانی وپنجهزاری و... را داخل یک کاسه بالای یخچال داخل حال می گذاشت ، تا به گداهایی که درب خونه می اومدند بده ، من که بعضی اوقات هوس آدامس وشکلات می گردم یواشکی یک یا دوسکه برمی داشتم ، خلاصه این روند ادامه داشت تااینکه یک روز مادرم کاسه رابرداشت وگفت فکر می کنم ،سکه ها کم شده وشروع کرد به بازجویی من واین قدر رفت روروان من که مجبورشدم اعتراف کنم ، همینکه گفتم ، مادرم مثل اینکه یک جتایت هولناک را کشف کرده باشه ، دوید طرف پدرم وگفت میدونی چی شده ، این بچه پولهای گداها را برمی داشته وخرچ می کرده وبعد با پدرم شروع کردن به گفتن واویلا ،وای خدای من ، چطورتو چنین کاری کردی ،اینقدر گفتن وگفتن که من احساس کردم جنایتی مرتکب شدم وبا تعجب ووحشت به آنها نگاه می کردم وخودرا برای شدیدترین مجازاتها آماده کردم ، شاید درطول این مدت من دویا سه بار ازسکه ها برداشته بودم ، اما اونها طوری می گفتند که انگار من چندین میلیون پول برداشتم ، خلاصه نمیدونم که چی شد که مادرم این باردست به شیلنگ نشد ، فقط کاری کردند که کمتر ازکتک با شیلنگ نبود ، وآن این بود که من را ازرفتن به مجلس عموی مادرم که خودرا برای بازی بابچه ها آماده کرده بودم محروم کردند،وگفتندحق رفتن به مراسم رانداری وباید خونه بمانی ،من اول خوشحال شدم چون خودرا برای کتکی مفصل با شیلنگ آماده کرده بودم ، وحالا دیگر ازکتک خبری نبود اما وقتی شب شد و تنها موندم ومجبورشدم سیب زمینی پخته را نمک بزنم وداخل نان قراربدم وگازبزنم فهمیدم خیلی ضررکردم ، شوهرخاله ام آمده بود تا باپدرم وما به مراسم بره وقتی گفتن فلانی نمیاد تعجب کرد وبه من گفت چرا نمی یای؟! ومن با لبخندی تلخ به اونگاه کردم و سیب زمینی مانده ازآبگوشت ظهررا روی نان له کردم وکمی نمک زدم وبعد پیچیدم وشروع کردم به خوردن وچیزی نگفتم وفقط به آنها که درحال رفتن بودند نگاه می کردم ، براستی اگر مادرم هفته ای یک یا دوتومان می داد تا برایم بستنی یا شکلات بخرم آیا من اینکاررا می کردم، من واجب تربودم یا گدای رهگذر ، چطور به فکر گدایی که درب خونه می آمد بودند ونسبت به اواحساس مسیولیت می کردند اما نسبت به فرزندشان هیچ احساسی نداشتند ،واقعا چنین پدرومادری نوبر بودند ، گویا دادن پول توجیبی به فرزندشان گناه کبیره بود ومی گفتند عادت می کند ، این دیگه چه منطقی است ، چرا بچه باید بستنی وشکلات و بسکوویت ببیند وبا اینکه پدرومادراو پول دارند از آنها محروم باشه وبا دید حسرت به آنها نگاه بکنه ، این واقعا ظالمانه است که بچه ای هفت ساله را ازلحاظ تمایلات باخودت که سی ساله هستی یکی بدانی خودت آدامس نمی خوای اما بچه می خواد وبرایش جالبه ، اما پدرومادرم با این تفکر من را ازهمه چیزمحروم کرده بودند وفقط موقع تمام شدن کتاب درسی روخوانی مقداری پول می دادند ، که زود خرج می شد وتا چندماه دیگه خبری نبود .