نماز مغرب
یادمه هفت ساله بودم ویکروز دم غروب نمازمغرب راخواندم وبعد باخواهرم درعالم بچگی شروع به نماز بازی کردیم مثلا من نماز می خواندم ویکباریرمی رقصیدم ،بعدخواهرم اینکاررا می کرد ومی خندیدیم ، اصلا چیزی ازنماز،وتمسخر و... درک نمی کردیم درهمان عالم بچگی،که نه تلویزیون داشتیم نه اسباب بازی خوب و... به هرحال با هرکاری خودمان را مشغول می کردیم ، نوبت من بود که مثلا الکی نمازبخوانم وداشتم درحال نماز شکلک خنده دار درمی آوردم و دودستانم را بالا گرفته ومی چرخاندم وخواهرم می خندید، اما ناگهان ضربه دردناک شیلنک مثل برق تک فاز من را ازجا پراند ، مادرم که ازدور دیده بود وفکر می کرد به کل ایمان وعقایدش توهین شده شیلنگ بدست اقدام به حفظ ارزشهای خود کرده و با شدیدترین ضربات به بدن من هزاران ثواب را اخذ می کرد ، خواهرم فرارکرده بود و من هرچه می گفتم این یک بازیه اما مادرم درحالیکه صورتش سیاه شده بود وچشمهایش ازحدقه بیرون زده بود با نهایت عصبانیت وضمن ادامه ضربات هولناک با شیلنگ می گفت کافر بی دین ،نماز خدا را به مسخره می گیری ، حالیت می کنم، می دونی چقدر اینکارگناه داره ، وآنقدرکتکم زد تا خسته شد ، بعد با شیلنگ بالای سرم ایستاد وگفت فورا نمازت رابخوان من گفتم نمازم راخواندم واون فقط یک بازی بود ، اما دیدم که دوباره شیلنگ رابالا گرفت ، گفتم باشه ودرحضورش نماز مغرب رادوباره خواندم درحالیکه بدنم ودستانم شدیدا درد می کرد ، واشکهایم ازصورتم می چکید وهر چندثانیه یکبار آب بینیم را که سرازیر شده بود بالا می کشیدم وبه به بدبختی خودم گریه می کردم ، نمازکه تمام شدم رهایم کرد ، پدرم که ازدورصدای داد وبیداد وناله های من راشنیده بود ، ازمادرم پرسید چی شده ؟ گفت هیچی ازپسرکافرت بپرس ، این بی حیا دیگر شورش رادرآورده ، پدرم با عصبانیت گفت که از این خبیث هیچی بعید نیست و مثل جهودا می مونه ، خدالعنتش کنه ، من درحالیکه دودستم را زیربغلم فشار می دادم تا دردش کم بشه ازپنجره خانه به آسمان نگاه می کردم ، و با تخیلات بچه گانه خودرا سرگرم می کردم ، صدای خنده پدر ومادرم که درحال خوردن چایی بودند ازداخل حیاط می آمد وخواهرم هنوز ازترس اینکه شاید کتک بخورد درزیر زمین مخفی بود.