رادیو ضبط
ده ساله بودم یک شب رفتیم خانه خاله ام شب نشینی ، وبزرگترها مشغول صحبت بودند، شوهرخاله ام یک رادیو ضبط،داشت ، که کوک می شد ، یعنی داخلش یک ساعت بود اگه مثلا روی ساعت هشت کوک می کردیم همینکه ساعت هشت می شد ،روشن می شد و شروع به خواندن می کرد ، اگرنواراذان بود ،اذان واگرترانه بود ترانه پخش می کرد ،برای من خیلی جالب بود وکنارضبط نشسته بودم و ساعتش را به ساعت ۹ تغییر دادم وهمینکه ساعت ۹ شد ضبط،روشن شد وآهنگ قشنگی پخش شد، شو هرخاله ام خندید وگفت زود یادگرفتی ، من هم با حالت غرور گفتم آره ، اما ناگهان پدرم شروع کرد با رکیکترین الفاظ به فحاشی من ، تو گه خوردی به ضبط مردم دست زدی ، گه زیادی خوردی و... هرچه شوهرخاله ام می گفت بابا اشکال نداره ، اون که خراب نمیشه ، اما پدرم برشدت فحاشی می افزود ، این شغال را کی گفته به ضبط دست بزنه و... من که خیلی جا خورده وخجالت کشیده بودم ، بگوشه ای از خانه پناه برده و صورتم را روی زمین گذاشته وسرم را ازخجالت بالا نمی گرفتم ، آنها مشغول صحبت شدند و تخمه وچایی صرف می کردند اما من ازخجالت حرفهای پدرم همانطور دراز کشیده بودم، که ناگهان خواهرکوچک من پایش به من خورد وبه زمین افتاد ،مادرم آمد وگفت امشب حسابت را با شیلنگ دارم ، این ادا ها چیه ، پاشو گمشو ، اما من همینطور درازکشیده بودم ، ومیدانستم که مادرم به تهدیدش عمل میکنه ، ازیک طرف فحاشی های پدرم پیش مردم وازطرفی امکان کتک خوردن ازدست مادرم ، حالم رابد کرده بود، صدای خنده های آنها به گوشم می پیچید ، چشمانم رابسته بودم ، وفضا را تاریک فرض می کردم ، اما صدای صحبت های پدرم که شوهرخاله و خاله ام را به بردباری وپرهیز ازاستعمال الفاظ رکیک درزندگی نصیحت می کرد می شنیدم ، انگار نه انگار که خودش چند دقیقه پیش رکیک ترین الفاظ را نسبت به من بکار برده بود، گویا فحاشی نسبت به من گناهی ندارد !!؟؟ همانطورکه کتک زدن من گناهی نداشت ، خودش می گفت ،مرغی رابچه ای گرفته بود وپرهایش را جدا می کرد ومرغ فریاد می کشید ، شخصی همان کنار ایستاده بود ونماز می خواند وبه صدای شکنجه مرغ توجه نداشت ، خشم خدا شامل حالش شد وزمین اورا بلعید ، چون به صدای مرغ که براثر شکنجه بلند شده بود توجه نکرد وبه مرغ کمک نکرد ، اما خودش صدها بار صدای داد وفریاد من را که براثر ضربات شیلنگ وکابل مادرم بلند می شد، نشنیده می گرفت وحتی گاه اورا تهییج و یاتشویق می کرد، اما هیچوقت زمین اورا نبلعید ، نمی دانم چرا ، شاید خدا من را به اندازه یک مرغ دوست نداشته ،!! شاید .