بعد ازشروع زندگی مشترک ، من وخانمم هردو بعنوان معلم حق التدریس شروع به کارکردیم ، وبعد ازمدتی من برای درآمد بیشتر شروع به عریضه نویسی ونوشتن لایحه کردم ، با اینکه خیلی تلاش وپسنداز می کردم ، اما متاسفانه همیشه ازبازار عقب بودم ، هرچه راکه می خواستم بخرم چه زمین چه خانه مقداری پول کم داشتم ، برای خرید خانه همسایه روبرویم داخل کوچه حدود دومیلیون وپونصدکم داشتم ، مادرم اول قبول کرد که به من پول بده حتی گفت یکی ازخواهرام هم مقداری پس اندازداره اونها راهم میگیره تا من بتونم اون خانه رابخرم ، بزرگ بود وپشتش حیاط داشت ، قدیمی ساخت بود اما اگر بازسازی مختصری می شد قابل سکونت بود، برای شروع بد نبود ،چون می تونستم بعد ازچندسال پسنداز ، خانه را هم باقیمت روز که معمولا خوب قیمتش بالا می رفت بفروشم وخانه ای درمحل بهتری بگیرم ، یادم هست که شب خوابم نمی برد ، خانه را خریداری شده ومال خودم فرض می کردم ، اینکه بعدازظهرها میرم داخلش کار می کنم ومرتبش می کنم و... همه خواب وخیال شبانه ام بود ، صبح زود به سراغ مادرم رفتم ، دیدم ، قرآنی راروی بالشت گذاشته و با عینکی درچشم درحال روخوانی قرآنه ، سلام کردم ومقابلش نشستم ،وگفتم چی شد؟ پول آماده شد؟ گفت کدوم پول ، گفتم همون دو میلیون وخورده ای که قراربود جورکنید، گفت ازکجا بیارم ، ضربان قلبم بالا رفت و دچارشک شدم به دیوار پشت سرم تکیه دادم ، و با حالت خنده گفتم ،شوخی می کنی؟ گفت چه شوخی؟؟ به خدا ندارم ، ازکجا بیارم، گفتم خواهرم فلانی چی؟ برافروخته شد وگفت او ازکجا بیاره !!گفتم آخه خودشما دیروزعصر همینجا گفتید، گفت غلط کردیم ، بی جا کردیم ، خوب شد ؟ ول ما کن ، اصلا برو به زنت بگو طلاها شو بفروشه ، گفتم آخه روی آنها هم حساب کردم چون خونه خرج داره باید بازسازی بشه ، گفت به هرحال ما نداریم ، خودت می دونی . باتعجب به اونگاه کردم ،دوباره مشغول خواندن قران شد (( الذین قالو .....)) عرق سردی روی،بدنم نشست به دیوارپشت سرمادرم خیره شدم وچنددقیقه ای ساکت مقابلش نشسته بودم ، و دستم راروی قالی می کشیدم ، نمیدانم چی ازذهنم می گذشت ، به زیرزمین محل سکونتم که داخل خانه مادرم بود برگشتم وبا ناراحتی روی زمین نشستم ، زنم ازداخل آشپزخانه گفت چایی میخوری ؟ چیزی نگفتم ، واو با سینی چایی اومد وحالتم رادید ، متوجه شد وگفت می دونستم خواهربزرگت مادرت راپشیمون می کنه او یک شیطانیه که نگو !! به خدا که کار اوبوده ، گفتم،میگن زنت طلاها شو بفروشه ، گفت من حرفی ندارم اما طلاهام مگه چقدرمیشه خودم رفتم قیمت کردم همشون بغیر حلقه ازدواج هشتصدهزارتومان بیشترنمیشه ، ومن حرفی ندارم ، گفتم خیلی بدشد ، باهمسایه هم صحبت کردم وقول حتمی دادم . خلاصه مدتی گذشت و خانه مقابل را یک آقای روستایی خرید ، چندسال بعد اون راچندبرابرقیمت فروخت ،چون ملک خیلی رشد داشت ، اما درآمد من رشدش لاکپشتی بود ، حدود یکسال بعد خواهر چهارمم ازدواج کرد ودامادم می گفت نمیخوان وام ازدواج بگیرند ، اتفاقا همون موقع در یک کوچه خوب ، ملکی نیم ساخته پیدا کردم ، که حتی آهن های سقفش را هم گذاشته بودند وفقط مونده بود ، ضربی سقف وسیمان وایزوگام ، حساب کتاب کردم با احتساب پول طلاهای خانمم حدود سه میلیون کم داشتم ، گفتم وام ازدواج خواهرم که اون زمان سه میلیون بود می گیرم واین خانه را می خرم وصاحب خانه می شم ، با دامادم صحبت کردم ،او هم قبول کرد ، اما درنهایت مادرم مانع این کارشد وگفت که اجازه نمیدهم این کاررا بکنی ، به مردم چکارداری ، اگه داری بخر اگر نداری نخر ، چرا آویزون مردم می شی؟ این کارمادرم اینقدر من را ناراحت کرد که زیرزمین خانه اش راترک کردم ورفتم یک خانه رهن واجاره پیداکردم ، وخداراشکر مدتی بعد توانستم زمینی را دریک محل خوب بخرم و با ساخت خانه صاحبخانه شدم ، همین مادرم که مانع وام گرفتن من شد ، بابت وام برادرم برای،ضامن به این طرف واون طرف می رفت وآویزون مردم می شد تا پسرش بتونه وام بگیره ، اما برای من چه کارشکنی هایی که نکرد ، اینقدر با من بده که احساس می کنم خوبی من را نمی خواد ، چناچه بعدن وضعم خوب شد وخانه بزرگی خریدم ، حتی به من تبریک نگفت ، گویا ازپیشرفت من ناراحت بود ، وقتی که مشهد خونه گرفتم ، دیگه داشت منفجر می شد ، نمیدونم چی بگم ، آیا اسم چنین شخصی را می شه مادرگذاشت ، کسیکه از ۵ تا ۱۲سالگی من راشدیدا با کابل وشیلنگ کتک می زد وبعدا با انواع بدرفتاریها وتبعیض ها من را تحقیر وناراحت می کرد ، حالا همیشه به من زنگ می زنه واز بیماریها ودردهایی که بعلت کهولت سن سراغش اومدن شکایت می کنه ؟ بخدا که می دانم الآن هم من رادوست نداره وفقط بخاطرتنهایی واینکه دیگربچه هاش رهایش کردند با من تماس می گیره ، نسبت به بقیه بچه هاش خیلی پراحساسه اما نسبت به من وهمسروفرزندانم رفتارخوبی نداره، اینا چیزهایی هست که نمیشه انکارکرد وکاملا محسوس هستش ،بچه هام هیچ علاقه ای به اوندارند ، واو هم اگرچه ظاهرا قربون صدقه بچه هام میره اما ته دلش علاقه ای به اونا نداره وبیچاره زنم سالها کوشید که رابطه خوبی با مادرم داشته باشه ، اما سرانجام طاقتش طاق شد ویک دعوای حسابی با مادرم کرد ومن هم طرف همسرم راگرفتم . این بود واقعیت رابطه من با مادرم که بهتره اورا نامادری خطاب کنم ،اگرچه ممکنه به نامادریها توهین بشه چون خیلی نامادری ها افراد خوبی هستند . به نظرشما چکارکنم ؟؟!!