بچه ها داخل کوچه بازی می کردند ، من هفت ساله نیز همراه آنها بودم، تعدادی نقش دزد وتعدادی نقش پلیس را برعهده داشتیم و تعقیب وگریز می شد وبا تفنگهای خیالی به هم شلیک می کردیم و پشت دیوارها سنگر می گرفتیم یک نایلون پرازخاک بعنوان نارنجک به هوا پرت می شد وگردو خاک همه جا را دربر می گرفت ، گاهی کلوخ های کوچک که از دیوارهای باغ مخروبه موسوم به سرای آقا به سوی هم پرتاپ کرده و بازی شدت وحدت گرفته که زخمی هم بدنبال داشت معمولا ما کوچکترها سیاهی لشکر بودیم ووظیفه تهیه کلوخ بعنوان مهمات وآوردن آن برای افراد رابرعهده داشته ولذت غیرقابل وصفی داشت کلوخها به در ودیوارخانه می خورد انگار که تیرخورده باشد ، گردو خاک بلندمی شد و من یک نایلون را پر ازخاک کرده وبدست افرادخود می دادم تا به طرف دشمن پرتاب کنند ، گاهی ناگهان یک کلوخ به بدنم می خورد واگر دردناک بود همونجا گریه کرده وسپس دوباره بازی راادامه می دادم ، سرانجام باخسته شدن بچه ها ویا بااعتراض همسایه ها بازی تموم می شد وهمه درکنار دیواری نشسته وشروع به صحبت می کردیم ، درعالم بچگی جک وخاطره وگاهی داستان می گفتیم ، که با خنده وسروصدا وجیغ داد وگاهی استعمال الفاظ رکیک معمولا توسط بچه های بزرگتر همراه بود ، بعضی بچه به خانه خودرفته وبا تیکه ای نان به همراه پیاز ویا بانانی که روش مربا و... مالیده شده بود دوباره وارد جمع شده ودرحالیکه نان راگاز می زدند به حرفهای بقیه گوش می دادند ، اما من جرات رفتن به خانه رانداشتم وحتی اگر ازتشنگی وگشنگی می مردم نمی توانستم به خانه برم ، چون مادرم با شیلنگ همیشگی منتظرم بود، کم کم هوا تاریک می شد وبچه ها می گفتند نخود نخود هرکه رود خانه ی خود، من تا آخرین لحظه باقی می ماندم و بعد بسوی مسجد حرکت می کردم ، وبا دست وپای نشسته وخاک آلود وارد جلسه ختم قران شده و بعد ازنماز به سمت خانه حرکت می کردم ، کوچه خلوت بود وبوی انواع غذا ها ازخانه ها می امد و بیشتر بچه ها درحال خوردن غذای گرم ونرم بودند، اما من بیچاره منتظر شیلنگ خوردن بودم ، ازبعضی خانه ها صدای تلویزیون که کارتون پخش می کرد می آمد وبچه ها درحال خوردن شام کارتون نگاه می کردند وای که چقدر کیف می کردند، خوش به حالشون ، اما درخانه ما نه تلویزیونی بود ونه کارتونی و نه شامی ، هیچ چیزنبود بغیر ازشیلنگ وکابل ، سرانجام به خانه رسیدم ودرب رازده ، خواهرم درب راباز کرده ووارد خانه شدم، هیچ بوی غذایی نمی امد ، یکی ازخواهرانم نانی که روش ماست خشک مالیده بود گاز می زد، چون پدرم شام نمی خورد وفقط نهار می خورد ماهم از خوردن شام گرم محروم بودیم ، گرسنه وتشنه به سمت اتاق تاریک انتهای خانه رفتم ، که ناگهان مادرم از پشت سر گردنم راگرفت وگفت که بازهم پرازخاکی باز به جای مسجد رفتی سراغ کوچه گردی تا رفتم که بگم مسجد بودم ، دستم را کشید ومن را به سمت اتاقی که شیلنگ داخل آن بود برد، یادم نیست که چقدرکتک خوردم ولی آنقدر بود که موقتا گرسنگی وتشنگی را فراموش کردم ، و با چشم پرازاشک ودرحالیکه تند تند اب بینی خودرا که پایین می آمد بالامی کشیدم ، وارد اتاق تاریک کتاری شدم ودرگوشه اتاق تکیه به دیوار زده ونشستم ، خستگی ودرد شیلنگ وگرسنگی همگی باهم من را بی حال کرده بود ، همانطور نشسته وتکیه به دیوار روی زمین ول شدم وبه خواب رفتم ، چه خواب خوبی ،سفره رنگارنگ غذا را می دیدم که مثل خانه همسایه ما بود ویک تلویزیون ومن که درحال خوردن بودم ، انگار دنیارا به من داده بودند ، اما ناگهان ازخواب پریدم مادرم بود که بازویم را گرفته ومن را به سمت رختخواب مندرسم می برد ، سرم راروی بالشت گذاشته وچشمهایم رابستم ، اما دیگه خوابم نمی برد احساس،گرسنگی شدیدی داشتم ، خواستم بلند شم وحداقل مقداری نان خالی پیدا کنم ، که مادرم لامپ را خاموش کرد ، دیگر جرات نکردم کاری انجام بدم ، چون می دانستم مادرم چه می گوید ، درد رابخوری خاک را بخوری ، حالا موقع نون خوردنه ، الآن بچه کوچیک رابیدار می کنی ، بتمرگ وبخواب ازگشنگی که نمی میری ، سرم را دوباره روی بالشت گذاشته وشکمم را به زمین فشاردادم ، احساس گرسنگی من کمتر شد اما دستانو انگشتانم درد داشتند درحال تخیل خوابی که دیده بودم شروع به غذا خوردن و تماشای تلویزیون کردم وکم کم چشمانم بسته شده وآرام آرام بخواب رفتم. .