هفت ساله بودم وبعلت بدرفتاری پدرومادرم همیشه ازخانه گریزان بودم ، دوست داشتم پدرومادردیگری می داشتم ، زنگی ما خشک وخشن وبی روح بود ، قانون های ضمخت نانوشته ای من راتا مرزخفگی پیش می برد ، مثلا درخانه ما شام پخته نمی شد ،وفقط نهار بود واگرچیزی ازنهار باقی می ماند شام می خوردیم واگرنه ، نون وماست یا نون خالی یا هیچی ، خیلی از این موضوع ناراحت بودم وخصوصا زمستونها دوست داشتم شام گرمی باشه ، اما نبود ، یادم هست به خانه همسایه ها می رفتم که وضعشان ازما پایینتر بود اما قابلمه شام روی چراغ بود وبوی خوش غذا به مشام می رسید ، کمی با پسر همسن وسالم درخانه اش که فقط یک اتاق بود که هم حال بود هم آشپزخانه هم اتاق خواب بازی کردم ، کم کم غروب شد ولامپ صدقدیمی نور آفتابی گرم خودرا به خانه انداخت همه چیز شکل طلایی گرفته بود، پدرخانواده آمد وهمه دوریک سفره پارچه ای کهنه و چروک جمع شدند چند تا تیکه نان داخل سفره بود با یک نمکدان پلاستیکی ویک پشقاب پرازپیاز سفید نصف شده ، مادر دیگ را برداشت وکنارسفره روی قالیچه کهنه گذاشت وبا کفگیر شروع به هم زدن غذا کرد ، ماکارونی بود مدل رشته ای درشت که بصورت شیلنگهای کوچک توخالی بود ، رنگ زرد ماکارونی بارنگ سرخ لعاب بهم خورده ورنگ اشتها آوری رابه نمایش گذاشت مادر همه ماکارونی را داخل یک مجمع بزرگ خالی کرد ووسط سفره گذاشت وهمگی شروع بخوردن کردند ، احساس کردم که باید برم ، گفتند بیا بخور، گفتم سیرم وازخانه گلی،بیرون آمدم ، هنوز بوی ماکارونی پخته راحس می کردم ،هوا کم کم تاریکتر می شد ، با اینکه ازاذان مغرب خیلی گذشته بود اما مجبور بودم به مسجد بروم ودرختم قرآن شرکت کنم ، وعلت اجازه خروج من همین شرکت درنماز وختم قرآن بود ویانه مادرم نمی گذاشت ازخانه بیرون یروم ، چندقدمی رفتم ،صدای کارتون سندباد را شنیدم که شیلا پرنده اش باو صحبت می کرد (( سندبادجونم ... سندباد جونم ...)) بی اختیار پشت درب خانه همسایه ایستادم و به صدای کارتون جذب شدم ، صدای صحبت مادر خانواده باپسرش می آمد که (( همه راباید بخوری ... برای تودرست کردم ... )) خیلی دوست داشتم ببینم مادرش برایش چی درست کرده ، ورود چندنفر به کوچه باعث شد که نتوانم بقیه کارتون را شنودکنم وبه رفتن ادامه دادم ، صدای کفگیر از خانه مجاور می آمد ، حتما پلوپخته بودند ، اما بویی نمی آمد ، درادامه به خانه حسن رسیدم ، صدای همان کارتون می آمد وهمینطورسروصدای حسن وبرادرانش ، به رفتن ادامه دادم ، درقسمتی ازکوچه جوی اب قنات جاری بود وبعد وارد خانه همسایه می شد، چندتا ریگ به داخل جوب انداختم وصدای تالاپ وتولوپ آنراگوش دادم ، باخودم فکر می کردم اگه قایق کوچکی می داشتم می توانستم ازطریق این جوی آب به سندباد ودریا برسم ، اما سوراخ سیمانی جلوخانه همسایه مانع ادامه تخیلم شد ، استخر کوچک کنار مسجد که محل طهارت ووضوی وغسل مردم محسوب می شد ،بعلت تاریکی مطلق ، دهشتناک به نظر می،رسید ، خصوصا وقتی صدای برخورد چیزی ناشناخته باسطح اب استخر به گوش می رسید انگار که یک هیولای سیاه درکف استخر مخفی شده بود و هر چنددقیقه یکبار دمش را تکان می داد ، فورا به سمت چپ حرکت کرده ووارد مسجد شدم ، مثل همیشه ختم قرآن بود و چندنفر بصورت دوره روبروی هم نشسته وبه نوبت چندآیه می خواندند من هم وارد جمع شدم وبعد ازلحظه ای نوبت من شد ، باقرائت خواندم و ملای محل من راتحسین کرد ونوبت نفربعدی شد ، به جای خط بردن قرآن به سقف مسجد وگچبری قدیمی محراب خیره شده ویاد کارتون سندباد افتادم ، یک لحظه ملا را که عمامه بزرگ سفیدی درسرداشت پدرسندباد تصورکردم و دراعماق تخیل بودم ،که صدای شدیدصلوات ختم جلسه ، من رابه خود آورد ، فورا قرآن رابوسیده وجمع کردم و با بقیه قرآنها راسرجایش گذاشتیم ، بعدازنماز به خانه برگشتم ، فضای بی روح وسنگین خانه روح آدم را خراش می داد نه ازغذای گرم خبری بود نه ازتلویزیون ، مادرم داخل حال نشسته بود ونان وسبزی می خورد ، گفت بیا بخور ، چیزی نگفتم وبه اتاق خلوت کناری رفتم وروی زمین نشستم ، یادم ازخانه رفیقم و سفره ماکارونی آنها وبوی خوش غذا آمد ، حسرت زندگی آنها دردلم نشست و درهمان حالت روی زمین دراز کشیدم ، وبه سقف خانه چشم دوختم ، صدای خواهرانم ازداخل حال می آمد ، که باهم دعوا می کردند فریاد مادرم همه آنها راساکت کرد ، مادرم سفره نان وسبزی راجمع کرد و به اتاق دیگر رفت ، لامپ نیمسوز مهتابی روشن وخاموش می شد وازداخل اتاق صدای تیک تیک می آمد نمی دانم صدای چی بود وبرایم هم مهم نبود ، احساس گرسنگی می کردم اما تمایلی به نان وسبزی نداشتم ، و بیشتر دلم غذای گرمی می خواست ، صدای تروپ تروپ از داخل اتاق مجاور به معنی پهن کردن لحاف وتشک وآماده شدن برای خواب بود ، دوست نداشتم بخوابم ، اما کاری جز خوابیدن نداشتم ، وارد اتاق دیگرشده و یکراست روی تشک چندتیکه ومندرسم درازکشیدم ، بوی سبزی ازداخل حال می آمد ، مادرم داخل آشپزخانه کوچک نشسته بود ، اما صدایی که موید کاری باشد نمی آمد خواهرانم هرکس سرجای خودش درازکشیده وخواهر کوچکم خوابیده بود ، صورتم را به سمت دیواربرگردانده وشروع به تخیل کردم یک بشقاب بزرگ ماکارونی جلوم بود ودرحال خوردن بودم ، کم کم چشمهایم سنگین شد انگار که گرسنگی رافراموش کردم وآرام آرام وارد خواب سنگین شبانه شدم ، غرق دررویاهای رنگارنگ ، گاهی تلویزیون می دیدم وگاهی بستنی می خوردم ، ومقداری هم دریک باغ بزرگ گردش کردم ،دیگر یادم نیست که بقیه خوابهایم چی بود ، فقط می دانم ، که بازهم باید بیدار شوم ، و زندگی روزمره وتکراری وخانه سرد وبی روح و رفتار وگفتارخشن پدرومادر و گرسنگی های شبانه و... را دوباره تجربه کنم . چه روزگارسختی بود.