هفت ساله بودم ، که خبررسید پسرعمه مادرم دریک شهردیگه مراسم ختنه سوران برای،رضا پسر شش ساله اش گرفته ماهم دعوت بودیم ، بعدازظهریک مینی بوس آمد وهمه اقوام سوارشده وبه شهرمجاور جهت شرکت درمراسم رفتیم ، خانه بزرگ زندگی تجملاتی خویشاوند مادرم ، جلب توجه می کرد ، همه اسباب بازیهای پسرش خارجی وفلزی وگرانقیمت بود ، وسایل خانه لوکس بود ،شغلش ارتشی بود، القصه همه درخانه جمع شده وبعد یک متکای سفید پهن کرده وطفلک رضا راروی آن درازکشیدند پیرمرد ختنه گر درحالیکه دستانش بعلت کهولت می لرزید یک آمپول به اطراف محل ختنه فروکرد واینکاررا چندبارتکرارنمود ، بعد که بی حس شد ،قسمتی راکه باید می برید، با یک قیچی تیزبرید وسپس با آرامی شروع به بخیه کردن کرد، طفلک رضا گریه می کرد وجیع می کشید ودردستش تعدادی کارت پستال قشنگ بود ، زنهای فامیل هلهله کردند وعده ای شروع برقص وپایکوبی کرده ومجلس گرم شد همه باختده کف می زدند و مبارکباد می گفتند صدای آهنگ ضبط که ترانه های شاد پخش می کرد من رابه وجدآورده بود، پدروپدربزرگم که خیلی مذهبی بودند نتوانستند این وضعیت راتحمل کنند و مجلس راترک وبه خانه یکی ازدوستانشان که روحانی بود رفتند ، خلاصه جشن وپایکوبی برقراربود ،تا اینکه سفره شام پهن شد ، وپذیرایی واقعا رنگارنگی بود، مرغهای سالم داخل سینی های بزرگ که دورش تخم مرغ چیده بودند سفره را تخیلی کرده بودند هرکس برای خودش وبچه اش غذا می کشید ومشغول خوردن می شدند اما من کسی رانداشته وهمانطور کنارسفره نشسته و تکه های بریده شده تخم مرغ که مثل حلقه دور ران مرغها گذاشته بودند را برمی داشتم ومی خوردم ، تا اینکه یکی دلش سوخت وبرایم مقداری پلو داخل بشقاب کشید وتکه ای گوشت مرغ برایم گذاشت من هم مثل بقیه مشغول خوردن شدم ، بعدش میوه آوردند ، پرتقالهای بزرگ ، من یکی راخوردم ،وبعد با این ادعا که می توانم پرتقال را طوری پوست بگیرم که کاملا سالم بماند پرتقال بقیه بچه ها خصوصا دختران را می گرفتم وبا انگشت شروع به سوراخ کردن وخوردن محتویات آن می کردم وبعد مقداری میخوردم می گفتم این پرتقال نمیشه ، وهمینطور با بچه ها مشغول بودم ، وتعدادی ازاسباب بازیهای رضا رابرداشتیم ازجمله یک کامیون کمپرسی فلزی که معلوم بود خیلی گرونه وشروع به بازی کردیم تا اینکه رضا متوجه شد واعتراض کرد و همه اسباب بازیهایش راجمع کردند ، درنهایت حدود۱۲شب همه خوابیدیم وصبح، من باچندتا ازبچه ها داخل کوچه رفتیم وآب باران مثل رودخانهای جمع شده بود کمی بازی کرویم اما بچه ها یواشکی به خانه برگشتند ومن پشت درب ماندم رفتم ازدرب پشتی زنگ زدم که مادررضا درب رابازکرد وباتعجب به قیافه سیاه سوخته ولباسهای محلی چروکیده من نگاه می کرد گفتم که بچه ها دارند زنگ خانه را می زنند وفرار می کنند ، نگاهی به من کرد وبعدکه وارد شدم درب راپشت سرم بست ، مادررضا اصفهانی بود وخیلی بخودش می رسید وخیلی باکلاس بود و به من با دید خاصی نگاه می کرد، گویا چنین بچه ای با اینگونه پوشش وقیافه راتا بحال ندیده بود ، من داخل خانه به بقیه پیوستم ودیدم همه برای برگشت آماده می شوند ، مسیربرگشت راکنار پنجره به دشت وبیابان نگاه می کردم ، یادم رفت که بگم سعی کردم با رضا دوست بشم واو که خیلی باکلاس وشهری بود چندان توجهی به من نمی کرد وتحویلم نمی گرفت دیدم که کارت پستال خیلی دوست دارد ویک آلبوم داشت ،بهش گفتم من چندتا کارت پستال دارم بعدا که به شهرما آمدی بهت میدم اومی پرسید که خارجیه و نمیدونم چی چیه؟ ومن که نمی فهمیدم چی میگه می گفتم بله ، خیلی عالیه ، خلاصه به شهرخودمان برگشتیم ومن چندتا کارت پستال داشتم آنها رابرای رضا کنارگذاشتم ، تا اینکه یکروز جمعه اورادیدم که با چندتا ازبچه های اقوام درپیاده رو خیابان به سمت خانه پدربزرگش می رود اوراصدازدم واتفاقا چندتا کارت پستال نو که معلوم میشه تازه به اوداده بودند دستش بود، گفتم یک لحظه صبرکن تا کارت پستالهایی راکه گفتم برات بیاورم وبه سرعت به خانه رفته ودورازچشم مادرم کارت پستالها رازیر لباسم مخفی کردم وبیرون آمدم ،رضا که خیلی منتظر مونده بود اعتراض کرد ومن کارت پستالها رازیرپیراهنم بیدون آورده ومغرورانه دستش دادم وخودم رابرای تشکر او آماده کردم ، او نگاهی به کارت پستالهاکرد وگفت تو این ها را می گویی ، این ها خیلی بدرد نخورند ودرکمال وقاحت جلوچشمم آنهارا پاره وریزریزکرد و به هوا پرتاب کرد و گوشه پیاده رو پراز تکه تکه های کوچک کارت پستالهام که خیلی دوست داشتم شد، خیلی تعجب کردم ، وچیزی نگفتم واو درحالیکه با چندپسردیگر مشغول صحبت شد وصدای خنده اش می آمد من راتنها گذاشت ، همانجا نشستم وبه تکه های کارت پستالهایم نگاه می کردم ،دچارشک شده بودم و خیلی احساس حقارت می کردم ،شاید رضا بخاطر سرووضع وقیافه ام اینکاررا کرده بود ، اینقدرناراحت شدم که حساب ندلشت ، وبا سرافکندگی به سمت مسجد جامع حرکت کردم ، این خاطره همیشه درگوشه ذهنم بود ، تا سالها گدشت ویک روز برای کاری به شهر رضا رفتا بودم ، اتفاقا اورا دیدم ، حقیقتا مچاله شده بود، لاغر وتنیده ، انگار یک دندان به دهان نداشت رنگش زرد ولباس مندرسی پوشیده بود ، گویا من راشناخت و به صورتم خیره شد اما من توجهی به اونکرده و عبورکردم ، بعد که جویا شدم فهمیدم آقا رضا معتاد کریستالی شده وپدرش از خانه بیرونش کرده و کارتون خواب شده ، آیا اوهمان رضای باکلاس ومغروربود که من را بادیدحقارت می نگریست وکارت پستالهایم راجلو چشمم پاره کرد، حالا اینجوری شده که اگر کمی به او رو میدادم نزدیکم می شد شایددستم رامی بوسید تا پولی به او بدم ،اما نه من به اوتوجه کردم ونه اوبه سراغم آمد شاید هنوز پاره کردن کارت پستال وتحقیرم یادش بود وخجالت می کشید .