چای آتیشی
کودکی هفت ساله بودم، یکروز داخل کوچه بودم پسرعموی مادرم بنام حسین با گوسفندها به طرف باغ می رفت ومن هم به دنبالش به راه افتادم ورفتم ورفتم ازشهرخارج شده و دریک دشت وسیع گوسفندان شروع به چرانمودند من ازدور به آنها نگاه می کردم ، که ناگهان حسین مرا دید به آرامی به سمتم آمد وگفت کی گفته بیای اینجا من گفتم دنبالت آمدم ، آب میخوام ، متاسفانه حسین آدم مزخرفی بود ، وتقریبا ۱۷ یا ۱۸ ساله بود، گفت برو دنبال کارت ، آب نداریم ، من تشنه روی خاکهانشستم وبه اطراف نگاه می کردم ، دیدم یک شخص دیگر هم باگوسفندانش به مانزدیک شد می شناختم به انها پاسبان می،گفتند ، او وحسین کنارهم نشستند وشروع کردند به صحبت ، بعد دیدم حسین یک کابل را به هم می پیچد ، ومی گوید ،این بچه راباید با این کابل اینقدر بزنم تا دوباره دنبال من راه نیفته ، من که خیلی ترسیده بودم ، ناگهان پا به فرارگذاشتم وبدون اینکه جهت درست رابدانم باسرعت می دویدم ، همینطور دویدم ودویدم تا اینکه یک بچه ای رازدور دیدم که کنارآتش نشسته بود، نزدیکتر که رسیدم دیدم حسن است که درحال بازی با آتش است ، خیلی خوشحال شدم. من راکه دید چون مثل خودم بچه بود تعجب نکرد وگفت برو هیزم جنع کن تا آتش خاموش نشه من مقداری چوب وسیخ جمع کردم وآوردم یک ظرف فلزی پرآب داخل آتش بود که بعلت دود آتش کاملا سیاه شده بود، بعدازلحطه ای آب ظرف جوشید وحسن پیروزمندانه پدرش راصدا زد دیدم ازدور پدرش می آید وچندتا بز وبره دوربرش بودند، آمد ومقداری چایی داخل ظرف ریخت ، وبه من گفت با کی اومدی اینجا ، من گفتم باحسین ، گفت چراکنارش نموندی و اینطور داخل دشت تنها راه میری، نمیدونی خطرناکه ، خلاصه بعد از عتاب ، لیوان آب وچایی به من داد چای آتیشی خیلی چسبید ، وبعد مقداری باحسن بازی کردیم و سپس با گوسفندها به طرف خانه برگشتیم ، یادم نیست آنروز مادرم من راکتک زد یانه ، فقط تا اندازه ای خوش گذشت .