گرفتن نان خانواده از شش سالگی تا ۱۵ سالگی وشایدم بیشتر برعهده من بود، نان اون موقع مثل حالا نبود یک نانوایی بود وصدها نفر خصوص که افاغنه هم داخل شهر جا خوش کرده بودند وصف های نانوایی را خیلی شلوغ می کردند اونها هم مثل ما بودن ونیازبه نان داشتند ، صبح ها از ساعت ۹ صبح می رفتم سرصف ومعمولا نفر پنجم یا ششم بودم وساعت ۱۰ پخت وتوزیع شروع می شد و حدود یازده، ده تا نان لواش داخل زنبیل پلاستیکی من می گذاشتند باسرعت به خاته می رفتم ، اما زمستانها دیگرخیلی وحشتناک می شد ، ساعت ۸ هم اگر می رفتم نفر پانزدهم به بعد بودم گاهی ازساعت ۸ تا ۱۲ علاف نانوایی می شدم ، نانواها بی نوبتی می کردند وخصوصا من که بچه کوچکی بودم حرفم به جایی نمی رسید گاهی ازصف به بیرون پرت می شدم ومجبور بودم با گریه جایگاهم راتصرف کنم ، گاهی بچه های بزرگتر من راعقب می زدند وحتی اتفاق می افتاد که کتک مفصلی می خوردم ، باورکنید وقتی نانها رابه خانه می آوردم دست ها وپاهایم دیگر ازسرما بی حس شده بودند فورا کنار بخاری می رفتم ونزدیک بود که دست وپایم را ازشدت سرمایی که می خوردم به بخاری داغ بچسبانم ، بعد که دست وپایم گرم می شد ، دردمی گرفت انگار که باکابل به دست وپاهایم زده باشند گاهی اوقات به گریه می افتادم ومادرم آنرا پای لوس بازی من می گذاشت ومی گفت می خواهی خودت را عزیز کنی ، اگر خودش یکبارمثل بقیه خانمها می رفت ونان می گرفت هیچ گاه به من شش یا هفت ساله اینجوری نمی گفت ،یکی یا دونون همون اول توسط خواهرانم خالی خورده می شد که من اعتراض می کردم،نخورید الآن تموم میشه نمی تونم دوباره برم نونوایی ، القصه هرروز زمستان همین برنامه بود و موضوع زمانی دردناکتر می شد که مادرم هوس نان سنگک می کرد که هم نسبتا دوربود وهم هیچ سایبانی نداشت وبرف وبارون روی سرم می ریخت وباد عجیبی دست وصورتم را بی حس می کرد ، یکبار نزدیک بود نوبتم بشه که یک آقایی گردنم راگرفت ومن رابیرون صف انداخت وگفت این الان آمده وگریه های من ووساطت یک پیرمرد مهربان باعث شد دوباره جایم رابگیرم ، نونوایی سنگگ نون کمتری میداد وگاهی هم صبح وهم شب باید به نونوایی می رفتم ، یکبار سرصف نونوایی بودم که یکی ازبچه هاگفت توچقدردیوانه ای ، بیا بریم نونوایی کنارمسجدجامع اینقدرخلوته که با اورفتم وتقریبا خلوت بود ،خوشحال نان گرفتم وبه خانه رفتم ،اما مادرم شروع به سروصداکرد که این چه نونهایی هستش که گرفتی ،فورا بروپس بده ومن هاج واج مانده بودم که چیکاربکنم، نانها را داخل زنبیل گذاشته وباچشم گریان به طرف نانوایی رفتم بین راه یک آقایی می رفت نونوایی ونونوایی مسجدجامع هم شلوغ شده بود،گفتم عمو نان نمی خواهی ، باتعجب گفت چرا ،مگرخودت لازم نداری ، من هم گفتم مادرم گفته پس بدم ،با خوشحالی نانها راگرفت وپولش راداد من هم که حسابی یخ کرده بودم باعجله به خانه آمده وکناربخاری رفتم ، دیدم مادرم ایستاده ، با حالت طلبکارانه گفت کو نون ، گفتم خود شما گفتی پس بدم ، گفت درهرحال باید ازهمون نونوایی که گفتم می گرفتی ،فورا برو نون بگیر ، گفتم الآن خیلی شلوغه نون نمیرسه باشه عصری میرم گفت نه الان برو ، با چشم گریان دوباره به طرف نانوایی رفتم و بعنوان اخرین نفر که جلویم حدود سی نفربودند ایستادم البته درمقابلشان حدودسی خانم هم نون می خواستند خلاصه تا آخر وقت کاری نانوایی داخل صف بودم و ازبس سرما خورده بودم صدام درنمی آمد ، همینکه نزدیک نوبت من شد نون تموم شد هرچه دادزدم وگریه کردم نونهای آخر را نونوا برای خودش برداشت و با دست خالی، بسوی خانه حرکت کردم ، ازیک طرف سرما وازطرف دیگر ترس ازمادرم حالم رابد کرده بود هرجوربود به خانه رسیدم ، همینکه دستم راخالی دید گفت بازرفتی بازی کردی و مارابی نون گذاشتی گفتن بخدا سرصف بودم ،نون تموم شد چکارکنم ، رفتم خودم راگرم کردم ، و کناربخاری نشستم ، ازسوراخ درب بخاری شعله های آتش راکه با حالت طنازی بالا وپایین می رفتند نگاه می کردم ، هنوز خوب گرم نشده بودم که دیدم مادرم صدام می زنه گفتم بله ، گفت برو پیت های نفت را بزار سرصف ،نفتی اومده ، باعجله کاپشن کهنه ام راپوشیده و پیتها راازدرب گاراژی بردم سرصف اونجا هم نوبتی بود حدود یکساعت درباد وسرما ایستاده بودم تا نوبتم شد و چهارتا گالن بیست لیتری و چهار حلب ۱۷کیلویی راپرنفت کرد وپولش وکوپن نفت سفید ۸نفره راگرفت ، گالن هارا باهرزحمتی بود به داخل حیاط آوردم اما پیتهای روغن خیلی بدحالت بودند و تا چندبار دستم زخم نشد ، آورده نشدند ، بعد انهارا کنارهم داخل طاق قراردادم ومادرم آمد انها رامرتب کرد ،خواستم برم خودم راگرم کنن گفت نرو بوی نفت میدی اول دستت رابا تاید بشور با ابسرد دستای یخزده ام را که چندزخم هم برداشته بودند ،شستم ، ایتقدردستانم می سوخت که حساب نداشت ، فورا داخل خانه رفتم ودستانم را کنار بخاری گرفتم وکمی گرم شدم که سوزش زخمها شروع شد ، همونجا نشستم و درحال استراحت بودم که سفره نهاررا پهن کردند وغذا صرف شد من دوباره کناربخاری رفتم ودرحال تخیل بودم که مادرم گفت خودت رااماده کن که بری نونوایی ساعت ۲ رفتم سرصف نونوایی حدود ده نفر قبل ازمن آمده بودند تا ساعت ۴ سگ لرززدم که نوبتم شد ونونهارا به خانه آوردم و شروع به گرم کردن خودم کردم ، مادرم گفت برو مغازه فلانی ببین چای دفترچه ای آوردن یانه ، من گفتم نمیشه فرداالان تاریک شده میخوام برم مسجد ، گفت اول برو مغازه اگه نداشت برومسجد رفتم مغازه ،چهارتا چای بسته ای عزتی نیم کیلویی به من داد و یک برگ ازدفترچه بسیج ما رانگاه کرد ویک شماره رادرآورد ، چایی هارا به خانه بردم ، خواستم داخل بشم که مادرم گفت برو ختم قرآنت راازدست ندی ،من هم بدوبدو به مسجد رسیدم و وزودنوبتم شد باقرائت خواندم وبعد ازنماز یک سخنرانی هم بود که آنرا هم استماع کرده وبعدا درحالی که باچکمه های نارنجی ساق بلندم با تیکه یخ ها وبرفهای داخل کوچه بازی می کردم به سمت خانه حرکت کردم ، برفها راوسط کوچه جمع کرده بودند وکنار کوچه یک راه باریک برای رفت وامدبود ، اونموقع اینقدرماشین نبود وکوچه ها بیشتر آدم رو بود، خلاصه به خانه رسیده و فورا کناربخاری نشستم ، دستانم راگرم کردم که بازدوباره زخمهای دستم شروع به سوزیدن کردند ، کناربخاری دراز کشیدم ، ازشام که خبری نبود یک تیکه نان خواهرکوچیکم ازجانونی آورد ، شروع به گاززدن ان کردم و کم کم لحافها وپتوها رابرای خواب پهن می کردند من همانطور سینه خیزبطرف جای خوابم رفتم ، خیلی سرد بود، چندتا خرغلط زدم تا جگایم گرم شود ، لحاف سبز مندرسم را رویم کشیدم و شروع به تخیل های بچه گانه کردم. مادرم لامپ راخاموش کرد ، صدای رادیوی پدرم می آمد ،بعد چنددقیقه آنهم خاموش شد وسکوتی خواب آور برخانه حاکم شد ناگهان درحال خواب وبیداری احساس کردم یک زن با سربرهنه که حدودچهل تاچشم داشت وهمه صورتش پرازچشم بود به من نگاه می کند ، یک تکان خوردم و فورا تصویر ازنظرم محو شد ، تکانی دیگر خورده ولحاف را کامل روی سرم کشیدم ، پلکهایم سنگین شد وآرام آرام بخواب رفتم ، خدا می داند که چه خوابهایی میدیدم ، این بود خاطره یکروز زمستانی من درسن بین شش تا هفت سالگی .