من درطول پنجاه سال زندگیم همیشه آدم تنهایی بودم، هیچوقت دوست دایم نداشتم ، با اینکه آدم نسبتا خونگرمی هستم اما شانس رفیق ندارم ، دروران دبستان چندتا رفیق داشتم که دردوره راهنمایی خیلی به آنها وابسته شدم ، به خانه آنها می،رفتم واگر یکروز آنها رانمی دیدم حالم بد می شد، سه نفربودیم و باهم بازی می کردیم تا اینکه متوجه شدم آن دونفر باهم روابط،قویتری دارند ، کم کم من راکنارگذاشتند خیلی سعی کردم با آنها دوست بمانم اما آنها می خواستند فقط دونفرشان باشند ، با رها شدن ازجانب آنها ، شوک روانی سختی به من وارد شد، خیلی احساس تنهایی می کردم سعی کردم چند نفر دیگررا جایگزین کنم اما دیدم آنها هم دونفر باهم هستند وچندان تمایلی به من ندارند ، سال اول دبیرستان یکی ازاقوامم با من همکلاس شد وباهم رفیق شدیم به خانه اش می رفتم وهردوی ما به مرغ وجوجه علاقه داشتیم وبا دوچرخه به روستا های اطراف می رفتیم ، وجوجه می خریدیم، روزاول شروع سال تحصیلی کلاس دوم من ، اتفاق عجیبی افتاد و رفیقم مردود شد ، احساس کردم دارم اورا ازدست می دهم ، خودم شاگرد اول مدرسه وشهرستان بودم، پیگیری کردم ، ازدودرس نمره نیاورده بود ، به سراغ دبیرهای مربوطه رفتم که خیلی به من احترام می گذاشتند ،یکی گفت حاضراست که به او نمره هفت بدهد وبیشتر حاضرنیست ودبیردیگر خوشبختانه به او ده تمام داد واو بلاخره با تک ماده قبول شد ، این مدت یک هفته من جای اوراکنارخودم خالی گذاشتم ونمی گذاشتم کسی کنارم بشینه ومی گفتم اینجا جای کسی هستش ، واو سرانجام با یک جعبه شیرینی امد و شیرینی رابه دفترمدرسه داد ودر کلاس کنارمن نشست خیلی خوشحال بودم وسال سوم هم کنارهم بودیم ، اما کم کم احساس کردم نسبت به من سرد شده بطوریکه سال چهارم به کلاس دیگری رفت ومن دوباره تنها شدم ، واین تنهایی من تا دانشگاه ادامه داشت ، روزهای اول دانشگاه با یک هم ر شته ای شمالی رفیق شدم وکم کم با همه رفیق های اوآشنا شده ودراتاق آنها ساکن شدم وبه اتاق خودم نرفتم اما بعدازیکماه رفتارش به سردی گرایید و سرکوچکترین بحثی با من قهرکرد وصحبت نمی کرد بگونه ای که مجبورشدم اون اتاق را ترک کرده وبه اتاق خودم بروم وهم اتاقیهایم یکی تویسرکانی بود وپسرخوبی بود اما اون یکی مال چهارمحال بختیاری بود وآدم عقده ای وکم حرفی بود ، خیلی زورمیگفت ویکبار شدیدا دعوا وکتک کاری کردیم اما اوخیلی،قوی بود ومن کتک خوردم ، سال بعد با یک همکلاسی مشهدی هم اتاقی شدم و سال بعد با یک افغانی رفیق شدم اما وسط،سال باهم قهرشدیم ودیگه باهاش حرف نزدم آدم روانی وعجیبی بود ، بعدش با دونفرترک آذری هم اتاق شدند که آدمهای جالبی نبودند ، دوره کارشناسی ارشد هم اتاقی های خوبی داشتم ، ولی درحدی نبود که احساس رفاقت داشته باشیم ، عموما نتوانستم یک رفیق همیشگی پیداکنم وعملا شخص تنهایی هستم ، حتی با خانمم هم بااینکه خیلی باهم خوبیم ولی حالت رفاقت نداریم ، اصولا رفیق یعنی کسیکه مثل خودت باشه یعنی احساسی مثل احساس خودت داشته باشه ووابستگی متقابل باشه نه یک طرفه ، یادمه دردوره کارشناسی یک پسری با من دراتاق تلویزیون خوابگاه آشنا وکم کم رفیق شدیم ، سال بعد با اصرارزیادخواست که هم اتاقی باشیم ومن هم قبولکردم ، اولش باهم خیلی خوب بودیم وپسربدی نبود اما کم کم رفتارهای عجیبی ازاو دیدم یکی اینکه به شدت وابسته ام شده بود و اصلا دوست نداشت من با کسی حرف بزنم و اگرباکسی صحبت یا همنشینی میکردم ، ناراحت می شد وشروع می کرد به بدگویی ازطرف ومی گفت که می دونی چرا باهات گرم می گیره وبعد دلایل مسخره ای می آورد ، احساس می کردم داره من را محدود میکنه ، یکروز باهم بگو مگو کردیم ودستم به دستش خورد ومقداری چای شیرین روی پیرهنش ریخت ، ساعتی گذشت رفتم که کتم رابپوشم دیدم برداشته چندقاشق مربا به آستین کتم مالیده گفتم چرا اینکاررا کردی گفت چون تولباسم راکثیف کردی من هم ازخجالتت درآمدم گفتم اولش عمدی نبود ثانیا پیرهن داخل اتاق باکت وشلوارفرق میکنه ، اظهارپشیمونی کرد وکت رابرد خشکشویی ، یک تلویزیون سیاه وسفید داشتم فقط کانال یک ودو را می گرفتم ، یکبارگفتم ده هزارتومن می داشتم چهارکانالش،می کردم خوب می شد، اوگفت من پول دارم اما نمیدم تا دلت بسوزه ، ازطرزصحبتش تعجب کردم ، انگار داشت کم کم ازم متنفر می شد ، من ازاول علاقه خاصی به اونداشتم ،اما بعنوان رفیق معمولی باهاش صحبت می کردم ،اما او اول به من وابسته وبعد شدیدامتنفرشد ، تمام تلاشش این بود که من رااذیت کنه ، یکبارصف اتوبوس خوابگاه جلوم واستاده بود ونمی گذاشت من سواراوتبوس بشم وبقیه ازاون طرف سوارمی شدند مجبورشدم هلش بدم اون طرف ، و شروع کرد به بدگویی ازمن ، پیش هرکس می رفتم می گفت فلانی اومده اینجوری گفته ،دیگه طاقتم تموم شد ، بهش گفتم ازاتاقم برو، اول مقاومت کرد ورفت چندتا ازهمشهری هایش را آورد تا من رابترسونه ولی من مقاومت کردم وسرانجام مجبورشد ازاتاق بره ، با رفتنش احساس آرامش کردم ، بعدا هروقت من را می دید صورتش را برمی گرداند واظهارتنفر می کرد ، این هم ازرفیق بازی ما و شانس ما بود دیگه