قسم وحشتناک
یادم هستش ۸یا ۹ساله بودم یکروز با خواهرام بازی ودعوا وسروصدا می کردم ،مادرم عصبانی شد وقسم خورد که من راکتک بزنه اتفاقا همون لحظه یکی ازخاله هام با بچه هاش به دیدن ما آمدند وهمه داخل سالن نشستن من هم گوشه ای نشسته بودم ، ناگهان مادرم دوید وکفش دمپایی خودرا برداشت وچندتا محکم کوبید توسرم همگی وخودم شک شده بودیم مادرم فریاد زد که نزدیک بود قسم خودرافراموش کنم وخاله ام آمد وکفش را ازاوگرفت ودرحال خنده من رااززیر دست وپای مادرم بیرون آورد این اقدام جلو خاله و دخترخاله هام اینقدر تحقیرآموزبود که باخجالت سالن راترک کرده و به زیرزمینی پناه بردم ودرگوشه ای درازکشیدم وآنچنان این کارمادرم برام دردناک بود که اونروز نهارنخوردم وخیلی حال بدی داشتم و صحنه کوبیده شدن دمپایی به سرم وخنده های خاله ام برام خیلی دردناک بود. خصوص که چندروز دیگه قبل ازظهر موقع خوردن چایی با شیلنگ من راجلو دخترخاله ام بشدت کتک زد و گریه های ودست وپا زدنها و التماسهایم ،درحالیکه دخترخالم میدید خیلی تحقیر آمیزودردناک بود وحدود یکساعت همونجا نشسته بودم وگریه می کردم و لباسم ازاشک وآب بینی خیس شده بود خیلی احساس حقارت وبدبختی وبی کسی می کردم .