بهمن ماه سال ۱۳۶۴ بود و هوا هم حسابی سرد ویخبندان ، عصری رفتم بعدازدوساعت نوبت وسروصدا وفشار تونستم چندتا نون بگیرم ،آوردم به مادرم دادم، آرام آرام راه می رفت ماه آخرش بود ،بعدازمن سه تا دخترآورده بود ویکی هم تلفات داده بود ، که سر زا بچه طفلک که پسربود مرده بود، یک کم ازاون شب یادم میاد که یک بچه مرده دست مادربزرگم بی بی زهرا بود ، بعدش صبح یادم میاد ،یکی ازخاله هام که دم بخت بود اومده بود بچه راببینه ، هی می گفت کو بچه ، بعدا متوجه شد که بچه مرده ، خیلی حالش گرفته شد،بیشترتقصیر مادرم بوده چون اصلا به نوزاد دست نزده باید بچه رابعدازتولد یک تکونی بدن بینی ودهانش رابازکنن اما مادرم که ته خشونت بود این بارترسیده بود که به نوزاد دست بزنه تا مادربزرگم آمده بود بچه خفه شده بود ، درهرحال اتفاقی بود که افتاده بود وهمه متاثر شدند خصوصا پدربزرگ پدریم که حالش خراب شده بود وبا زنش که تامادری پدرم بوده حسابی دعوا کرده که چرا نیومده با زن حامله بخوابه تا اون زن حامله دست وپا چلفتی به این راحتی بچه اش رابکشتن نده ، خلاصه نون ها رابه مادرم دادم و شتابان به سمت مسجد به راه افتادم ،بخاری نفتی بزرگ مسجد به شدت شعله ور بود و فضای،داخلی مسجد را گرم کرده بود، قبل ازنماز تعدادی پیرمرد دوربخاری جمع بودن خصوصا آنها که تازه وضو گرفته بودند وحسابی سردشون شده بود ،بعدازنمازختم قران بود وتا نمازعشاء ادامه داشت بعدنمازبرگزارشد ودرادامه یک روحانی مقداری سخنرانی کرد ، ومراسم مثل هرشب تموم شد وهمه به سمت خانه های خود حرکت کردند، من هم با چکمه هایم با برف ها ویخها بازی می کردم وهرقدم که برمی داشتم صدای ترق وتروق یخها بلند می شد کوچه پر ازبرف بود و همه برفهای پشت بام خودرا داخل کوچه ریخته بودند وبعد برای عبورومرور ازکنارکوچه راه باریکی دردوطرف کوچه بازکرده بودند ووسط کوچه حدود یک ونیم متربرف روی هم بود که روزکمی گرم وشب دوباره منجمد می شدند اینقدر سفت بودند که هرچه بالگد می زدم تکون نمی خوردند حتی می شد رفت بالاشون اما خیلی لیز وخطرناک بودند، خلاصه در اوج فکروخیال خودم بودم و درب خانه هارا که برف روبی شده بود وصاف وصیقلی شده بودند بادقت ردمی کردم ، لامپ درب حیاط یکی ازهمسایه ها شایدبعلت سرما سوخته بود و اواسط کوچه مقداری تاریک بود بگونه ای که تپه های روی هم چیده شده برف وسط کوچه اشکال مختلفی رادروهم انسان ایجاد می کرد. یکی شکل خرس بود ویکی شبیه یک شتردوکوهانه ودیگری انگار یک کشتی بود همینطور به توده ای برف نگاه می کردم وخروپ خروپ روی یخها راه می رفتم تا به خانه رسیدم درب رازدم ،دخترخاله ام درب رابازکرد دیدم خانه ما شلوغه و شوهرخاله وهمه بچه ها دراتاق اول خانه نشسته ومشغول خوردن ماکارونی هستند که خاله ام پخته بود وآورده بود، چون ما اصلا رسم شام نداشتیم ، دراتاق دیگر مادرم وخاله ام و بی بی پدری که نامادری پدرم بود ، مستقربودند وپدرم دراتاق دیگری بود، من کنارسفره نشستم ومقداری ماکارونی بانون وته دیگ جلوم گذاشتند شروع بخوردن کردم لقمه دوم رانخورده ناگهان صدای گریه نوزادی بلند شد وخاله ام با شادمانی وفریاد به پدرم می گفت مبارکه ،پسره ،مبارکه پسره ، فهمیدم که مادرم فارغ شده ، لحظه ای بعد همه درخاته زائو جمع شدیم و نوزادکوچک را که باپارچه مثل مومیایی پیچیده بودند نگاه می کردیم مادرم با چشمان نیمه باز ودرحالیکه لبخند برچهره داشت ، جرعه جرعه محتویات لیوانی راکه مایع زرد رنگی داخل ان بود می نوشید ، بچه ها هم راهل می دادند که با عصبانیت بزرگترها مواجه شده وهمه رابیرون کردند ، من به اتاق مجاورفته و درگوشه ای داراز کشیدم ، لحظه ای بعد خاله ام به شوهرش گفت با بچه ها به خانه برود اما به اصرارمادرم مواجه شده ، چون خیلی هواسردبود، خاله ام هم ازخداخواسته سریع چندتا پتو پهن کرد وگفت همگی کنارهم همینجا بخوابید وبچه های کوچک که خوابیده بودند درمحل معینشان قرارداده شدند ومن هم رختخوابم درگوشه دیوار قرارگرفته بود ، شوهرخاله ام هم رفت با پدرم دراتاق طرف حیاط خوابید ، لامپ که خاموش شد ، همگی ساکت شدند ،وصدای نق نق ارام نوزاد بگوش می رسید گویا به همین زودی گرسنه شده وشیرمی خورد لحافت من راروی بچه ها انداخته بودند وپتوی دیگری برداشته وروی سرم کشیدم ، کمی به پنجره نگاه کردم ، صدای واق واق چندسگ ازدور می آمد ، پلکهایم سنگین شد وارام ارام بخواب رفتم .