صبح جمعه
هفت ساله بودم، گفتم که تلویزیون نداشتیم ، وجمعه ها صبح می رفتم خانه یکی ازاقوامم ، درب خونه شون درمی زدم، بیچاره هاخواب آلود دررا بازکرده، و من فورا می رفتم داخل خانه جلوتلویزیون می نشستم ، رختخواب زن وشوهرجوان که ملحفه سفیدی روی آن کشیده شده بود،پهن بود و با آمدن من شروع به جمع کردن آن می کردند ، دوتا بچه خیلی کوچیک داشتند که هنوز خواب بودند ، تلویزیون ۱۴ سیاه وسفید رابرای من روشن کرده ومن غرق تماشای برنامه ها شده ، وآنها شروع به صبحانه خوردن می کردند، مرد خانه درهرلقمه تکه بزرگ کره می گذاشت ومن بیشتر توجهم به تلویزیون بود ، اول مسابقه ای بود وبعد برنامه خاته بهداشت بود که اکبر عبدی نقش گروهبان گارسیا را بازی می کرد بقیه بازیگران معروف فعلی،که همه خیلی جوان بودند ازجمله پسیانی و کاویانی و... بازی می کردند یکی بود که نقش آدم کثیف رابازی می کرد وگونی پوشیده بود، خیلی ازش می ترسیدم ، احساس می کردم همه بدنش داره می سوزه بعد از این برنامه کارتون سنجاب کوچولو را می گذاشت که خیلی دوست داشتم ، با تمام شدن کارتونها ، ازخانه ایشان بیرون آمده ومقداری درکوچه بازیکرده وسپس به خاته می،رفتم ، ساعت ده ونیم ، شوهرخاله بزرگم که ریش زرد رنگی داشت ویعضی به اوپشت سر ، ریش برنجی می گفتند ، دنبال پدرم می آمد وباهم به مسجد جامع می رفتند ، من هم حدود ساعت یازده یا یازده ونیم به طرف مسجد جامع حرکت کرده ودرراه اگربچه ای بود با آنها بازی می کردم ، یادم هست یکروز دیدم داخل یک کوچه تقریبا روبروی مسجد چندپسرودخترهم سن وسالم بازی می کنند من هم به آنها پیوستم و مقداری بازی کردم بعد به مسجد رفته و بعداز نماز باپدر وشوهرخاله به خانه برگشته ونهار می خوردیم ، ساعت دو که می شد ، ازمادرم اجازه گرفته ودوباره به سمت خانه خویشاوند فوق الذکر حرکت کرده ودرب می زدم ، و بعد ازدیدن کارتونها ومسابقات ، وقتیکه فیلم سینمایی شروع می شد ، خداحافظی کرده و به سمت خانه برمی گشتم ، معمولا بچه ها داخل کوچه جمع بودند ومن هم به آنها می پیوستم ، و بیشتراوقات بازی آنها را نگاه می کردم وخودم بازی نمی کردم ، بیشترشان که ازمن بزرگتربودند،تیله بازی می کردند ، وگاهی من تیله های آنها راجمع کرده وبه انها می دادم درهمین حال بعضی وقتها دعوایی می شد که از کوچکترها شروع وبه بزرگترها ختم می شد وبرای ما مثل یک فیلم جالب بود ومشتاقانه صحنه های دعوا رانگاه می کردیم وبه حرفها وفحشهایی که ردوبدل می شد بادقت گوش داده وگاهی همه باهم می خندیدیم ، البته گاهی وقتها که ازخانه خویشاوندم به خانه بر می گشتم ، هیچکس داخل کوچه نبود و فضا کاملا دلگیر وخسته کننده بود ، ومن اصلا کوچه رااینجوری دوست نداشتم ، به هرحال به خانه برگشته ومشتاقانه منتظر جمعه دیگر باقی می ماندم ، وگاهی مادرم اگر شلوغ بازی می کردم می گفت ، جمعه نخواهم گذاشت به خانه فلانی بروی واین برایم تهدید سختی بود . وسعی می کردم ، کاری نکنم که باعث محرومیت من بشه .