بچه همسایه ای داشتیم ، یکسال دوسال ازمن کوچکتربود، اسمش مجتبی بود، چون پدرش سید بود وعمامه سبز سر می گذاشت به او می گفتند ،آقا و به مجتبی که پسرآخر او بود می گفتند پسرآقا ، متاسفانه اقا معتاد بود وهرویین می کشید، یادمه یکروز با مجتبی بازی می کردم رفتم خونه شون ، داخل یک باغ مخروبه چندتا خانه گلی بود ،که دوتا کنارهم متعلق به اقا بود، مادرمجتبی یک مرغ سفید گوشتی ذبح شده راپاک می کرد وگفت برین داخل اتاق بشینید الآن جیگر مرغ براتون میارم منومجتبی رفتیم کناریک سفره کوچک که چندتکه نون داخلش بود نشستیم ، آقا کنار یک چراغ والور نفتی روشن نشسته بود و داشت برگ دستمال کاغذی رابا جدیت لوله می کرد بعدش یک زرورق سیگارا بالاآورد و چیزی شبیه آرد روش ریخت و دستمال کاغذی لوله شده را به اتش چراغ نزدیک کرد همینکه روشن شد آنرازیر زرورق آورد وباسرعت با یک لوله کاغذی دودسفید رنگی راکه ازان مواد بلندمی شد می بلعید ،ومواد سفیدرنگ فورا سیاه شده ومی جوشیدند، برای من عجیب بود وبا دقت نگاه می کردم اما مجتبی یک تیکه نان برداشته بود و گاز می زد ، بعدمادرش چندتکه جگر مرغ آورد که مجتبی فورا شروع به خوردن کرد ، اما من چون جیگر نیمه خام بود خوشم نیامد ونخوردم وهمانطور بادقت به پدرمجتبی نگاه می کردم که بعد ازچندبارتکرار اقدامات قبلی درحالیکه بشدت عرق کرده بود وپیشانیش خیس شده بود ، عمامه سبزش رابرداشت و سرکچل او درمقابل نور بی حال لامپ صد بالای سرش انعکاس کم حالی داشت با دستمالی که ازجیب جلیقه قهوه ای اش بیرون آورد سر وگردن خودرا پاک کرد و به من نگاه کرد انگار حالا متوجه حضورمن شده بود، با بی اعتنایی به سمت بالشهای گوشه اتاق رفت و روی انها با شکم لم داد ، انگار می خواست بخوابد ، مجتبی بعد ازبلعیدن جیگرهای نیمه پخته مرغ ، نگاهی به من کرد ، به سرعت نگاهم راازپدرش دزدیدم وبه مجتبی نگاه کردم ، گفت بریم داخل حیاط بازی ، رفتیم داخل اتاق های مخروبه که سقف آنها فروریخته بود اما دیوارهای انها درحالیکه آثار گچ ورنگ آبی آسمانی کمرنگی داشتند باقی بودند، ناگهان مجتبی یک سیگار از داخل مشتش بیرون آورد وگفت بیا بکشیم ، من با ترس وتعجب گفتم بلد نیستم ، کبریتی را نمیدانم کجایش قایم کرده بود دراورد وسیگاررا روشن کرد ، وشروع به کشیدن کرد ، اصلا سرفه نمی کرد وبه راحتی می کشید، گفت توهم بکش، من با ترس ودلهره یک پک آرام زدم ، اما به شدت سرفه ام گرفت نزدیک بود بالا بیارم اشک ازچشمام دراومده بود، دیگه نکشیدم ومجتبی سیگاررا تمام کرد وبعد باهم روی دیوار رفتیم ،وبه اطراف نگاه می کردیم ، دیدم چند تا بچه بزرگتر ازما داخل باغ جلویی دارن فوتبال بازی می کنند ، به سرعت ازدیوار پایین آمده وبه سمت آنها رفته ، وفورا بعنوان دروازه بان انتخاب شده ، اما باسرعت عجیبی چندین گل خوردم ، یکی از بچه ها اومد وگفت اگه دروازه خالی بود بهتر بود ، برو کنار نمی خواد بازی کنی ، سرم راپایین انداخته ورفتم گوشه ای کناردیوار ایستادم ، مجتبی از روی دیوار همه رانگاه می کرد ، وناگهان یک کلوخ کوچک به سر یا بدن یکی از بچه های فوتبالیست خورد ، باعصبانیت به مجتبی نگاه کرد وگفت مگه مرض داری چرا سنگ میزنی ، وبعد یک کلوخ بزرگ برداشت وبه سمت مجتبی پرت کرد ، وبه بازی ادامه داد، چند دقیقه بعد ،دیدم درب چوبی سرای آقا بازشد ، و آقا با مجتبی که دستش راروی سرش گذاشته بود وگریه می کرد ، به بچه ها نزدیک شدند، آقا گفت کی سنگ زده وسرمجتبی راشکسته، هیچکس گردن نگرفت وآقا بعد از یک کم سروصدا فورا به داخل باغ رفت ولحظه ای بعد با سگ گردن کلفت وارد میدان بازی شد ، وسگ را رها کرد همه فرارکردیم وبه داخل کوچه رفتیم ، سگ درحالیکه دهانش باز وزبانش آویزان بود با بی تفاوتی به اطراف نگاه می کرد ، یادم هست که این سگ اولش یک توله سگ بامزه بود که مجتبی می آورد داخل کوچه وهمه ما با آن بازی می کردیم وحالا شده بود وسیله قدرت نمایی آقا، خلاصه بازی به هم خورده وبچه ها در گوشه ای ازکوچه جمع شدند یکی ازبچه ها که ازهمه بزرگتربود ، به آقا گفت میشه سگتون را ببرید خونه ،تا ما بازی کنیم ، آقا جواب نداد وسگ هم رفت گوشه ای و اول نشست وبعد درازکشید ، بچه ها ازادامه بازی مایوس و شروع به بازی دیگری کردند، دزد وپلیس ومجتبی هم آمد ، ومدتی بازی کردیم ، روزها گذشت یکروز من داخل کوچه رفته بودم که یکی ازبچه ها گفت بیا بریم لاشه سگ آقا راببینیم ، گفتم مگه مرده ، گفت آره کشتنش ، رفتیم به انتهای خیابان ، داخل کانال سیل رو که فعلا خشک بود لاشه سگی افتاده بود ، رنگش شبیه رنگ سگ آقا بود ، جریانش این بوده که آقا مواد فروشی می کرده ، یکروز مامورها می ریزند خونش رامحاصره می کنن، میخوان وارد بشن که سگ به آنها حمله می کنه ویکی ازمامورها با کلت چند گلوله به سگ شلیک می کنه وسگ میمیره ، بعدش مصطفی داداش بزرگتر مجتبی ،لاشه سگ راداخل فرغون میزاره ومیره داخل کال سیل رو آخر شهر می اندازه ، اتفاق ناراحت کننده ای بود، اما ما بچه ها خوشحال بودیم دیگه سگ آقا مانع بازی ما نمی شد، اصلا نبود که مزاحم بشه ،خلاصه دوباره فوتبال داخل باغ مخروبه شروع شد وادامه یافت ، یکروز یادمه جلویک مغازه شلوغ بود با آنجا رفتم معلوم شد که ازمغازه سرقت شده بوده ، یک آقایی که مامور بود آمد ونگاهی به درب مغازه کرد وگفت دزد ازداخل نرده های بالا خودش را جاکرده واحتمالا بچه سال بوده ، بعد ازمردم پرسید شما بچه دزر نمی شناسید ، یکی گفت شاید مجتبی بوده ، ویکی دیگه گفت چنددقیقه پیش دیدم مغازه فلانی داشت کیک ونوشابه می خورد، مامور گفت برین بیارینش ، چندنفر رفتند وبا مجتبی آمدند ، مامور نگاهی به اوکرد وگفت تورفتی داخل این مغازه ، ومجتبی بامظلوم نمایی وگریه می گفت به خدا اصلا خبرندارم ، ناگهان مامور پیراهن مجتبی رابالا کشید ، پوست کمر او دارای خطوط کبودی بود انگار به چیزی کشیده شده باشد، ناگهان مامور کشیده محکمی به مجتبی زد وگفت دزد اینه ببینید چطوری خودرا با زحمت ازداخل نرده ها جا داده که بدنش زخم وکبود شده ، ومجتبی رادرحالیکه گریه می کرد سوار ماشین کردند وبردند ، وبازی فوتبال در باغ مخروبه جلو سرای آقا ادامه داشت فقط گاهی مراسمی چیزی می شد درگوشه باغ چندتا حفره می کندند، و با آجردیگدان های بزرگی درست کرده و دیگهای سیاه بزرگ مسی را روی دیگدانها گذاشته وآتش روشن می کردند، اگر چه بازی فوتبال دیگر امکان پذیرنبود، اما آتش بازی ما شروع می شد ، چندروزبعد دوباره بچه ها گودالها راپرکرده ، وبازی شروع می شد، واین وضعیت ادامه داشت تا کم کم بزرگ شدیم ومجتبی هم بزرگ شداما من به درس وبحث مشغول بودم ودیگرخبری ازاو نداشتم وکمتر بیرون می آمدم ، یک روز یک ماشین بابلند گو داخل شهر اعلام کرد که چندنفرسارق را داخل میدان شهر شلاق خواهند زد ، من هم راس ساعت به جمعیت انبوه تماشاچیان پیوستم ، و همهمه وسروصدای زیادی برپا بود تا اینکه یک ماشین بزرگ امد وایستاد وچندنفر را بادستبند وپا بند به داخل میدان آوردند، یکی ازانها کم سن وسال بود وبه نظر آشنا می آمد، خوب که دقت کردم ،مجتبی بود، انها رادراز کشاندند ویک مامور با کابل بالای سرآنها ایستاد وموردیگر حکم راخواند بعلت سرقت زیره وشکایت شکات محکومند به ۷۴ ضربه شلاق تعزیری ، وشلاق زدن شروع شد اول یک نفر بلند قد را که به او حسن عمه می گفتند شلاق زدند که با هرضربه شلاق خودش راتکان میداد ، بعدنوبت مجتبی شد ، ویک مامور با بلندگو شلاق هارا می شمرد ومامور دیگر که صورتش پوشیده بود ،شلاق می زد ، بیچاره مجتبی مثل مار به خودش می پیچید وگریه می کرد ازهمه کم سن وسال تر بود، مراسم تمام شد چند روز بعد که برای کاری بیرون آمدم سرکوچه اتفاقا مجتبی رادیدم که با چندنفرصحبت می کرد ، ناگهان پیراهنش رابالا کشید کمرش براثر ضربات شلاق سیاه وکبود شده بود، همه با حالت تاسف به اونگاه می کردند، این آخرین باری بود که مجتبی رادیدم، وازان تاریخ تاکنون که بیشتر ازسی سال می گذره هیچ خبری ازاو ندارم ، فقط یکی می گفت که سالها قبل خانوادگی به شهر دیگری رفتند، وباغ آقا الان تماما تبدیل به ساختمان شده ودیگرهیچ اثری ازان باغ ودرختهای توت وجوی اب قنات ومیدان فوتبال نیست .