روزگارعجیب
یازده یا دوازده ساله بودم ، یکروز ساعت حدود هفت صبح جلو نانوایی سنگگ سرصف بودم ، یک ماشین با بلندگو اعلام می کرد که ساعت هشت صبح چندنفر قاچاقچی مسلح را درچهارراه پست اعدام می کنند ، نوبتم شد نان ها راگرفته وبه خانه بردم وفورا به طرف چهارراه پست راه افتادم ، وقتیکه رسیدم دیدم خیلی شلوغه یک دونه اسکلت جوشکاری شده طاقنصرت قدیمی در بالای چهارراه بود که نصف شاخ یک آهن را داخلش گذاشته بودند وسه تا طناب دار سفیدرنگ آویزان بود ، عده ای کناربلوارنشسته بودند وعده ای ایستاده وچندنفر بالای درخت ها رفته بودند همگی به شدت مشتاق اجرای حکم اعدام بودند، خودم را داخل جمعیت جا کرده وبه جلو رسیدم ، بعد ازچنددقیقه یک ماشین آمد و زیرطنابها ایستاد ، بعد چندنفررا که دست وپای آنها طناب پیچ شده بود بالای ماشین بردند سه نفربودند، یکی کله اش راتازه تراشیده بودن ولباس محلی تنش بود، چشمهاشون بسته بود یک مامور با بلند گو گفت همه باهم بگویید، قاچاقچی مسلح اعدام باید گردد وهمه همین رابافریادمی گفتند ، یک مامور قد بلند که صورتش رابا چفیه پوشانیده بود بالای ماشین رفت و طنابها راگردن آنها انداخت وکمی کشید تا خوب محکم بشه ، بعد دوباره شعارها بلند شد، ماموری دیگر بابلندگو حکم اعدام و اقدامات مجرمانه ومسلحانه محکومین را بافریاد می خواند ، بعدش باگفتن این جمله که شروع کنید، ماشین زیرپای محکومین به جلوحرکت کرد ، وسه نفر ناگهان آویزان شدند، صحنه جالبی نبود، صورتم رابرگرداندم ولی بقیه با اشتیاق نگاه می کردند ، ظاهرا یکی از محکومین طناب خوب جا نیفتاده بود ومامور طناب رابرابرکرد که اوهم شروع به دست وپا زدن کرد، تا به حال صحنه اعدام را ندیده بودم ، حالم بدشد، ازجمعیت جداشده وکنار نرده های اداره پست تکیه دادم ، معدومین دیگر مرده بودند وهیچ تکانی نمی خوردند، جسد ها ی اویزان به آرامی تاب میخردند وباد پیرهن یکی ازمحکومین راتکان میداد ، بعدازنیمساعت یک ماشین وانت نظامی آمد زیر جسدها ویک مامور رفت وازبالا طناب معدومی کچل رابرید که جسد باصدای هولناکی به کف وانت برخوردکرد ، قشنگ دیدم که سرکچل جسد بعلت برخورد باکف کبود شد ، اما جسد های دیگر را چندنفرباهم گرفتند وپایین آوردند، وانت به طرف جلوحرکت کرد وچندتا ماشین هم که همگی مامور سوارداشتند بدنبال آن به راه افتاده ،وکم کم جمعیت متفرق شدند، بعضی با ذوق وشوق نحوه اجرای مراسم وجان دادن معدومین را به بقیه که ظاهرا دیرسیده بودند توضیح می دادند ، وعده ای فردی را که اوورکت آمریکایی روی لباس محلی پوشیده بود نشان میدادند ومی گفتند اقوام یکی ازاعدامی ها است ، حالم بد بود و انگار قلبم دردمی کرد به آرامی مسیر بازگشت به خانه را می پیمودم ، وبه اون اعدامی ها فکر می کردم ، که دیگه مرده بودند، آیا می شد دوباره اونها رازنده کرد؟ بدیهی بود که نمی شد. چون طناب دار آنها راخفه کرده بود وگردن آنها شکسته شده بود ، به افرادی که ازمراسم برمی گشتند نگاه می کردم ، هیچکس ناراحت نبود ،همه می گفتند ومی خندیدند ، ازجمله یک پسری که اسمش ایمان بود و بابقیه می گفت ومی خندید وگاهی ادای اعدامی ها رادرمی آورد ، و صدای خور خور می داد و بعدبا قهقهه می خندید وبه پشت دوستانش می زد وفرارمی کرد، انگارکه ازسیرک آمده باشد وانگار نه انگار که سه نفر همنوعش همین چنددقیقه پیش جانشانرا ازدست دادند،صرفنظر ازاینکه حقشون بود واعمال مجرمانه سنگینی مرتکب شده بودن. با ناراحتی به خانه آمدم ومعنی دقیق اعدام را ازپدرم پرسیدم اولش فکر می کردم اعدام یعنی کشتن عمدی یک نفر ،اما پدرم گفت که اعدام ازریشه عدم میاد ویعنی نابود کردن ، خلاصه اون روزها گدشت ، چندروز پیش آگهی فوتی در اخبارآنلاین تلگرام شهرما تعجبم راجلب کرد، همون ایمان بود که فوتش رااعلام کرده بودند ،تعجب کردم چون اورا می شناختم ووضعش هم خوب بود وسالم وقوی به نظر می رسید، بعد ازاینکه موضوع راتلفنی ازاقوام شهرستانیم پرسیدم معلوم شد که به جرم حمل ونقل مواد اعدام شده ، تعجب کردم ،عجب روزگاریه ، همین آقایی که قبلا دربچگی ادای اعدامی ها رادرمی آورد ومی خندید حالا خودش اعدام شده است، واقعا روزگارعجیبی است .