درکنارهمه محرومیتهایی که من دربچگی داشتم ، محرومیت ازدوچرخه هم وجوداشت، اصلا هیچ اهمیتی به خواسته من نمی دادند، فقط کافی بود یک جایی ،یک دوچرخه می دیدم ، ولکن نبودم ساعتها باهاش بازی می کردم، یادمه خانه یکی ازاقوام رفته بودیم ، دوچرخه پسرشون رابرداشته بودم وراه می بردم ، هی می گفت دوچرخه ام رابده ،آخرش گفت یادوچرخه رابده یا با مشت یاچوب می زنم کمرت من گفتم نمیدم هرکاری می خوای بکن، نامرد چنان به کمرم زد که اصلا نفسم ایستاد ، اصلا نمی توانستم نفس بکشم ،چشمام سیاهی رفت وایستادم ، وازچرخ پیاده شدم ودرحالیکه به شدت کمرم درد می کرد روی زمین نشستم او باخنده سوار دوچرخه شد ورفت ، اول راهنمایی بودم تابستان درآپاراتی شوهرخاله ام کارکردم وپولم راجمع کردم ، میخواستم یک دوچرخه دست دوم بگیرم ، اما پدرومادرم مخالفت می کردند ومی گفتندخطرناکه ، حتی شوهرخاله ام راتحریک کردند که من رامنصرف کنه خلاصه بااصرارآنها منصرف شدم وپولم راکمد کتاب گرفتم ودرزیر زمین خانه یک اتاق برای خودم درست کردم ودوستانم رامی آوردم ، یادمه یکی ازدوستان رآوردم ، برای پذیرایی مقداری انگور داخل یخچال بود آوردم باهاش خوردم، بعدمادرم آمد گفت چراانگورهای برادرت راخوردی و جلودوستم حسابی دعوام کرد وآبروم پیش دوستم رفت ، وبرایم می خندید، خلاصه دوسال بعد ، پس از یک پسنداز خوب تصمیم گرفتم دوچرخه بگیرم ویک دوچرخه بیست وشش کهنه گرفتم و وپول دادم رنگش کردن بعد سوارش شدم وخیلی خوشحال بودم اما کمی برام بزرگ بود ونمی توانستم باهاش مانور بدم امادوستان بادوچرخه بیست خیلی مانور می دادند، واین دو چرخه هزاران مشکل داشت وهرروز یکجاش خراب می شد ، ازاخر یکروز که بابچه ها به روستا رفتیم موقع برگشت ، دوشاخش از بالاشکست ومحکم به زمین خوردم وبا بچه ها به هزار بدبختی لاشه دوچرخه رابه خانه آوردم ، بعد دادم درستش کردند ویک دوشاخ دست دوم بهش نصب کردند، اونرا کنارمغازه آپاراتی که کارکردم می گذاشتم وبه کارمشغول می شدم یه روز یک پسره که دوچرخه بیست ابی رنگ کرسی دار داشت امد گفت که با من معاوضه می کنه ، ومن معاوضه کردم واون بادوچرخه رفت اما دیدم این دوچرخه زنبورکش مشکل داره وچند دنده اش شکسته بود وزنجیرمی انداخت به دوچرخه سازنشان دادم گفت زنبورک دست دوم بزاره سیصدخرج داره قبول کردم و خروس دومم را به مادرم سیصدفروختم واوهم فورا دادکشتنش و داخل یخچال گداشت هنوز دوچرخه را ازدوچرخه سازی نگرفته بودم که آن پسرک بادوستش آمد وگفت که پشیمون شدم بیا دوچرخه ات راپس بگیر، گفتم ،نمیشه دادم دوچرخه سازی وسیصد خرج برداشته ، اوهم بی خیال شد وبا دوچرخه رفت ، فرداش دوچرخه را ازدوچرخه سازی گرفتم ، واقعا دوچرخه خوبی بود ، هیچ مشکلی نداشت، خیلی سرعت می گرفت وازآن خیلی راضی بودم ، همیشه درمسایقات اول می شدم ، بگذریم که چندبار زمین خوردم وبه سختی مجروح شدم ، خلاصه تا اول دبیرستان ازآن استفاده می کردم ،اما احساس می کردم برام کوچیک شده ، بلاخره یکروز یک دوچرخه بیست وهشت بزرگ پیداکردم ، وطرف چرخ بیست رابرای پسرش می خواست ،دوچرخه رادادم ودویست هم پول دادم ودوچرخه بزرگ دومیل راگرفتم ، این هم دوچرخه خوبی بود براش لاستیک نوگذاشتم وازش راضی بودم یکسال بعد دردبیرستان یک پسرروستایی دوچرخه بیست وشش خارجی داشت با اون عوض کردم ودوچرخه کثیف پسرروستایی را تمیز ونوکردم اما دوروزبعد او پشیمون شد و مخارجی که کرده بودم راداد ،وچرخش راپس گرفت ، دوباره از این دوچرخه استفاده می کردم تا اینکه ،دانشگاه قبول شدم و اونراگذاشتم بالای تانکر بعدش گذاشتن پشت بام توالت ، واونجا زیر آفتاب وبارون زنگ زد وپوسید ،آخرش فکرکنم به ضایعاتی فروختنش چون دیگه بدرد نمی خورد وبرادرام هم این مدل چرخ رادوست نداشتند، ، این بود خطرات دوچرخه بازی من .