هفت یا هشت ساله بودم، یکروز دیدم مادرم گفت دیگه مسجد نمی خواد بری ، همین خونه نمازبخون ، علت را نفهمیدم، شاید علتش این بودکه عده ای ازجمله شوهرخاله ام خبرمی آورد که من درمسجد شوخی وشلوغ بازی می کنم، اما خیلی کارم سخت شد، چون به بهانه مسجد ،می رفتم بازی می کردم حالا به غیر از وقت نون گرفتن دیگه وقتی وبهانه ای برای بازی نداشتم ، چند روزی همش خونه بودم ،وفقط برای گرفتن نان ازخانه بیرون می رفتم که معمولا اول می رفتم نوبت می گرفتم بعد همون کنار نونوایی کمی بازی می کردم ، واین ممنوعیت چند روزی ادامه داشت ، تا شب عید رسید ومادرم خانه نبود ومن گفتم شب عیده وممنوعیت تموم شده ، نمازمغرب به مسجد رفتم ، درب پشت بام مسجد بازبود عده ای پشت بام رفته بودند تا ماه راببینند، ماه هم گوشه ای قایم شده بود وطنازی می کرد،من هم پشت بام رفتم وازاون بالا همه جارا نگاه می کردم ، حتی نقاط دوردست هم دیده می شد، گویا یکی اززنهای همسایه من راپشت بام مسجد دیده بوده وبه مادرم گفته بود پسرت پشت بام مسجد رفته وشلوغ بازی می کنه!! خلاصه نمازخوانده شد ومن درفکرخودم بودم وبه طرف خانه به راه افتادم خیلی خوشحال بودم که فرداعیده ، همینطورکه می رفتم وسط راه مادرم رادیدم به طرفش رفتم فکرکردم کارم داره ، اما اوناگهان دستم راگرفت وبه طرف خانه حرکت کرد من هم که گیچ شده بودم گفتم چی شده ، چرااینجوری می کنی، گفت مگه نگفتم مسجد نرو ،چرا رفتی گفتم شب عیده شیرینی میدادند رفتم ،ببخشید دیگه نمیرم ، اما او هی فحاشی می کرد تا به خانه رسید دستم راهمانطوررها نمی کرد ودنبال شیلنگ می گشت، خواهرم شیلنگ راقایم کرده بود ، و می گفت ببخشینش ومن هم هی می گفتم غلط کردم ، دیگه نمیرم ، تورا خدا من را نزن, اما اوگوشش بدهکارنبود، صورتش سیاه وچشمانش ازحدقه بیرون زده بود، پدرم هم هی تهییجش می کرد ومی گفت مسجد رفتی گه کی رابخوری ،توآدم بشو نیستی ، اصلا باورم نمی شد که شب عید اینجوری بشه ، خلاصه مادر نامهربانم که خداخیرش نده ، با همکاری پدر سنگدلم یک شیلنگ بدتر ازشیلنگ قبلی پیدا کرده ومن را تا جایی که می خوردم کتک زد ، مثل ماربخودم می پیچیدم وفریاد می کشیدم گه خوردم غلط کردم دیگه نمی رم - به خدا که الآن که دارم این متن را تایپ می کنم درحال اشک ریختن هستم وصورتم غرق اشکه- یک ضریه شیلنگ ناغافل محکم بصورتم خورد برق ازچشمم پرید وانگار که ضربه مغزی شده باشم ، دیگه چیزی حس نمی کردم ، ضربات باشدت بیشتر به بدن و دست وپایم میخورد هی دورخودم درحالت نشسته می چرخیدم ازبس جیغ کشیده بودم صدایم گرفته بود تمام بدنم دردمی کرد اما او ولکن نبود ، انگار که قصد کشتن من راداشت ، اینقدرکتکم زد که خسته شد باورکنید شیلنگ به اون محکمی چندتیکه شد ، همینکه ولم کرد مثل دیوانه ها درحالتی که براثر ضربه محکم شیلنگ بصورتم چشم چپم بسته شده بود وگوش چپم صدای زنگ می داد باعجله خودرا به زیرزمین خانه انداخته وآنجا فرصت کردم که دستانم راروی صورت دردناکم بگذارم ودوباره دستم رانگاه کنم ببینم خون نیست؟؟!! ، آب بینی ام پایین آمده بود و آنرا با هق هق گریه بالا می کشیدم ، پاهایم رادراز کردم که لامپ آفتابی قدیمی زیرزمین روشن شد، خواهرم یک لیوان پلاستیکی چایی آورده بود ، اما من نه خوردم ، مادرم آمد گفت مثل اینکه کتک کافی نبوده ،چرا چایی را نخوردی ازترس چایی رابدون قندخوردم اما انگار داخل گلوی من گره زده بود بازحمت چایی راقورت داده ولیوان راکنارگذاشتم می ترسیدم دوباره من را با شیلنگ بزند ، خواهرم نزدیک آمد وگفت وای چشمت چرااینجوری شده ، پلکم بادکرده بود واحساس ضربان قلب در چشمم می کردم گوشم هم وز وز می کرد ، جرات نداشتم دستم رابصورتم بزنم فکرمی کردم دستم پرخون میشه ، همانطور هق هق گریه می کردم ، انگار هیچکس رانداشتم ، هیچکس نبود که من رادوست داشته باشد، تنهای تنها یودم لباس مندرسم غرق عرق واشک شده بود، اشک هایم باعث سوزش گونه چپم می شد انگار زخم شده بود ، خواستم دارز بکشم اما اونجا پیاز وسیب زمینی ریخته بودند همانطور به دیوارتکیه داده و ازپنجره کوچک زیرزمین صدای عبورومرور مردم وصحبتهای آنها می آمد یکی ازبچه ها به دیگری می گفت من چندتا تخم مرغ برای فرداآبجوشی کردم تا فردا تخم مرغ جنگ بدم ، ناگهان صدای یک موتورایژ کهنه همه صداهارا تحت الشعاع قرارداد، می خواستن بلند بشم اما احساس می کردم نمی توانم ،بدنم رمق نداشت شوک بزرگی به من وارد شده بود ، ودستانم می لرزیدند ، دستان کوچک لاغر بیچاره من چه ضربه هایی راکه تحمل نکردند ، انگشتانم به دردآمده بودند ودستانم رامشت کرده وباز می کردم تا شاید دردانگشتانم کمتربشه ، چهاردست وپا به طرف،درب زیرزمین حرکت کردم ، مادرم نبود وپدرم داشت تسبیح می گفت ، رفتم داخل حیاط،ودست وصورتم را ابی زدم وکنارحوض مربع کوچک نشستم وبه آسمان نگاه کردم ، ماه ،دیده نمی شد ، شروع به تخیل کردم با خودم می گفتم اگر ماه راپیداکنم ، خیلی خوب میشه شاید به من جایزه بدن ، همان موقع درب حیاط رازدن و یکی ازاقوام دوتا گوسفند پشمالو داخل حیاط آورد ، مادرم داخل کوچه بود وازاوتشکر می کرد ، وازدر دیگر درحالیکه چندجعبه شیرینی دستش بود وارد شد من دربزرگ حیاط رابستم وبه طرف گوسفندها رفتم ، اونها هم مثل من بدبخت یودند وقراربود شکنجه بشن وسرشون راببرند بامهربانی به طرف آنها رفتم ،ودستم رابه سرآنها کشیدم یکی کمی بزرگتر ازدیگری بود ، انگار ازنوازش من خوششان می آمد همینجور باگوسفندها مشغول بودم ، که لامپ حیاط روشن شد ، مادرم بود ، یک تشت آورده بود تا برای گوسفندها آب بده ، من رفتم کنار وایستادم ، او ظرف راآب کرد وجلو گوسفندها گذاشت ، وبا لحن بدی به من گفت اینا رو اذیت نکنی گناه دارن ، واقعا جای تعجب بود یکساعت پیش من را که یک انسان ویک بچه کوچک وبی پناه بودم بی گناه تا حد مرگ با شیلنگ کتک زده حالا برای دوگوسفند اظهار ترحم می کنه ، هیچی نگفتم وبه طرف خانه رفتم ، داخل اتاق تاریک نشستم ، صدای مادرم که با پدرم حرف می زد می آمد درمورد مهمانهایی که به عید دیدنی خواهندآمد صحبت می کرد واینکه امسال چقدرگوشت می تونه جمع کنه ، می گفت یخچال خالی خالی کردم ، کم کم خوابم برد و ناگهان احساس درددردستم کردم دیدم مادرم من رابلند کرده تا به رختخوابم ببرد ، همینکه به رختخواب رسیدم رهایم کرد ومن هم باصورت به طرف بالش رفتم ، همینکه سمت چپ صورتم به بالش خورد چنان دردی درصورتم احساس کردم که بی اختیار نشستم ، بعدازلحظه ای سرم راروی بالشت گذاشته که خواب رفتم صبح زود با سروصدای خواهرام ازخواب بلند شدم ، خواهرام من رابه هم نشون می دادند ، تعجب کردم دردصورتم را فراموش کرده بودم رفتم جلوآینه دیدم سمت چپ صورت وخصوصا پلک چشم چپم ورم کرده وداخل چشمم قرمز تیره شده ، چشم راستم رابستم تاببینم چشم چپم سالمه ، خوشبختانه سالم بود ، رفتم صورتم راشستم و با اینکه شب گرسته خوابیده بودم اماهیچ اشتهایی به صبحانه نداشتم که اون هم نون وپنیر عجیبی بود که کوپنی می دادند ومزه صابون خانگی میداد، مادرم یکدست لباس نو آورد تابپوشم ، پوشیدم اما جلوآیینه نرفتم چون دوباره صورتم را می دیدم ، مادرم گفت پدرت رفته نمازعید توهم می خواهی برو اما زود بیا وبا بچه های کوچه بازی نکنی ، به سمت عیدگاه راه افتادم ، همه لباس نوپوشیده بودند و جانمازهای رنگارنگی دستشان بود بعضی ها حتی برای نماز قالیچه کوچکی رادردست داشتند ، بچه هاهم دنبال والدین خود می رفتند همه شیک وپیک ، جلوعیدگاه انواع شیرینی جات و ساندویچ وتخم مرغ رنگی می فروختند شروع کردم به تماشای تخم مرغهای رنگی که بچه ها وحتی بزرگترها باهم جنگ می دادندبدین صورت که یکی اول با دندانش نوک تخم مرغش را تست می کرد وبعد ضربه ای به نوک تخم مرغ طرف مقابل می زد اگر تخم مرغ طرف می شکست اوبرنده وصاحب تخم مرغ شکسته بعنوان جایزه می شد واگرتخم مرغش می شکست که باخته بود وتخم مرغ شکسته را به طرف می داد، دلم می خواست ، یک تخم مرغ بخرم وبخت سیاهم را امتحان کنم اما پولی نداشتم ،پس به نگاه کردن جنگ بقیه مشغول شدم یکی بود که چندتا تخم مرغ ،مرغ شاخدار راابجوشی کرده بود و همیشه برنده می شد، ازبس تخم مرغ برنده شده بود نمی دانست آنها راچیکارکند ورایگان به مردم می داد دوتا هم به من داد که فورا پوستش راگرفته وخوردم ، خیلی خوشمزه بودند، گوشه ای ازپیاده رو یک آقایی دیگ بزرگ شورنخود راهم میزد وفریاد می زد شور نخود وچندتا بطری پرازسرکه وابغوره هم کنارش داشت بعنوان چاشنی ، ناگهان چندنفر بزرگسال سردعوای بچه ها باهم درگیرشدند اما بقیه گفتند عیده خجالت بکشید ودعوا شروع نشده تموم شد، صدای برگزاری نمازعید می آمد اما من ودیگربچه ها داخل بازاربودیم ، نمازکه تموم شد همه شروع کردند به روبوسی و تبریک گفتن عید ومن هم به سمت خانه به راه افتادم ، عده ای تعدادی گوسفند وبز جلووشان بود برای فروش وحتی یکی یک گاوبزرگ راآورده بود وریسمانش را به این طرف وآنطرف می کشید، چندنفرهم گوسفندهایی راکه خریده بودند به سمت خانه خود می بردند عده زیادی بطرف قبرستان جهت بازدید ازاموات می رفتند ، تقریبا تمام پیاده روها پرازگوسفند وپشکل بود ، چندتا وانت کنارفلکه ایستاده بودند وپرازگوسفندبودند ویکی فریاد می زد قربانی سبک قربانی سبک ، به رفتنم ادامه داده و سرکوچه یکی ازاقوام من رادید وهمینکه با دستش چانه ام راگرفت تاصورتم راببوسد ناگهان به هواپریدم وگونه چپم شدیدا دردگرفت اوبی تفاوت صورتم رابوسید وگفت چه بلایی سرخودت آوردی؟؟!! باصورتت چیکارکردی ،هیچی نگفتم ، یک اسکناس ده تومانی به من عیدی داد تشکرکرده و حالا که پول گیرم آمده بود به سرعت برگشته و مقداری خوراکی گرفتم یادم نیست چی گرفتم ، حتی رفتم نزدیک عیدگاه تا یک کم شورنخودبخورم ، چون خیلی هوس کرده بودم ، بعدازخرج کردن پول به خانه برگشتم ، یکی ازاقوام هردوگوسفند بیچاره راکشته بود ویکی راپوست گرفته ومشغول پوست گرفتن دیگری بود مادرم با لحن تندی گفت نگفتم زودبیا ،قوم قصاب ما خوش وبشی بامن کرد وگفت صورتت چی شده خالوجان ؟؟!! مادرم فورا گفت زمین خورده ازبس شوخ وشلوغه ، گفت خداراشکرکه چشمش آسیب جدی ندیده ، وبه کارش مشغول شد مادرم گفت بروقابلمه های داخل حال رابیار خلاصه کارقربانی تموم شد و عصری همه رفتند خونه پدربزرگ مادریم ماهم رفتیم ،همه با ترحم بصورتم نگاه می کردند وبه هم نشون می دادند، یکی از زن دایی های مادرم درحالی دستش راگاز می گرفت به آرامی به مادرم می گفت کارتو بوده؟؟! چطوردلت شد؟ اگه کورمی شدچی؟؟ وای وای!! مادرم باخنده می گفت تقصیرخودشه ازبس شلوغ کاری می کنه ، بعدش به خانه برگشتیم واقوام پدری آمدند ودباره همه بصورتم خیره شده ، ومادرم را باچشم یا باحرف سرزنش می کردند، اما مادرم باخونسردی وخنده مثل قبل جواب می داد، کم کم جاهایی ازصورتم که سرخ بود سیاه وکبودشدند وصورتم شکل خاصی مثل ماه گرفتگی گرفته بود، خجالت می کشیدم بیرون برم ،بچه اا باکنجکاوی می گفتند صورتت چی شده ومن که جوابی نداشتم هیچی نمی گفتم یکی ازبچه ها که ازمن بزرگتربود گفت مادرت زده ، من چیزی نگفتم ، گفت به خدا که مادرش زده ، حتما بامشتزده ، شایدم پدرت زده ؟؟؟ صف نونوایی،همه به من نگاه می کردند یک پیرمرد گفت به پدرت بگو توراببرد دکتر ،چشمت ورم کرده ،خطرناکه ،چشم که شوخی بردارنیست ،وبعدخاطره چشم برادرش راکه کورشده بود به همه تعریف کرد، اینجوری بیشتر ته دلم خالی می شد فکر می کروم یک چشمم کور میشه، چندروزگذشت ورم چشمم خوابید و کم کم دردش ازبین رفت ،اما کبودی صورتم تا یکماه یا بیشتر باقی بود ، الآن که پنجاه سالمه اگر بچه ای راباچشم کبود ببینم ناخودآگاه گریه ام می گیره ، واقعا خاطره تلخیه وهیچوقت یادم نمیره .