یکی ازمواردی که دربچگی وحتی بزرگسالی رنجم داده ومی دهد، سوء استفاده ازاخلاقم می باشد، من خیلی آدم ساده وخونگرم وزود باوری هستم ، وخیلی دوست دارم که طرف مقابل من رادوست داشته باشه وبه من احترام بزاره ، هیچگاه به کسی بی حرمتی نکرده ونخواهم کرد ، متاسفانه بعصی ازافراد ازاخلاقم سوء استفاده می کنند وزود ازمن سیرشده و احترام وتوجه من را به پای مهم بودن خودشان وترسویی می گذارند ، واصطلاحا مغرور می شوند، بابچه هاکه بازی می کردم همیشه ازآنها تعریف کرده و سعی می کردم با احترام گذاشتن به انها وپرهیزازکاری که خوششان نمی اید ، موجبات رفاقت آنها رابدست آورم ولی طولی نمی کشید که انها فکر میکردند ازمن مهمترهستند وخودشانرا می،گرفتند، وناتوانی من درفوتبال وتیله بازی مضاف برعلت بود هیچکس من را دربازی انتخاب نمی کرد و اگرهم انتخاب می کردند بیشتر دروازه بان بودم ، یادمه روزی با بچه ها بازی می کردم ویکی ازبچه ها با فرددیگری درگیرشد وچون نتوانست اورا کتک بزند به من که درتیم طرف اوبودم حمله کرد ومن راکتک زد ، شایدعلتش خانواده ام بودند، معلولیت پدرم وبدجنس بودن اغلب افرادخانواده مادری من باعث شده بود که حسابی بی کس وبی پناه وآسیب پذیرباشم ، یکروزصف نونوایی بایک پسربچه همسن وسالم دعوا کردم وموضوع تمام شد اما دایی اوکه یک جوان ۱۷ یا ۱۸ ساله بود ناگهان درب پشت نانوایی رابازکرد ویک سیلی محکم به گوشم نواخت ، آنچنان بی کس،وبی پناه بودم که نمی دانستم چکارکنم ، صورتم راگرفته وگریان به راه افتادم خوشبختانه دایی کوچک مادرم که شخصی دعواگر بود من رادید گفت چی شده گفتم کارگر افغانی نانوایی من راکتک زده فورا درب نانوایی آمد وگفت افغانی پدرسگ چرابچه راکتک زدی اندازاه اش می شی ،بیام .... راپاره کنم ، مادرت را .... ، اینقدرسروصداکرد که اون جوان افغانی کم مانده بود گریه کنه، دایی گفت دررا بازکنید بیام تو ،این راداخل تنور بیندازم تا دیگه نوه خواهرم راکتک نزنه واینقدر اونرا فحش داد که دلم خنک شد ، اون افغانی دیگه جرات نداشت به من توبگوید چون فهمیده بود که کسی ازمن حمایت می کنه ، اما همه اقوام ما اینجوری نبودن ،یادم هست من وچندبچه هنگام نماز میخندیدیم یک طالب بود که داخل مسجد زندگی می کرد ، ازمیان چندتا بچه من رایک کشیده محکم زد ومن شروع کردم به گریه ،ازبی کسی خود، نمازکه تمام شد همین دایی کوچیک مادرم آمد ببینه چی شده اما دایی بزرگ مادرم می گفت ولش کن حتما فضولی کرده ،چکارداری ، اما داییم باطالب دعواکرد وطالب خیلی ترسید، خدا این دایی مادرم رارحمت کنه ، اما اون دایی بزرگ رانه، اگرچه باهمه ترسویی که داشت وحتی چندبار موجب کتک خوردن من شد، وخیلی نفرینش کردم ، آخرش یک شب سرجالیز طالبی هاش رفته بود چندنفرناشناس اینقدرکتکش زدند که ظرف چند روز مرد ، خلاصه بی کسی درد بزرگیه یادمه دوتا پسربودند که ازمن بزرگتربودند وهربار که من را می دیدند بی علت کتکم می زدند، وهیچکس نبود جلوانها رابگیره ، یک شب ازخانه پدربزرگم بیرون امدم که دونفری من راگرفتند وشروع به کتک زدن کردند، خدا رحمت کنه یکی ازپسرعموهای مادرم ،خونه پدربزرگم بود آمد بیرون ومارا دیدگفت چی شده ؟ من گریه کردم وگفتم اینها من راکتک می زنند ،اوهم دوتاشون راگرفت ونفری یک سیلی آبدار حواله شون کرد ، چنان فرارمی کردند، که نزدیک بود زمین بخورند، اگه همیشه همینجور حامی می داشتم ، هیچکس جرات نمی کرد به من زوربگه ، اما بیشتراوقات مظلومانه کتک می خوردم و ازبی کسی خودم ناراحت بودم ، شاید برای شما پیش نیامده باشه اما باورکنید اگر آدم حامی داشته باشه وحس کنه کسی پشت سرش هست واز او مواظبت وحمایت می کنه ، با دلگرمی بیشتری زندگی می کنه ، من همیشه می ترسیدم که کسی به من زور بگه ، چون کسی رانداشتم که جلوزورگو را بگیره ،بعدا که بزرگ شدم حامی خوبی برای برادرانم بودم وکسی جرات نداشت به اونها توبگوید اما خودم خیلی چوب بی کسی راخوردم ، مردم وقتی بخوان کاری بکنن اول دودوتاچهارتا می کنند مثلا وقتی بخواهند کسی را اذیت کنند اگه ببینند پدریا برادر قدرتمندی پشتش هست معمولا اقدامی انجام نمیدن ووای به وقتی که بفهمند طرف کسی رانداره، رکیکترین فحش هارا بچه ها درکوچه به من می دادند ،اما کسی نبود جلو انها رابگیره چون اگر به پدرومادرم می گفتم ، می گفتند چرا رفتی کوچه وچرا با آنها بازی کردی ؟ تقصیرخودته ؟ خصوصا که پدرومادرم انسانهای ترسویی بودند، یکبارزن همسایه با بچه اش آمده بود درب خانه ما وبا مادرم سروصدا می کرد ومادرم جرات نداشت جوابش رابدهد اما خودم جلورفتم وجوابش رادادم حتی اون فحش داد ومن هم فحش دادم ، وبعد که رفت مادرم به جای اینکه ازمن قدردانی کنه ، من راتوبیخ کرد ، اقدامات پدرومادرم باعث شد که به فرد ترسویی تبدیل بشم با اینکه توان وقدرت خوبی داشتم ودارم ، اما همیشه ازدعوا می ترسیدم و باطرف کنار می آمدم یادم هست یکروزدانشگاه یک دانشجوی بددهنی بود وبه من توهین کرد من اولش ترسیدم وکوتاه آمدم ، اما او پرروشد وبه من حمله کرد ومن درواکنش به حمله او چنان کتکی او رازدم که بقیه تحسینم کردند وطرف باخفت ازمن معذرت خواهی کرد، بعضی ها می گفتند ازاول جلویش رامی گرفتی اما نمی دانستند که من ترسو تربیت شدم ، حتی چندسال پیش مدیرساختمان ازمظلومیت وبا ادبی من سوء استفاده می کرد وسرانجام به مرحله ای رسید که پیامک توهین امیز می فرستاد ومن با یک عکس العمل شدید باعث تعجب اوشدم ، وچنان ادبش کردم که الآن هروقت من را می بیند اول او سلام وعرض احترام می کند ، متاسفانه مردم احترام گذاشتن را به پای ترسویی وبزدلی می گذارند اما غافل ازاینکه اگرچه واقعا ادم ترسویی هستم اما احترام گذاشتن به بقیه رایک وظیفه اخلاقی می دانم ، واگر به بی ادبی وفحاشی باشد ،شاید بیشتر ازخیلی ها فحش بلد باشم .