مرغ کوپنی
هشت ساله بودم ، یکروز تابستونی مادروخاله هام همه درخانه یکی ازخاله ها جمع بودند ، زن همسایه امده بود می گفت یک مغازه در یوسف اباد مرغ کوپنی میده ، فورامن را با کوپن یک خانواده هشت نفره ومقداری پول با اوهمراه کردند باتاکسی رفتیم وزن همسایه مغازه رانشان داد ورفت ،من باکوپن هشت نفره داخل شدم ، فکرکنم چندتامرغ داخل سبدپلاستیکی گذاشت نمی تونستم به راحتی بلندش کنم ، پول راداده وبقیه راگرفته و زنبیل راکشان کشان به کنارخیابان آورده وسوارتاکسی شدم وبعد با هرمصیبتی بود به خانه خاله ام که محل تجمع همه بود رفتم فورا مادرم مرغ ها رابرداشت وداخل ظرفی جدا گانه گذاشت وکوپن های یکی ازخاله هایم که هفت نفره بود دستم داد گفت حالا بروبرای خاله ات بگیرگناه داره شوهرش سرکاره ، دوباره براه افتادم و با هربدبختی بود مرغها را به خانه خاله رساندم که خاله دیگه من که اوهم هفت نفربود کوپن هایش راداد وگفت حالا برای من بگیر خاله به قربونت بره ، خلاصه ، این رفت وامد ادامه یافت تا برای همه مرغ گرفتم فقط یکی ازخاله هایم بهش مرغ نرسید وتموم شد، که با ناراحتی گفت اینم ازشانس ما ، خسته وکوفته نشستم و هوا گرم بود وحسابی عرق کرده بودم ، بعد بامادرم به سمت خانه به راه افتاده ومادرم که داشت مرغها راداخل یک قابلمه می آورد ،گفت چطور تونستی این ها رابیاوری ، خیلی سنگینه ، احساس قوی بودن می کردم ، ودرمسیرراه سنگها رابا دمپایی پاره ام به اطراف شوت می کردمد، وازاینکه به یکی ازخاله هام مرغ نرسیده بود ناراحت بودم ودلم برای اون خاله ام می سوخت . چندروز دیکه خاله هام منزل پدربزرگ جمع شدند ویک سفره بزرگ وسط آشپزخانه پهن کرده ومن رافرستند تا ازمغازه ملامحمد که کنار خانه سمت خیابان بود، دوتا جعبه چای خارجی بگیرم رفتم وجعبه ها را آوردم فورا یکی ازخاله هام پاکت ها راپاره کرد و دوتا فنجان ونعلبکی داخلش بود دوباره رفتم ودوتا دیگه و دوباره تا حدود دوازده یا چهارده جعبه شد، سرانجام ازداخلشون یک دست کامل فنجان چینی زیبا درآمد وقرعه انداختند دقیقا بنام خاله ام که گوشت مرغ به اونرسیده بود افتاد وبا خوشحالی آنها رابرداشت ، بقیه می گفتند خوش به حالت ، گفت داخل بوفه ام می چینم ، وبعد چایی ها راکه مثل یک کوه شده بود با یک پیمانه مخصوص که کاسه ای استیل بود، بین خود تقسیم وسهم هریک داخل یک نایلون جاگرفت ، حالا همه هم چایی خریده بودند هم یکدست شش تایی فنجان گیرخاله ام آمده بود ، فکرکنم فقط دوتا ازچایی ها قاشق داشت بقیه همه فنجان داشتند اون قاشق وچنگالها هم به مادر من رسید ، اما همونجا درآشپزخانه پدربزرگ گذاشت ، خاله بزرگم انها راداخل محل مخصوص قاشق وچنگالها گذاشت ، برای خاله ام خوشحال بودم ، چون بدشانس نبود، اگه مرغ بهش نرسید حالا یک دست فنجان برده است.