تابلو دست سازمن
هفت ساله بودم ، برای خودم یک بسته مدادرنگی شش تایی گرفته بودم ، بعد یک کارتون مربع پیدا کرده وبه دقت داخلش نوشتم الله وبعد آنرا بصورت رنگارنگ درآوردم ، به نظرم خیلی زیبا شده بود ، باخودم گفتم میرم میدم به خاله ام ح تا آنرا به دیوارخانه اش نصب کنه ، وتخیلم این بود که خاله ام خیلی خوشحال میشه ، وازمن تشکر میکنه ، خلاصه رفتم به خانه خاله هام ، دوطبقه بود که یکی ازخاله هام بالا ویکی طبقه پایین سکونت داشتند ، خاله ام ح درحال شستن لباس بود گفتم برات یک تابلو درست کردم ،گفت کو نگاه کنم ، تادید خندید وگفت اینکه خیلی زشته نمی خوام ، حالم گرفته شد وخیلی ناراحت شدم ، وبا ناراحتی ازپله ها پایین آمدم که دیدم خاله ام ع داره داخل حیاط راجارو می کنه ، من رادید و احوال پرسی کرد وگفت چه خبر، تابلو مقوایی را نشان دادم ودرحالیکه بغض کرده بودم گفتم ، خاله ح گفت این زشته ، اما خاله ع زود تابلو من راگرفت وگفت خیلی قشنگه وبرد داخل خانه اش و بین سیم های روکار برق جای داد ، انگار که دنیارا به من داده بودند ، خیلی خوشحال شدم وبه تابلو نگاه می کردم که باخط خودم نوشته بودم ورنگ کرده بودم ، خلاصه چندروزگذشت ویکی ازدوستان پدرم دوتا برگ مخصوص تابلو که همونجوری قابل نصب بود برای پدرم آورد و بسم الله به شکل طاووسی زیبا نوشته شده بود مادرم یکی رابرداشت ودیگری مال من شد ، خاله ام ح به دیدن ما آمد وآن تابلو رادید وگفت چقدر قشنگه بده ببرم خانه ام نصب کنم ،اما من که خاطره بدی ازاو داشتم چون او به تابلو من خندیده بود وگفته بود زشته ، حاضرنشدم تابلو رابه اوبدم ، هرچه اصرارکرد فایده نداشت، بعد که اورفت تابلو رالوله کرده وبه خانه خاله ام ع که تابلو دست سازم را درخانه اش نصب کرده بود رفتم ، هنوز تابلو مقوایی من روی دیواربود وخاله ام گوشه ای نشسته بود ، وچایی می خورد ، تابلو رابرای او بازکردم ، تا آنرادید خیلی خوشش آمد وگفت چقدرقشنگه مثل تابلوتو هستش ،گفتم مال شما ، خاله ام خوشحال شد وآنرا ازمن گرفت وبعدا آنرا درخانه مخصوص مهمانها نصب کرده بود وسالها آن تابلو درخانه اش بود، واین پاداش خاله ام بود که تابلو معمولی دست ساز من را مسخره نکرد و آنرا قبول کرد وبه دیوارخانه اش نصب کرد ، بعد خاله بالایی فهمید برای مادرم تعریف کرده بود ، وبه موضوع انتقام من اشاره کرده بود.