هفت ساله بودم ،برای کفش پلاستیکی سفید خریده بودند، آنها رادریک جای تمیز گذاشته بودم و منتظربودم هرچه سریعتربپوشم و داخل کوچه راه بروم وفوتبال بازی کنم البته بعدش کتک بخورم ، باورکنید بعضی وقتا دودوتا چهارتا می کردم می گفتم فوقش ۱۰تا شیلنگ میخورم وبعد دستام را روی شیشه پنجره میزارم زوددردش آروم میشه ولی یک بازی خوب بابچه ها کردم ، چه بچه هایی ، کثیف ترین بچه های شهر چه ازلحاظبهداشتی وچه تربیتی ، شدیدترین ورکیک ترین فوشها را به هم می دادند وچون می دانستند من کسی راندارم که ازمن حمایت کنه بنابراین خیلی بامن بدرفتاری می کردند ، خلاصه هر چنددقیقه یکبار کفشهایم را نگاه می کردم ومنتظربودم ، مادرم قبل ازاینکه به خانه خاله برود به من سپرد تا به پدرم چایی بدم وبعد بیرون بروم ، من بساط چایی را چیدم ویک استکان برای پدرم ریختم و یک استکان اضافی هم کنارش ریختم تا زودتر سرد بشه ،خلاصه بنده خدا چندتا چایی خورد ومن هم توفکرخودم روبروش نشسته بودم ،ناگهان گلویم رابا دست گرفت وشروع کردبه فشاردادن ،چشمهایم ازحدقه بیرون زد و فریادزدم چکارکردم غلطکردم بابا جان ولم کن ،اما اوادامه دادوگفت داخل چایی من آب سرد می ریزی تا زودتر بری بیرون ،گفتم بخدا آب نریختم ، خلاصه بعدازچنددقیقه گلویم راول گرد ومن را به گوشه اتاق پرت کرد وگفت حق نداری امروز بیرون بری ومن درحالیکه اشک می ریختم به کفشهایم نگاه می کردم ، براستی هیچ شانسی نداشتم نه پدر ونه مادر ، ازکتکهای پدرم بدتر ،نفرینهای وحشتناک اوبود که دست به اسمان می شد ومن را بی جهت نفرینهای بدی می کرد الهی کاکل هایت به خونت رنگین شود به آبروی رسول الله خیرازجوانیت نبینی و... چرا چون من مثلا یک ساز کوچک داشتم وبرای خودم داخل حیاط می دویدم و ساز می زدم ، یکباریادم هست یک تفنگ پلاستیکی داشتم که تیرپرتاپ میکرد ویک قوطی کبریت خالی سیبل نشان من بود وهروقت بازیم تموم می شد تفنگ را به پدرم می دادم تا داخل رف بالا بگذارد ، یکروز بعدازظهر که که پدرم بعد ازخوردن تقریبا یک تن غذا دراز کشیده بود ، ازاو خواستم که تفنگم رابدهد تا بازی کنم. او به یکباره برخواست وتفنگ رابرداشت وازوسط نصف کرد و به طرفم پرتاب کرد ، خدا میدونه که چقدرگریه کردم .