شب رویایی
پدرم چندتا رفیق ثروتمند داشت، که گاهی به خانه آنها دعوت می شدیم ، خانه شون مثل قصر،بود همه چیزداشت، ما تلویزیون نداشتیم اما آنها چندتا تلویزیون رنگی داشتند، چندتا ازبچه هاشون هم سن وسالم من بودند، که خیلی،دوست داشتم با آنها دوست بشم ، ولی آنها چندان توجهی به من نمی کردند، نه لباسهایم شییه آنها بود ونه ازکارهای آنها سردرمی آوردم ، یادم هست که نشسته بودن ویک فیلم با ویدیو نگاه می کردند که یک شخصی ازداخل هلی کوپتر بیرون می پرید وچتدنفررا می کشت ، برایم جالب نبود اما آنها با دقت وعلاقه نگاه می کردند ، می گفتند این آدم فضائیه و لی برای من این لغات بی معنی وناشناخته بود،بیشتردوست داشتم با آنها بازی کنم ، بعد که کمی بازی کردم فهمیدم که با من تفاوت دارند زیرا اسباب بازی های آنها حتی ازسطح تخیل من بالاتربود آنها باچیزهایی بازی می کردند که من ، حتی،درخواب ورویا نمی دیدم ، دستگاهی داشتند که دسته اش را میچرخاندند وچنددقیقه فیلم می گرفت ،ماشینی،داشتند که خودش راه می رفت وآژیر می کشید خودش،وامیستاد ، واقعا با ورکردنی نبود تفنگهایی داشتند که لامپ داشت وروشن وخاموش می شد وبا هرشلیک صدای مهیبی می داد، من اجازه دست زدن به آنها را نداشتم وفقط نگاه می کردم ، بعدش رفتم اتاق دیگه شون راببینم همینکه دررا بازکردم ، یک دخترکوچولوی روی تخت نشسته بود ، تا من رادید از قیافه ولباسهایم ترسید ،گفت برو گمشو بیرون درب راببند، من هم فورا درب رابستم و به سمت دستشویی آنها حرکت کردم دستشویی مثل خودخانه گرم بود و شوفاژ داشت ، این درحالی بود که دستشویی خانه ما ازداخل کوچه هم سردتر بود، لوله های عایق کاری شده شوفاژ از سقف دستشویی رد می شد وبرای من وهم برانگیز وعجیب بودند، دستشویی تمام سرامیک سفید و خیلی تمیز ومرتب بود، دلم نمی خواست دستشویی راترک کنم ، ازپله های طبقه پایین که همگی بافرش های باریک و خوشرنگی فرش شده بود بالا رفتم پدرم با چندنفر ازجمله صاحبخانه نشسته بودن وصحبت می کردند، من هم گوشه ای نشسته وبه دکوریها بالا نگاه می کردم انواع وسایل عجیب وغریب و آفتابه لگن و... چیده شده بودند، پشتی های ترکمنی بزرگ برای تکیه دادن دور تا دور اتاق چیده شده بود، قالی های دستباف یک رنگ ویک نقش کل سالن بزرگ رادربرگرفته بود، بعدازمدتی نشستن دوباره بلند شده وشروع به راه رفتن کردم ، همه چیزعجیب بود، باخودم فکر می کردم ، چی می شد که من بچه این ها می بودم دهمیشه دراین خانه بودم واقعا چقدرعالی بود، به طبقه پایین رفتم که مادرم با خانمهای میزبان نشسته بودند وصحبت می کردند، انگار که مادرم کلا با آنها فرق داشت ، خواهر کوچیکم درحال پیمودن عرض سالن بزرگ بود ،گویا تمام نمی شد، بوی غذا ازآشپزخانه می آمد ، ومن درجستجوی بچه های همسن وسالم بودم که انگارخودشان را مخفی کرده بودند خلاصه آنها راپیدا کردم ، وبرای جلب توجه آنها شروع به گفتن حرفهای تخیلی کردم کمی به من نگاه کرده وبعدمشغول به صحبت بایکدیگر شدند موضوع صحبت آنها ساعت مچی دیجیتالی بود که پدرشان از مکه اورده بود و می گفتند بانور خورشید کارمیکنه ،برایم قابل قبول نبود زیرااگر با نورخورشید کارمیکنه پس حتما شبها که خورشید نیست خاموش میشه ، واینطورساعتی اصلا خوب نیست، البته نمیدانستم که منظورآنها این بوده که با نورخورشید شارژ میشن ، خلاصه کنار آنها نشستم ، همگی انها بوی صابون های خوب میداند، دلم می خواست انها را بوبکشم ، ازاینکه کنارآنها نشسته بودم احساس خوبی داشتم ، تا اینکه غدا آماده شده وسفره هفت رنگ را می دیدم ،چند مدل گوشت وخورشت درسفره چیده شده بود ومن فقط گوشت خالی می خوردم خصوصا گوشتهایی که خوب سرخ شده وبسیارلذیذ بودند، شیشه های نوشابه وصدای بازکردن درب آنها آهنگ دلنوازی را درسفره ایجادکرده بود ، خیارشورهایی که به شکلهای هندسی متفاوت بریده شده بود همراه تیکه های گوشت مزه را دوچندان می کرد ودرهرفاصله ای قلپی نوشابه مستقیما ازشیشه میخوردم که حال خاصی میداد، بعد ازصرف شام ، بلافاصله سبدهای میوه جلوما چیده شده وانواع میوه که بعضی رامن هنوز مزه ندیده وطعمش رانچشیده بودم درسبدها بودند، یک پرتقال بزرگ رابرداشته وبه سختی نصف کردم اینقدربزرگ و آبداربود که آبهایش به این طرف وان طرف می ریخت ، ازبس که خورده بودم دیگرجایی درمعده ام نمانده بود ، وکم کم برای،رفتن آماده شدیم ، با دورشدن ازآن ساختمانهای مجلل انگار که دوباره گرسنه شدم وبا خودم می گفتم کاش بیشتر می خوردم ، اما دیگرچه فایده ،به خانه مان رسیدیم ، درب خانه رابازکرده و باسکوت وارد خاته شدیم لامپ راروشن کرده وبه طرف اتاقم رفتم اصلا خانه ما کجا وخانه انها کجا ، نگاهی به اسباب بازیهای شکسته ودرب وداغونم کرده وکنار اتها نشستم وباخودم فکر می کردم که کی دوباره به خانه ای که ازآن آمدیم دعوت خواهیم شد ، واقعا کی ؟؟ خیلی مشتاق بودم تادوباره چنین شب رویایی داشته باشم.