.... یکروزسرد زمستانی درحالی،که برف سنگینی باریده بود، مردی بالباسهای گران قیمت داخل ساختمان بزرگی شد که متعلق به یک خان بود، خان با سبیلهای کلفت گوشه ای ازاتاق زمستانی زیرکرسی نشسته بود وبساط وافور جور بود، مرد وارداتاق شد وبه خان سلام کرد، خان با نگاه خاصی گفت چی شد چیکار کردی ، بیرونش انداختم ، کجا داخل جنگل تا الان گرگها صدپاره اش کرده اند، خوبه دختره کجاست داخل زیرزمینه وسکینه مواظبشه ،حالش خوبه ، خیلی خوب ،واقعا اتفاق خطرناکی افتاد خیلی داشت اوضاع خراب می شد، اگر شمس للملوک متوجه می شد، اوضاع راخراب می کرد خصوصا که خودش پسریکساله بغل داره ، درزیرزمین خانه خان زن جوانی با رنگ پریده درحالیکه پتوهای مندرس رارویش می کشید ، با ناله می گفت بچه ام راچیکارکردین، اون گناه داره ، زن کنارش که اسمش سکینه بود دلداریش می داد که ، ستاره جان خوبه خداراشکرکن خودت زنده موندی اون طفلک عمرش به دنیا نبود، سکینه چندساعت پیش نوزاد پسراین زن را،داخل چندپارچه مندرس بصورت بقچه ای پیچیده وبه کریم داده بود، کریم اول خواست بقچه راداخل جنگل کوچیک کناری رها کنه اما دلش نشد ، آمد داخل شهر وکناریک کوچه گذاشت برف سنگینی می بارید ، کریم فورا برگشت وسکوتی هول انگیزمحل سرد راکه توده برف درحال شکل گیری بود احاطه کرده بود، زن جوان در زیرزمین باناله وگریه خوابید وسکینه به بالاخانه رفت ، خان اززیرکرسی بلند شد ودرهمان هوای برفی با ماشین به خانه داخل شهرش رفت چون زنش شمس الملوک تنها بود، شمس الملوک نمیدانست که خان با یک زن جوان خدمتکار ارتباط داشته وزن خدمتکارحامله شده وموضوع را مخفی نگهداشته ،تا اینکه سکینه متوجه شده وبه خان خبرداده بود، خان با بیرحمی دستور ازبین بردن بچه راداد. شایدم ازترس شمس الملوک ،خلاصه چند مدت گذشت وپسرشمس الملوک بیماری سختی گرفت وفوت کرد، مرگ بچه وعوامل دیگر باعث شد که شمس الملوک خان را رها کرده وبه نزد خانواده اش در آمریکا برود، خان که حسابی تنها شده بود، به کریم گفت ستاره را بیاورد، ستاره پیش خان آمد وسرش پایین یود، خان گفت ستاره من تورا دوست دارم ، می خوام توراعقددایم کنم ،خوبه ؟؟ ستاره درحالیکه گریه می کرد وهنوزنوزادش را فراموش نکرده بود، چیزی نگفت ، خان ستاره را با ماشین به محضربرد وسپس اورا به فروشگاههای لاله زاربرده وپیراهن های جدیدو... برایش خرید ستاره به خانه آمد وباپوشش جدید مثل یک پرنسس شده بود، شمس الملوک انگشت کوچیکش نمی شد، خیلی زود دوباره باردارشد وپسری اورد که خان اورا بنام پسر قبلیش مهران نامید ، چندسالی گذشت وستاره حالا زن جا افتاده ای شده بود، به شدت مورد علاقه خان بود ، همه به اوخانم جان می گفتند اویکروز کریم راخواست وگفت سال ۴۴ نوزاد سه روزه را کجا بردی ،

کریم گفت ، دادم به یک خانواده

می شناختیشون

،خیر،

نمیدونی الان کجا هستند ؟

خیر من همینجوری بچه رابه انها دادم وبعدش رانمیدونم ،میدونیدکه دستورخان بود،

ستاره آهی کشید وگفت ، طفلک پسرم ،الان کجاست ،آیا زنده است ؟؟!! چندین سال گذشت وستاره دودختردیگرهم آورد وچندبارباخان سفرخارج رفت وکم کم نوزاد گمشده رافراموش کرد سال ۷۰ خان براثربیماری ذات الریه وعفونت شدیدریه فوت کرد ، و تمام کارها افتاد دست مهران که تنها فرزند پسراومحسوب می شد، مهران بدن ضعیفی داشت وبا اینکه متولد اواخر ۴۷ بودو حالا درسال ۷۳ بیست وپنج ساله بود اما بعلت سفیدی زودهنگام موها و کم شدن موهاش بیشتر به فرد پنجاه ساله شبیه بود وهمیشه سرفه های خشک مزمنی می کرد، او باهمکلاسی دانشگاهش ازدواج کرده وصاحب دختری ۴ساله بود که ازسه سالگی پیانو می زد و معلم پیانو داشت ، خلاصه مهران کمی عقب عقب رفت وگفت با من بیا ، وحسین راباخود به داخل ساختمان برد، حسین گفت مزاحم نمیشم ، بفرمایید کارتون چیه؟ به خدا خیلی کاردارم جناب، مهران درب تراس رابازکرده وحسین با او وارد تراس بزرگ پشت بام شدند، که خانمی مسن روی صندلی چرخدار نشسته بود وبه درختهای باغ وسروصدای کلاغها وپرواز آنها نگاه می کرد انگار درحال تخیل بود واصلا متوجه ورود این دونفر نشد ، مهران به آرامی گفت مامان ، مامان ، خوبی؟؟؟ خانم مسن به عقب برگشت وبه مهران نگاه کرد اما ناگهان چشمش به حسین افتاد نگاهی به اوکرد وبعدازبرندازش به مهران گفت ، چه کارم داری ؟؟ هیچی مامان این آقا همون کسی هست که خانم امجد معلم کتایون درموردش صحبت می کرد خیلی شبیه منه ،میگه متولد سال ۱۳۴۴ هستش ، همینکه این حرف تمام شد ، خانم مسن دوباره باسرعت به چهره حسین نگاه کرد وگفت جلوتربیا،اسمت چیه؟

حسین ،

پدرومادرت کجا ئی هستن ؟

،تهرانی ،اما راستش پدرومادرواقعی من نیستند ومن را به فرزندی گرفتن ومادرم من راشیرداده ، ،

خانم گفت به فرزندی ؟؟!!راست می گی؟؟

بله دروغم چیه ؟!

بدن ستاره به لرز افتاد ایا او پسرگمشده اش بود ، جلوتربیا ! چشم ، آخرین تصویرذهنی نوزادرا درحافطه اش مرور کرد وبه حسین نگاه کرد، به حسین گفت بنشیند، حسین روی صندلی فلزی نهارخوری مخصوص عصرانه هه گوشه تراس گذاشته بودند نشست ، ستاره جریان را برای اوتعریف کرد، وحسین باتعجب گوش می داد، همه چیز بیشتر به معجزه می مانست تا اتفاق ، گویا واقعا صحنه فیلم هندی شده بود، حسین درحالی که شدیدا عرق کرده بود نگاهی به ستاره پیرونیمه مفلوج انداخت وبلند شد،گفت فکرنمی کنم من پسر گمشده شما باشم ، اگرچه سرراهی هستم ولی اثبات موضوع دلیل قاطع می خواد ، مهران باتعجب گفت ،فکر می کردم فورا قبول کنی!! چراقبول کنم ! هنوزقانع نشدم ، چطور من پدری راکه بچه اش رابیرون انداخته به پدری بپذیرم ، اصلا باورکردنی نیست ، مهران گفت درهرحال امکان اثباتش هست ، بیا بریم آزمایش ژنتیک بدیم معلوم میشه ،حسین گفت ژنتیک چیه، گفت خون من وتورا آزمایش می کنند اگه برادر باشیم اعلام می کنند واگرنه می گویند هیچ نسبتی باهم نداریم ، موافقی یک تست بدیم ،کجا ، آلمان ، چندروز با مادر میریم ویک مسافرتی انجام میدیم وتست وجوابش را می گیریم ، حسین که کاملا گیچ شده بود گفت ، نمیدونم چی بگم ، به شما خبرمیدم ، وباعجله خداحافظی کرد ، ستاره خواست اورادرآغوش بگیرد اما حسین علاقه ای نشان نداد وفقط گذاشت ستاره اوراببوسد ، فورا وبااسترس زیاد پله های داخل منزل را پایین آمده و فضای حیاط رابه سمت ماشینش پیمود ،داخل ماشین که سوارشد بدنش می لرزید، انگارداشت باورش می شد که مادروپدرواقعیش رایافته اما ته دل می ترسید، شاید اشتباه باشه ، دست لرزانش رابه سمت سوویچ ماشین برده اما سویچ جا نمیخورد چندبارتکرارکرد تا اینکه جا خورد وماشین را روشن کرده ،وحرکت کرد .

.... ادامه دارد.....