برلین (نوزادعجیب قسمت۶)
برلین شهرزیبایی بود که دیگر دیوارش ازبین رفته بود ودیگر ازآلمان غربی وشرقی خبری نبود اما آثار آن هنوز تا اندازه ای محسوس بود، دریکی ازمحله های خلوت برلین غربی خانه ای ازپدر برای مهران باقیمانده بود که ازیک طرف به خیابان وازسمت دیگر به پارک بزرگی،وصل می شد ، نرده های متوازن که با خطوط موازی ودرقسمت بالا چیزی شبیه به سرنیزه طلایی به آنها وصل شده بود و درب یک متروبیست سانتی به عرض یکمتر حیاطجلو خانه را به پیاده رو وسیع وپردرخت وصل می کرد ، تاکسی سبزرنگی ایستاد ومهران وبعدش حسین پیاده شدند، این دو کم کم به هم نزدیک شده بودند، مهران خیلی ازحسین آرامتر بود اما حسین مقداری روحیه جنگ طلبی،داشت ، چنانچه وقتی همسایه کناری سگش را ازجلوخانه نمی برد وتذکرهای مهران که با زبان آلماتی،دست وپا شکسته ازاو میخواست سگش راببرد عملا فایده ای ندلشت، تا اینکه حسین عصبانی شد وبا بیلچه داخل حیاط به سگ حمله کرد وسگ که انگارتا به حال چنین واکنش وبرخوردی راتجربه نکرده بود، پارس،کنان به خانه همسایه گریخت وازداخل حیلط،همسایه شروع به واق واق کرد، مهران انگار که ازاینکارخوشش آمده بود به حسین گفت که به خانه برگردد و ویلچر ستاره رادونفری به پیاده روبرده وشروع به قدم زدن کردند، دونفرشون به جای خون ، آب دهان به آزمایشگاه داده بودند، ستاره چشم ازحسین برنمیداشت وهمیشه به اونگاه می کرد قیافه و بدن حسین ورزشکاری ودرمقایسه بامهران بسیار ورزیده تر به نظر می رسید وبا اینکه حسین ازمهران بزرگتر بود اما جوانتر ازمهران به نظر می آمد ، خلاصه سفر یکهفته ای آنها حدودسه هفته وکمی بیشتر طول کشید وروزی که برای اخذنتیجه به آزمایشگاه رفتند باتعجب شنیدندکه نتیجه ازطریق پست ارسال شده ، ازآن ساعت تاوقتی که پستچی پاکت آزمایشگاه رابدستشان رسانید ، آرام وقرارنداشتند ،حسین همیشه سرش رامیخواراند و بگوشه ای زوم کرده وتخیل می کرد،مهران به آرامی با پیژامه داخل حال راه می رفت، ستاره روی تخت درازکشیده بود ، وازپنجره بیرون راتماشا می کرد، نوزادسه روزه رابه یاد می آورد که برای آخرین بار به اوشیرداده بود، موهای سیاه وصافش که تا اندازه ای بلندتر ازحدمعمول بود، ناگهان ازداخل حیاطصدایی اومد ، حسین بود که به پستچی می گفت ،تنکیو مستر، تنکیو لطف کردین ، مهران باسرعت به داخل حیاط آمد و پاکت را ازدست حسین قاپید، قلب هردو تند تند میزد، حسین سرش رابادودست گرفت وبه مهران گفت می تونی بخونی ، مهران گفت آره یک کم بلدم، بعد کنار پله نشست ،وپاکت راباعجله بازکرد ، برگه ای دولا که اثر یکمهر دایره ای از داخلش معلوم می شد نمایان شد، پاکت راباز کرد، بلافاصله فهمید وفریادزد نتیجه مثبته ، مثبته ،توداداشم هستی ،مامان مامان حسین پسرتویه مامان مامان ، ستاره که صداراازداخل خانه می شنید ، ناخودآگاه روی تخت نشست وباصدای بلندشروع کرد به گریه ، می دونستم می دونستم اون پسرمه ،دلم گواهی میداد ، به خدا اتگاریکی به من گفته بود، حسین باتعجب به آنها نگاه می کرد ، مهران واقعا برادرشه، برادر واقعی ومادرواقعیش داخل اتاقه ، این یک خواب نیست این واقعیته ، دیگه سرراهی نیستم من پسریک خان هستم وای وای ، درهمین فکرها بود که مهران محکم بغلش کرد صدای گریه هردو بلند شد ، سروصدای آنها باعث جلب توجه همسایه فضولشان شد، به آلمانی گفت چه خبره ، مهران گفت برادرمه برادرمه ، همسایه باتعجب گفت الآن فهمیدی ، بله بله ، همسایه باحالت تعجب وانگار که به دودیوانه نگاه می گرد به سمت حیاطش برگشت، هردو باعجله خودرا به مادرشان رساندند حسین درآغوش ستاره جای گرفت وگریه هایی ازته دل شروع شد، کجا بودی پسرم ،کجابودی ،خداراشکر خداراشکر
..... ادامه دارد .....